من به هيئت " ما " زاده شدم
به هيئت پر شکوه انسان
تا در بهار گياه ؛ به تماشای رنگين کمان پروانه بنشينم .
غرور کوه را در يابم
هيبت دريا را بشنوم
تا شريطه خود را باز شناسم
و جهان را به قدر همت و فرصت خويش معنا دهم
که کارستانی از اين دست ؛ از توان درخت و پرنده و صخره و آبشار بيرون است .
انسان زاده شدن تجسد وظيفه بود
توان دوست داشتن و دوست داشته شدن
توان شنفتن
توان ديدن و گفتن
توان اندوهگين و شادمان شدن
توان خنديدن به وسعت دل
توان گريستن از سويدای جان
توان گردن به غرور افراشتن در ارتفاع شکوهناک فروتنی
توان جليل بدوش بردن بار امانت
و توان غمناک تحمل تنهايی ؛ تنهايی ؛ تنهايی عريان
انسان دشواری وظيفه است .........
نوشته شده توسط گیله مرد در 5:45 AM | نظرات (4)
ديده ها - نديده ها
من اين مطلب را در وبلاگ " ديده ها - نديده ها " خواندم که هم بر دلم نشست و هم دلم را شکست .
حيفم آمد که آنرا برای شما باز گو نکنم .
در واقع ؛ حديث درد نسلی است که ميسوزد و ميگدازد ؛ و راهی نيز به جايی ندارد .
بارباپاپا و بارباماما
نه نه اشتباه نکن . این خود تو هستی . این من هستم . این نسلی است که عادت کرده به هر چیزی عادت کند. نسلی است که یاد گرفته خودش را تطبیق دهد با هر چیزی که به او حکم کنند. این تو هستی که یاد گرفته ای انتخاب کنی از بین چند گزینه ، آن گزینه را که به تو میگویند انتخاب کن .
کوچک که بودم گفتند جنگ است و باید با محدودیتها بسازی و من ( و تو ) ساختم. گفتند یک هفته صبح برو مدرسه و یک هفته عصر . گفتند برای خرید مرغ و گوشت و پنیر و تخم مرغ و سیگار باید کوپن بگیری و گرفتم و در صف اجناس کوپنی ایستادم . و به این در صف ایستادن عادت کردم.
گفتند دیگر سیگار و کره با کوپن نمیدهیم و باید آزادش را بخری . خریدم. مدتی گذشت . دیگر تقریبا هیچ چیز با کوپن ندادند و من عادت کردم همه چیز را آزاد بخرم.
گفتند دوره بازسازی است و سخت تر از زمان جنگ است . به بازسازی هم عادت کردم .
گفتند آزادی حق تو است و با آن حجابی که دوست داشتم به خیابان آمدم و به آزادی عادت کردم.
گفتند آن آزادی خوب نیست و اینگونه باش . به این هم عادت کردم .
همه چیز برایم عادی است . رشد بی دلیل قیمتها در فروردین هر سال ، غول شدن مسکن ، گران شدن بنزین ، سهمیه بندی شدن آن ، قطع شدن برقی که صادر میشود . افت فشار گازی که صادر میشود . کاهش بهره هایی که از زندگی میتوانم ببرم ( و نمیبرم ) . دیدن مردمی که در خیابان راه میروند و با خود حرف میزنند . دیدن دخترانی که معصومیتشان را به یک روز زندگی راحت تر از آنچه داشته اند میفروشند . دیدن آنها که جنگیدند و آنها که مزدش را میگیرند .
همه اینها برای من عادی شده و من عادت کرده ام که خودم را با هر چیز که میگویند تطبیق دهم .
من بارباپاپا هستم . تو بارباپاپا هستی. ما بارباملت هستیم.
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر - توسط حمید گیوی
نوشته شده توسط گیله مرد در 9:16 PM | نظرات (8)
پير زنک ؛ هفتاد و چند سالی بايد داشته باشد . پيراهن آبی گلداری به تن کرده است و يک عالمه هم زلم زيمبو به گردنش آويخته است . بگمانم دارد از کليسا می آيد .
وقتی وارد فروشگاه مان می شود ؛ چشمش به همسرم می افتد که دارد يک روزنامه ايرانی می خواند . خودش را به زنم ميرساند و نگاهی به روزنامه می اندازد و می پرسد :عربی است ؟؟
خانمم می گويد : نه ! فارسی است .
می پرسد : شما عرب هستيد ؟؟
ميگويد : نه !
می پرسد : کجايی هستيد ؟؟
ميگويد : ايران ! پرسيا
می پرسد : مسلمان هستيد ؟؟
ميگويد : نه !
می پرسد : مسيحی هستيد ؟؟
ميگويد : نه !
می پرسد : پس چه مذهبی داريد ؟؟
همسرم ميگويد : هيچ مذهبی ندارم .
پير زنک با تعجب ميگويد : مگر ميشود بدون مذهب بود ؟؟
همسرم ميگويد : چرا نمی شود ؟؟ مگر برای " آدم بودن " حتما بايد مذهبی داشت ؟؟ . مذهب من مذهب انسانيت است .می فهمی ؟ مذهب انسانيت .
پير زنک ؛ تاملی ميکند و ميگويد : مطمئن هستيد که مسلمان نيستيد ؟؟
همسرم ميگويد : هيچوقت مسلمان نبوده ام .
پير زنک ؛ نفسی به راحتی ميکشد و ميگويد : چه خوب !!اگر مسلمان بودی من هيچوقت از فروشگاهت خريد نمی کردم !
خانمم با حيرت ميگويد : مگر مسلمانها چيکارت کرده اند ؟؟
ميگويد : من از مسلمانها بدم ميآيد ! اصلا من به هيچ مسلمانی اعتماد نمی کنم !
بعد ؛ راهش را ميکشد و ميرود زنبيلی بر ميدارد وبه خريد می پردازد .
من که حيرت زده و مات به اين صحنه نگاه می کنم ؛ به خودم ميگويم : کاشکی آقای احمدی نژاد و شرکاء اينجا بودند تا ميديدند چه تصوير کريه و چندش آوری از اسلام و مسلمانی در ذهن و ضمير خلايق بر جای نهاده اند .بعد ياد شعری می افتم که چند وقت پيش در سايت " آلوچه خانوم " خوانده بودم :
ای که با لاف اتم می تازی
صف بنزين و غذا يادت هست ؟؟
تو که عمريست فقط می بازی
قطعه های شهدا يادت هست ؟؟
چون به آزادگی ات می نازی
بچه های اسرا يادت هست ؟؟
قصه فتح جهان می سازی
" کربلا وعده ما " يادت هست ؟؟
تا کجا با وطن من بازی ؟؟؟؟
واقعا نام خدا يادت هست ؟؟
نوشته شده توسط گیله مرد در 8:32 PM | نظرات (7)
فوت نداريم .....!!!!!
اين موضوع خنده دار را يکی از دوستان برای من فرستاده است .
از آنجا که اين روز ها همه خبرهای جهان چيزی جز مرگ و فقر و ظلم و بيداد و آوارگی و بی خانمانی نيست ؛ گفتم اين داستان را اينجا بگذارم بلکه در اين بلبشو بازار کشت و کشتار ها و چپاول ها ومصيبت ها و تراژدی بشری لبخندی بر لبان تان بنشاند :
height="497" />
نوشته شده توسط گیله مرد در 8:38 PM | نظرات (0)
پرسيد : نوری خانه است ؟؟
گفتند : نه ! اما دختر نوری خانه است
گفت : پس ديگر نور علی نور !
در لس آنجلس ؛ کليسای کاتوليک موافقت کرده است مبلغ ششصد و شصت ميليون دلار به کسانی بپردازد که ميگويند توسط کشيش ها و کاردينال ها و اسقف ها مورد تجاوز جنسی قرار گرفته اند .
پيش از اين نيز کليسای کاتوليک ؛ مجبور شده بود در چند شهر ديگر امريکا ؛ صد ها ميليون دلار از اين بابت خسارت بپردازد تا جاييکه اعلام ورشکستگی کرد ه بود .
ما که خدا را هزار مرتبه شکر ؛ به هيچ خدايی و پيغمبری و امامی و جاکشی باور نداريم ؛ اما شما تصورش را بفرماييد ؛ يک خانواده ساده دل و ببوی امريکايی ؛ ميآيد فرزندش را به دست کليسا ميدهد به اين اميد که در آنجا به اصطلاح خدا شناسی و اخلاق و دينداری و انسان بودن را بياموزد ؛ آنوقت ابليسانی که در لباس مردان خدايند ؛ همين کودک بيچاره را مورد تجاوز قرار ميدهند و لابد ادعا خواهند کرد که علم خدا شناسی را بصورت عملی ! به آنها آموخته اند . !!
راستش ؛ گيله مردی که ما باشيم ؛ نه کدخدای جوشقانيم نه عامل زواره ؛ نه خادم مساجديم نه موذن مناره ؛ اما سالهاست يک سوزن توی چشم مان ميزنيم و يک جوالدوز هم توی قلب مان ؛بلکه دو کلام حرف حساب بزنيم ؛ و هر چه هم حلقوم مان را پاره می کنيم که : ای خلايق ! مستيد و منگ ؟؟ اين جاکشانی که لباس مردان خدا به تن کرده اند ابليسانی هستند که سر و ته يک کرباس اند ؛ اما هيچکس برای حرفهای مان تره خرد نمی کند
و اما حرف حساب امروز مان اين است که : خدا را شکر که توی مملکت اسلامی مان ؛ قانون و مانونی در کار نيست ؛ و گرنه اگر قرار بود حساب و کتابی در کار باشد ؛ همه اين آيت الله ها و حجت الاسلام ها و ثقه الاسلام ها و شيخان و مفتی ها و محتسبان و روضه خوانها و پامنبری خوانها و ابليسان و يقنعلی بقال ها يی که امروز وزير و وکيل و امام زمان و نماينده حضرت باريتعالی روی زمين هستند ؛ بايد به اتهام مفعول بودن و لواط و بچه بازی و هزار کثافتکاری ديگر در زندانها باشند ؛ اما از آنجا که در مملکت گل و بلبل ما هر گز قانونی و حساب و کتابی در کار نبوده است ؛ لاجرم همين جاکشان ابليس ؛ بر کرسی رياست و کياست و وزارت و فقاهت و امامت و ولايت نشسته اند و دارند خون مردم ما را در شيشه ميکنند .
اما ؛ بگمانم فردوسی است که ميفرمايد :
اگر بد کنی ؛ هم تو کيفر بری
نه چشم زمانه به خواب اندر است
بار ديگر ياد آن گفته نغز ابوسعيد گناوه ای از رهبران قرامطه افتادم که هزار سال پيش گفت :
- سه کس مردمان را تباه کردند : شبانی و طبيبی و شتربانی . و اين شتر بان از همه مشعبد تر و محتال تر بود .
نوشته شده توسط گیله مرد در 10:39 AM | نظرات (14)
حضرت عيسی مسيح اهل کجا بود ؟؟
THREE ARGUMENTS THAT JESUS WAS IRISH:
HE NEVER GOT MARRIED
HE NEVER HELD A STEADY JOB
HIS LAST REQUEST WAS A DRINK
THREE ARGUMENTS THAT JESUS WAS PUERTO RICAN:
HIS FIRST NAME WAS JESUS
HE WAS ALWAYS IN TROUBLE WITH THE LAW
HIS MOTHER DIDN'T KNOW WHO HIS FATHER WAS
THREE ARGUMENTS THAT JESUS WAS ITALIAN:
HE TALKED WITH HIS HANDS
HE HAD WINE WITH EVERY MEAL
HE WORKED IN THE BUILDING TRADES
THREE ARGUMENTS THAT JESUS WAS BLACK:
HE CALLED EVERYBODY BROTHER
HE HAD NO PERMANENT ADDRESS
NOBODY WOULD HIRE HIM
THREE ARGUMENTS THAT JESUS WAS CALIFORNIAN:
HE NEVER CUT HIS HAIR
HE WALKED AROUND BAREFOOT
HE INVENTED A NEW RELIGION
AND FINALLY, THE PROOF THAT JESUS WAS ( Persian ) Iranian :
HE WENT INTO HIS FATHER'S BUSINESS
HE LIVED AT HOME UNTIL THE AGE OF 33
HE WAS SURE HIS MOTHER WAS A VIRGIN, AND HIS MOTHER WAS SURE HE WAS GOD.
نوشته شده توسط گیله مرد در 10:26 PM | نظرات (13)
نامه.......
شاهزاده جرج - که بعد ها جرج پنجم پادشاه انگلستان شد - نامه ای برای مادر بزرگش نوشته بود به اين مضمون : ..
يکم آوريل 1877
مادر بزرگ عزيزم !
من در اينجا ؛ يک اسب چوبی بسيار زيبا ديده ام . می خواهم آنرا بخرم . اما پول ندارم . ممکن است لطف بفرماييد و برای من يک ليره بفرستيد ؟؟ . پسر کوچک شما : جرج
و اما جوابی که ملکه ويکتوريا برايش فرستاد :
بچه ی عزيزم !
تو نميدانی چگونه پول هايت را نگهداری .همه پول هايت را در قمار از دست داده ای . و اين کار بسيار بدی است .تو بايد ارزش هر چيزی را درک کنی .
مادر بزرگ تو : ويکتوريا
جواب جرج کوچک :
مادر بزرگ عزيزم !
من از شما بسيار متشکرم .من نامه شما را به يک کتابخانه به دو ليره فروختم ! حالا می بينيد که من ارزش هر چيزی را ميدانم .
پسر کوچک شما : جرج
نوشته شده توسط گیله مرد در 9:43 PM | نظرات (10)
بهشت برای گونگادين نيست ....!!
اين روزها هوای کاليفرنيا بد جوری داغ شده است . انگاری حضرت باريتعالی ؛ از زور بيکاری ؛ دروازه های جهنم موعودش را باز کرده است تا ما آدم های بی دين و ايمان - يعنی آدمهايی که برای حضرت ايشان و پيامبران دروغين اش تره هم خرد نمی کنند - کمی رايحه دلنشين ! جهنم را در اين دنيا احساس کنيم !!
ديروز ؛ توی فرشگاه مان اتفاقی افتاد که اعتقاد مان را نه تنها به " دوزخ اينجهانی " راسخ تر و استوار تر کرد ؛ بلکه به اين باور رسيديم که اگر جهنمی و بهشتی در کار باشد ؛ در همين جهان است و بس . و همه وعده وعيد های پيامبران دروغين حضرت باريتعالی کشک است و چيزی جز هذيان ها و پرت و پلاهای يک مشت بيمار روانی نيست .
ما توی فروشگاه مان نشسته بوديم که دو تا کار گر مکزيکی ؛ خسته و خاک آلود و عرق ريزان ؛ وارد مغازه شدند .يکی شان به ظاهر چهل و چند سالی داشت و آن ديگری هفتاد و چند سالی . فروشگاه هم لبريز از مشتری بود . مکزيکی جوان تر خودش را به من رساند و از من پرسيد : آيا اسپانيايی بلديد ؟؟
گفتم : سی سينيور !!
هنوز کلمه سينيور از دهان ما ن بيرون نيامده بود که رفيقش کله پا شد و دراز به دراز روی کف مغازه افتاد و از هوش رفت .
ما که کمی ترس ورمان داشته بود خيال کرديم لابد پير مرد بيچاره سکته ای ؛مکته ای ؛ چيزی کرده است . خواستيم تلفن بزنيم آمبولانس بيايد و بيچاره را به بيمارستانی ؛ جايی ؛ برساند .
دوستش که بد جوری دست و پايش را گم کرده بود از ما خواست کمی آب يخ روی سر و صورت دوستش بريزيم بلکه حالش جا بيايد . ما هم مقداری يخ و مقداری هم آب سرد روی صورتش ريختيم و پير مرد تکانی خورد و چشم هايش را نيمه باز کرد و با اشاره چشم و ابرو حالیمان کرد که به آمبولانس احتياجی ندارد .
نيم ساعتی تر و خشکش کرديم تا حالش کمی جا آمد . در اين فاصله تا توانستيم آب سرد و يخ توی حلقومش ريختيم . وقتی حالش کمی جا آمد برديمش دفتر خودمان و گفتيم : ميخواهی تلفن کنيم آمبولانس بيايد و ترا به بيمارستان ببرد ؟؟
در جواب مان گفت : نه ! من چيزيم نيست ! فقط گرما زده شده بودم .
نشستيم و از اين در و آن در صحبت کرديم .معلوم شد طفلکی پس از مرارت های فراوان و گذشتن از کوهها و دره ها و بيابانها ؛ خودش را به امريکا رسانده تا بقول معروف نيم نانی گير بياورد تا نيم جانی در تن اش است . حالا هم در اين گرمای صد و چند درجه ؛ داشته است در مزرعه ذرت کار ميکرده است که تف گرمای کشنده و نفس گير نيمروز ؛ اينچنين جزغاله اش کرده است .
وقتی پير مرد لنگان لنگان فروشگاه مان را ترک کرد ؛ ياد آن گفته " هرمان ملويل " افتاديم که :
ای کسانيکه معتقديد خدايان همه خوبی اند و انسان همه بدی است ؛ بنگريد که خدايان عليم چگونه از انسان ستمکش غافلند ؛ و انسان با همه سر گشتگی خويش ؛ چگونه باز هم از شيرينی محبت و سپاس آکنده است .
و به قول خيام عزيز مان :
افلاک ؛ بجز غم نفزايند دگر
ننهند بجا ؛ تا نربايند دگر
نا آمدگان اگر بدانند که ما
از دهر چه می کشيم ؛ نايند دگر ...
نوشته شده توسط گیله مرد در 8:30 PM | نظرات (7)
استاندار.........
خانمی که از ايران آمده است بمن ميگويد : آقای گيله مرد ! چند سال است که ايران نرفته ای ؟؟
ميگويم : بيست و هشت سال .
ميگويد : دکتر محمد سام يادت ميآيد ؟؟ عون جزايری يادت ميآيد ؟؟ حالا برو ببين چه آشغالی استاندار گيلان شده است ! اگر يک من ارزن رويش بريزی يکدانه اش پايين نمی آيد !
و من به فکر فرو ميروم . به ياد سال های دور و دير می افتم . سال هايی که دکتر محمد سام استاندار گيلان بود و من هم در راديوی رشت خبرنگاری ميکردم .
دکتر محمد سام قد کوتاهی داشت . اما در زبان بازی و حقه بازی و خر رنگ کنی همتا نداشت . بعد ها به وزارت کشور رسيد اما گويا دولتش دولت مستعجل بود ومورد غضب آن اعليزحمت رحمتی قرار گرفت و ديگر نام و نشانی از او باقی نماند .
عون جزايری هم گويا مدير کارخانه سيمان لوشان يا قزوين بود . نميدانم چطور شده بود که يکباره کسوت استانداری گيلان را به تن کرده بود . اگرچه خوش تيپ و نسبتا جوان و خوش لباس بود ؛ اما ميشد فهميد که با منقل و وافور ميانه خوشی دارد .
بعد از او آقايی بنام علی اصغر طاهری را استاندار کرده بودند . اين بنده خدا آدم سالمی بود و قبای استانداری به تنش زار ميزد . نه اهل زد و بند بود و نه اهل حرافی و حقه بازی و پشت هم اندازی . بيچاره اهل سخنرانی و اينجور چيز ها هم نبود .فی الواقع يک آدم دست و پا چلفتی بی عرضه ای بود که می توانست بجای استاندار شدن ؛ کارمند دون پايه اداره ثبت احوال سولقان باشد !!
بعد ها گذار مان به آذربايجان شرقی افتاد . رفته بوديم دانشگاه درس بخوانيم و چيز ياد بگيريم !! پنج - شش سالی در تبريز بوديم و در راديوی آنجا کار ميکرديم و به اقتضای کار خبر نگاری مان مجبور بوديم با استاندار و دالاندار و نميدانم پالاندار ؛ دمخور و همسفر و همسخن بشويم
وقتی به تبريز رفتيم ؛ ارتشبد شفقت استاندار آذربايجان شرقی بود . نميدانم با آن اعليزحمت رحمتی چه نسبتی داشت . گويا پسر خاله يا پسر عمه آقای آريامهر بود .
هر چه بود مردی بود عامی و بيسواد و بشدت مذهبی . در واقع آخوندی بود که لباس تيمساری به تن کرده بود . وقتی همراه ايشان برای بازديد از شهر ها و روستا های آذربايجان ميرفتيم ؛ از خوردن پپسی کولا هم محروم بوديم !! . تيمسار شفقت پپسی کولا را حرام ميدانست !!
بعد از تيمسار شفقت ؛ يکی از بی سواد ترين و پرت ترين و احمق ترين و بد زبان ترين و بیشعور ترين و بی مايه ترين آدمهايی را که در تمامی عمرم ديده ام - يعنی سپهبد اسکندر آزموده را - که گويا نسبتی با جمشيد آموزگار داشت - به استانداری آذربايجان مامور کردند .
اين تيمسار !! به اندازه يکودک دبستانی سواد نداشت و با آن قيافه ديلاق و زبان گزنده اش ؛ خيال ميکرد که آذربايجان هم يک سربازخانه است و مديران آن خطه هم سربازانی هستند که بايد به ايشان بله قربان بله قربان بگويند .
در زمان همين ديلاق بود که اولين جرقه های اين انقلاب نکبتی در تبريز زده شد و پس از آن تمامی ايران در آتش انقلابی که از نادانی و حماقت آن اعليزحمت رحمتی و تيمسارانش مايه ميگرفت سوخت و هنوز هم ميسوزد .
خيلی دلم می خواست به آن خانم هموطن بگويم : خانم عزيز ! خر همان خر است فقط پالانش عوض شده . گيرم که خران پيشين کراواتی و پودر و ماتيکی بودند ؛ و خران امروزين بوی مردار ميدهند . در اصل چيزی تغيير نکرده است .
نوشته شده توسط گیله مرد در 9:07 PM | نظرات (10)

ازراست : نصرت الله نوح شاعر ؛ نويسنده و محقق - دکتر محمد عاصمی مدير مجله کاوه - و گيله مرد امريکايی در نشستی که در سن حوزه بر گزار شده بود .
....از دوست نازنين خودم حضرت پيام خان چرندياتی ممنون که اين عکس را در اختيار مان گذاشت
و اما ؛ اين را بگويم که حضرت نوح ؛ نه تنها شاعر و نويسنده خوبی است ؛ بلکه پژوهش های او در عرصه طنز ؛ و انتشار کتابی تحت نام " طنز در ادبيات و مطبوعات فارسی " زمينه ای فراهم کرد تا سير تحول و تطور طنز در ادبيات و مطبوعات ايران را بهتر و بيشتر بشناسيم
آقای نصرت الله نوح ؛ که دارای حافظه ای بسيار قوی است هزاران بيت از شاعران پارسی گوی را در حافظه دارد و گاه می تواند کهن ترين و مهجور ترين قصيده های پارسی را از حفظ بخواند .
در چند سال گذشته ؛ سه جلد از " ياد مانده ها " ی آقای نوح در امريکا منتشر شده که نه تنها يادی و يادگاری از نويسندگان و شاعران و اديبان و سياستمردان ميهن ما در نيم قرن گذشته است ؛ بلکه گشت و گذاری است شيرين و خواندنی در رويداد های سياسی دوران معاصر که خواننده را با بسياری از جريانات و اتفاقات سياسی و اجتماعی ايران در دوران نهضت ملی شدن نفت و و دوران پس از آن آشنا ميکند .
واما ؛ دوست ديرينه ام حضرت دکتر محمد عاصمی ؛ چهل و چهار سال است که مجله خوب و خواندنی " کاوه " را در آلمان منتشر می کند و با همه تنگنا ها و دشواری هایي که با آن دست به گريبان است با گرانجانی و مرارت و تحمل رنجهای بی پايان نمی گذارد درفش کاوه بر زمين بيفتد
اميدوارم بتوانم در آينده ؛ بخش هايی از نوشته ها و مقالات مجله کاوه را برای تان نقل کنم تا بدانيد چهل و چهار سال انتشار يک مجله خواندنی و پر بار - آنهم در سر زمين غربت - چه همت و مردانگی و جان سختی و خود کشانی را طلب می کند .
نوشته شده توسط گیله مرد در 8:52 PM | نظرات (1)
© مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی یا تمام این صفحه تنها با اجازه نویسنده ممکن است.

