August 29, 2007
اسمال کيجای .....**


اسمال کيجای ؛ يکه بزن شهر بود .در واقع يکه بزن گيلان بود . همه از او می ترسيدند .
اسم واقعی اش اسماعيل خدا ترس بود . کله نترسی داشت .

يادم ميآيد وقتی ما پنج - شش سال مان بود و شب ها نمی خواستيم برويم بخوابيم ؛ مادر ؛ تهديدمان ميکرد و ميگفت : ميگويم اسمال کيجای بيايد و سر تان را ببرد ها !!!
و ما از ترس اسمال کيجای می پريديم توی رختخواب و لحاف را هم روی سر مان می کشيديم مبادا که او از راه برسد و لقمه چرب مان بکند 1

سالها گذشت .و ما پس از پايان درس و مشق مان ؛ در خبر گزاری پارس استخدام شديم و پس از گذراندن يک دوره شش ماهه ؛ به عنوان خبرنگار راديوی رشت به اين شهر نقل مکان کرديم .

آنوقت ها ؛ اسمال کيجای ؛ کلی برو بيا داشت . يک عالمه لوطی و نوچه و نميدانم راننده و پارکابی و نان خور داشت که شهر رشت را زير پر و بال خودشان داشتند .

اسمال کيجای در محله " لب آب " دفتر و دستکی روبراه کرده بود و يک خط اتوبوسرانی بين رشت و انزلی راه انداخته بود و با هفت - هشت تا اتوبوس عهد دقيانوس توی اين خط مسافر کشی ميکرد . راننده های ديگر چنان از اسمال کيجای حساب می بردند که هيچ اتوبوس ديگری جرات نميکرد توی اين خط کار بکند .

بگمانم سال 1350 بود .آنوقت ها سر پرست روزنامه اطلاعات در گيلان - کريم بهادرانی - رفيق جان جانی من بود .
ما چنان جيک و پيک مان با هم بود که وقتی کارم توی راديو تمام ميشد يکراست به دفتر روزنامه اطلاعات ميرفتم و کارهای آنجا را سر و سامان ميدادم . اغلب شب ها هم با کريم ميرفتيم الواتی .
کريم ؛ ده - دوازده سالی از من بزرگتر بود .عرق خوری اش هم تماشايی بود .يک بطر ودکا را ميريخت توی يک ليوان بزرگ و يکسر بالا ميکشيد . نه مزه ای می خواست و نه نوشابه ای . روزهای تاسوعا وعاشورا هم عرق می خورد . من اما ؛ يکی دو استکان که بالا می انداختم چنان کله پا ميشدم که کريم بيچاره ميبايست خشک و ترم بکند .

کريم ؛ راه پول در آوردن را خوب بلد بود .گاهی ده - بيست تا فرش می خريد و ميفروخت . گاهی کاميون کاميون برنج می خريد و ميفروخت . خلاصه اينکه کيفش کوک و اوضاعش هم روبراه بود . يک زن و سه چهار تا دختر خوشگل داشت . زنش از آن فاطمه اره های روزگار بود که خون کريم را توی شيشه کرده بود . همه اش توی خانه شان جنگ و دعوا بود .

يک روز کريم به من زنگ زد و گفت : حسن جان ! فردا صبح ميروم آستارا . ميآيی با هم برويم ؟؟
گفتم : چرا نه ؟ هم فال است هم تماشا .هم آستارا را می بينيم هم می توانيم يک گزارش راديويی از آن شهر زيبای ساحلی تهيه کنيم .

صبحش ؛ کله سحر راه افتاديم که برويم آستارا . آنوقت ها جاده رشت - آستارا خاکی بود . آدم جانش به لبش می رسيد تا به آستارا برسد . چنان خاک و خلی بر پا ميشد که نپرس .

سوار ماشين شديم و راه افتاديم .کريم گفت : برويم پيش کبلايی صبحانه ای بخوريم و بعدش راه بيفتيم برويم آستارا .
گفتيم: کبلايی ديگر کيست ؟؟
گفت : کبله کيجای !
گفتم : کبله کيجای ؟ تو مگر کبله کيجای را می شناسی ؟؟
گفت : آره بابا ! سال هاست با هم رفيقيم !

راه افتاديم رفتيم لب آب . محله کبله کيجای .
کبله کيجای توی دفترش نشسته بود و چايی می خورد . تا کريم را ديد پريد بيرون و بغلش کرد و با همان لهجه داش مشدی ها در آمد که : مرد نا حسابی !چرا سراغ ما نميآيی ؟؟
بعدش رو به کريم کرد و مرا نشان داد و گفت : آقا کی باشن ؟؟!!
کريم گفت : آقای فلانی ؛ خبر نگار خبر گزاری پارس .
کبله کيجای گفت : نگار پگار رو ولش کن ! پسر خوبی هست ؟؟
کريم گفت : آقاست ! يک پارچه آقاست !!

کبله کيجای دست مان را به گرمی فشرد و ما را به دفترش برد و تا يک شکم سير کله پاچه بما نخوراندنگذاشت از آنجا بيرون بياييم .

بعد ها ؛ خود من هم با کبله کيجای رفيق شدم . به من ميگفت حسن سبيل !! من آنوقت ها سبيل کت و کلفتی داشتم . بگمانم ارث جناب استالين بود که به ما رسيده بود .!

گاهگداری که گذارم به " لب آب " می افتاد سری به کبله کيجای ميزدم و يک چای ديشلمه می خوردم و ميرفتم پی کارم .

کبله کيجای قيافه جالبی داشت . خوش تيپ بود . قد بلند . چشمان تقريبا آبی . پوست روشن . و موهای مجعد کوتاه . سبيلش هم تماشايی بود . خط باريکی بود بين لب و بينی اش .

موهايش هميشه مرتب و روغن زده بود .لباس هايش هم مرتب و تميز و برازنده اش بود . هيچ شباهتی به لوطی هايی که در فيلم های فارسی ميديديم نداشت .

يک موقع شايع شد که خانم گوگوش سيصد هزار تومان بدهی بالا آورده است .آنوقت ها سيصد هزار تومان خيلی پول بود . ما که خبر نگار بوديم و لولهنگ مان هم خيلی آب ميگرفت حقوق مان ماهانه چهار صد و چهل تومان بود که با اين پول کلی هم الواتی ميکرديم !!
روزنامه ها هم کلی سر و صدا کردند که اگر گوگوش اين بدهی را ندهد مجبور است برود زندان . آنوقت ها گوگوش شاه ماهی موسيقی ايران بود . ميليونها هوا خواه و طرفدار داشت .

يک روز ؛ اسمال کيجای به من زنگ زد و گفت : حسن سبيل ! می توانی يک نوک پا بيايی دفتر ما ؟؟
گفتيم : آی به چشم کبلايی !!
شال و کلاه کرديم و رفتيم دفترش لب آب .
اسمال کيجای در آمد که : حسن سبيل ! لابد شنيده ای که خانم گوگوش سيصد هزار تومان بدهی بالا آورده ؟؟
گفتيم : آره کبلايی ؛ شنيده ايم .
گفت : ما حاضريم بدهی خانم گوگوش را بدهيم !!
گفتيم : جدی ميفرماييد ؟؟ گفت : مگر شوخی هم داريم پدر سگ سگ سبيل !!
گفتيم : خب ؛ از ما چه کاری ساخته است کبلايی ؟؟
گفت : هيچی بابا ! توی راديو بگو که کبله کيجای می خواهد بدهی گوگوش را بدهد !

گفتيم : کبلايی جان ! ما که توی راديو نمی توانيم از اين خبر ها پخش کنيم .اينجور خبر ها را فقط روزنامه ها و مجله های آنچنانی چاپ ميکنند . ( بيچاره نميدانست که خبر های راديو فقط منحصر به گوزيدن اسب شاه و عطسه علياحضرت و والاحضرتها و والا گهر ها و چهار نعل دويدن به سوی دروازه های تمدن بزرگ است )
گفت : خب ؛ ميگويی چيکار کنم ؟
گفتيم : کاری ندارد قربان تان برويم ! زنگی به کريم بزنيد بيايد اينجا و يک رپرتاژ آگهی از شما بگيرد و در مجله جوانان چاپ بکند که هزاران خريدار و خواهان دارد .

کبله کيجای همانجا به کريم زنگ زد و قرار شد من مادر مرده گزارشی از اسمال کيجای واينکه می خواهد سيصد هزار تومان بدهی گوگوش را بدهد تهيه کنم و آقای کبله کيجای هم هزار تومان بسلفد .

القصه . عکاس روزنامه را آورديم و از جناب کبله کيجای چند تا عکس گرفتيم و گزارش مفصل آنرا هم در مجله جوانان چاپ کرديم .

يکماهی گذشت و روزنامه اطلاعات يک قبض هزار تومانی برای کريم فرستاد .کريم به من زنگ زد و گفت : حسن جان !اين آش را تو برای ما پخته ای . ميشود بروی سراغ کبله کيجای و اين هزار تومان مان را ازش بگيری ؟؟
ما هم به کبله کيجای زنگ زديم و داستان را گفتيم .
گفت : فعلا يکی دو هفته ای صبر کن ! الان توی دست و بالم پول نيست !
دو هفته ديگر دو باره زنگ زديم .
گفت : يکی دو هفته ای صبر کن !
خلاصه اينکه تا بتوانيم يک چک هزار تومانی از کبله کيجای بگيريم جان مان به لب مان رسيد .
وقتی چک هزار تومانی را ازش گرفتم ؛ خوشحال و خندان به دفتر روزنامه اطلاعات رفتم وچک را روی ميز کريم گذاشتم و گفتم : بفرما ! اين هم چک کبله کيجای !!
کريم نگاهی به چک انداخت و هوارش در آمد که : مرد حسابی ! اينکه تاريخش برای سه ماه بعد است !!
سه ماه بعد ؛ خواستيم چک را ببريم بانک .کبله کيجای زنگ زد که : حسن سبيل سگ پدر ! يکوقت نکند چک ما را ببری بانک ها !!!
گفتيم : آخه کبلايی جان ! اين روزنامه اطلاعات پدر مان را در آورده .پولش را می خواهد .هی برای مان پيغام و پسغام ميفرستد . هی قبض دو قبضه سفارشی ميفرستد .ما هم دست مان تنگ است .

گفت : حالا يکی دو هفته ای صبر کن !!
يکی دو هفته ديگر صبر کرديم و ديديم اين چک کبله کيجای برای مان پول شدنی نيست . رفتيم يک فتوکپی از چکش گرفتيم و يک گزارش هم تهيه کرديم و تيتر زديم : مردی که می خواست سيصد هزار تومان بدهی گوگوش را بدهد ؛ چک هزار تومانی اش بر گشت خورد !!

خواستم گزارش را به مجله جوانان بفرستم .کريم در آمد که : حسن جان ! اگر اين گزارش چاپ بشود ميانه کبلايی با ما بد جوری شکر آب خواهد شد
گفتم : خب ! ميفرماييد چيکار کنيم ؟؟ روزنامه اطلاعات پولش را می خواهد .ما که نمی توانيم از جيب خودمان بدهيم . می توانيم ؟؟
کريم ؛ سری خاراند و تلفن را بر داشت و به کبلايی زنگ زد . بعدش تيتری را که من برای گزارشم تهيه کرده بودم برای کبله کيجای خواند .
وقتی صحبت هايش تمام شد رو به من کرد و گفت ک حسن جان ! چک را فردا ببر بانک نقدش کن ..

***********************************************************************************

**اسمال کيجای بعد از انقلاب توسط اوباشان اسلامی تير باران شد


نوشته شده توسط گیله مرد در  11:02 AMنظرات (18)
August 27, 2007
شب شعر .....


چند روز پيش ؛ جای تان خالی ؛ رفتيم شب شعر . شب شعر که چه عرض کنيم ؟ رفته بوديم بلکه دوستان پار و پيرار را ببينيم .
شب شعر قرار بود ساعت هفت شروع بشود . ما چون خانه مان با محل برگزاری آن شصت هفتاد مايلی فاصله داشت ؛ يک ساعت دير تر رسيديم .
خيال ميکرديم حالا يک ساعت است که مراسم شروع شده است و شاعران شعر های شان را خوانده و هنر مندان هم هنر نمايی هايشان را کرده اند !
وقتی رسيديم آنجا ؛ ديديم خلايق ؛ اينجا و انجا ؛ دور هم جمع شده اند و ضمن اينکه زولبيا و باميه می لمبانند ؛ دارند با همديگر گل می گويند و گل می شنفند . !!

ما پس از مختصری چاق سلامتی با برخی از دوستان اسبق و سابق ؛ رفتيم مقداری زولبيا و باميه و يک استکان چای ديشلمه بر داشتيم و گوشه ای نشستيم و شروع کرديم به لذت بردن از مواهب زندگی !!!

ساعت حوالی هشت و نيم بود که با قربان صدقه رفتن ها و من بميرم تو بميری ها ؛ بالاخره دوستان رضا دادند که وارد سالن بشوند و به سخنان شاعران و هنر مندانی که از اينسو و آنسوی کاليفرنيا آمده بودند گوش بدهند .

پس از چاق سلامتی های متداوله و دعا به جان بانيان اين مجلس باشکوه ! نوبت به يک آقای شاعر هفتاد و چند ساله ای رسيد که ما تا آن روز اسم مبارک شان به گوش مان نخورده بود ( از شما چه پنهان کلی هم خودمان را ملامت کرديم که چطوری شاعران وطن مان را نمی شناسيم )
ايشان آمدند پای ميکروفن و ضمن اينکه نيم ساعتی اندر خواص دوستی و مضار دشمنی فرمايشات فرمودند ؛ به عرض مبارک مان رساندند که بعله ! از همان روزی که اين انقلاب پر شکوه توی ايران اتفاق افتاده ؛ ايشان قريحه شاعری شان هم گل کرده و تا امروز سه تا ديوان شعر سروده اند که متاسفانه هيچيک از اين ناشران پول پرست حاضر نشده اند ديوان شان را چاپ بزنند .
ما به خودمان گفتيم : ای آقا ! گيله مردی که ما باشيم ؛ در اين بيست و هفت هشت سال گذشته مقادير زيادی شعر و قصه و نميدانم پرت و پلا های گيله مردانه نوشته ايم و هيچکس حاضر نشده است آنها را چاپ بکند آنوقت شما ميفرماييد شعر های تان را چاپ نمی کنند ؟؟

باری ! پس از گله گذاری ها و شکوه شکايت های متداوله و سنواتی ؛ قرار شد برای مان شعر بخوانند .ايشان در آمدند که آقا ! ديگر عصر غزل سرايی سر آمده است و شاعران امروز بجای چکامه سرايی در باب ابروی يار و گيسوی دلدار و نميدانم قوزک پای معشوق ؛ بايد درد ها و رنجهای ملت مظلوم ايران را در سروده های خود بازتاب بدهند .

ما که به سبک و سياق گيله مردانه خودمان از اينجور شعر های آبدوغ خياری باصطلاح عاشقانه عق مان ميگيرد ؛ هورای مفصلی برای ايشان کشيديم و سرا پا گوش شديم تا ببينيم اين شاعر متعهد انقلابی چه گلی به سر شعر معاصر مان زده است .
آقا ! چشم تان روز بد نبيند . ايشان ديوان اشعارشان را از جيب مبارک شان در آوردند و شروع کردند به خواندن شعر ! جای تان خالی آقا ! نبوديد تا همراه ما از خنده دل درد بگيريد و سر تا پای بدن تان غرق عرق بشود !
ما يک گوشه ای نشسته بوديم و داشتيم نرمک نرمک زولبيا باميه مان را می لمبانديم و با چايی کهنه جوش تازه دم مان حال ميکرديم که با شنيدن اشعار ايشان نزديک بود طبع شعر خودمان هم گل بکند و همانجا فی المجلس يکی دو تا غزلی ؛ قصيده ای ؛ چيزی ؛ صادر بفرماييم .اما جای تان خالی ؛چنان غرق خنده پنهانی بوديم که ديگر شاعری از يادمان رفت .

لابد خواهيد پرسيد خب برای چه می خنديديم ؟؟
آقا ! به گلوی عطشان حضرت علی اصغر ؛ ما به اشعار بند تنبانی ايشان نمی خنديديم . اصلا ما به گور پدرمان بخنديم که به اشعار کسی بخنديم . خنده مان از اين بابت بود که که اين آقای شاعر ؛ وقتی داشت در باب لب های مکيدنی يار و چشمان بوسيدنی و خمار دلدار و نميدانم باريکی کمر و برجستگی پستان و سفيدی بناگوش واينجور چيز ها شعر می خواند ؛ سه چهار بار نزديک بود دندان های عاريه شان از دهان مبارک شان بيرون بيفتد و همان زولبيا باميه لاکرداری را که ما نوش جان کرده بوديم به کام مان زهر بکند .

القصه . پس از نيم ساعتی ؛ ايشان از خر شيطان پايين آمدند و نوبت به کسان ديگری رسيد که مدتها بود خون خون شان را می خورد و منتظر نوبت شان بودند .

ما که نفسی به راحتی کشيده بوديم ؛ پا شديم رفتيم يک استکان چای تازه جوش کهنه دم و مختصری هم زولبيا باميه بر داشتيم و آمديم سر جای مان نشستيم تا کسب فيض مان کامل تر بشود .

آقای ديگری رفتند پای ميکروفن و نيم ساعتی در فضيلت دوستی و مضرت دشمنی و ضرورت اتحاد ؛ ما را موعظه و نصيحت فرمودندو برای اينکه فرمايشات شان مستند باشد و مو هم لای درز شان نرود ؛ شروع کردند به خواندن ديباچه مثنوی معنوی !!

آقا ! واقعا جای تان خالی بود ! ما به خودمان گفتيم :حالا دو سه بيتی از اين ديباچه را می خوانند و ما را به حال خودمان ميگذارند . اما آقا ! به دستان بريده حضرت ابوالفضل ! ايشان حدود چهل پنجاه دقيقه ؛ برای مان اشعار مولانا را خواندند و اگر هوار مان در نيامده بود ممکن بود که تا کله سحر تمام مثنوی معنوی را برای مان بخوانند .

ما که ديگر از هر چه زولبيا باميه عق مان گرفته بود پا شديم بلکه يواشکی جان مان را در ببريم . اما چشم تان روز بد نبيند . آقايی که پای ميکروفن ايستاده بود و می خواست شعر هايش را بخواند ؛ تا چشم شان به ما افتاد در آمدند که : به به !! آقای گيله مرد هم که اينجاست .!!
ما را می بينی ؟؟چنان دست و پای مان را گم کرديم که همان چهار تا زولبيا باميه ای که خورده بوديم به کام مان زهر شد .
يکباره همه سر ها به طرف مان بر گشت .ما هم دستی برای همه تکان داديم و شرمنده و مايوس ؛ سر جای مان نشستيم . اما مگر اين آقا دست بر دار بود ؟؟ هی اصرار و ابرام که آقای گيله مرد بايد بيايد اينجا يکی دو تا از طنز هايش را برای مان بخواند !!
هر چه گفتيم قربان شکل ماه تان برويم ؛ آخر چه طنزی ؟ چه کشکی ؟ چه پشمی ؟ اما کسی گوشش به حرف مان بدهکار نبود ؛ به ناچار ما هم رفتيم پای ميکروفن . سلامی کرديم و سری جنبانديم و گفتيم : آقا ! به خدا ؛ ما نه شاعريم ؛ نه نويسنده ايم .نه سياستمداريم ؛ نه چاقو کش ايم ؛ نه کدخدای جوشقان ؛ نه عامل زواره ؛ نه سر پياز نه ته پيازيم ؛ ما را عوضی گرفته ايد و زورکی به اينجا آورده ايد !! حالا که زور است ما هم يک لطيفه ای برای تان تعريف می کنيم و شر مان را کم ميفرماييم .
بعدش هم اين جوک قديمی را برای شان تعريف کرديم و راه مان را کشيديم و رفتيم .

يک شرکت امريکايی در روزنامه آگهی داده بود که به يک حسابدار احتياج دارد .
عده ای رفتند و تقاضای کار دادند .
در روز مصاحبه ؛ آقای مصاحبه گر از يکی از متقاضيان پرسيد :شما تجربه ای در کار حسابداری داريد ؟؟
گفت : نه !
پرسيد : يعنی چيزی در باره حسابداری نميدانيد ؟؟
گفت : نه !
پرسيد : شغل قبلی تان چی بود ؟/
گفت : من نجات غريق بودم !!
پرسيد : نجات غريق ؟؟
گفت : آره !!
پرسيد : نجات غريق بودن چه ربطی به حسابداری دارد ؟؟
گفت : ای آقا ! زياد مته به خشخاش نگذار . من وقتی که نجات غريق بودم خودم شنا بلد نبودم !!


نوشته شده توسط گیله مرد در  8:53 PMنظرات (5)
August 23, 2007
چه شقاوتی ....!!!


همانطور که مسبوق هستيد ؛ گيله مردی که ما باشيم ميانه خوشی با هيچ خدا و پيغمبر و امام و نيمچه امامی نداريم و از همان زمانی که دست چپ و راست مان را شناختيم نميدانيم چرا دشمن خونی هر چه خدا و پيغمبر و ملا و آخوند و فقيه و سفيه و امثالهم بوده ايم .
از آنجا که هر گز آب مان با هيچ خدا و پيغمبری به يک جوی نرفته است لاجرم از ديرباز به کتاب های به اصطلاح آسمانی هم بمثابه مشتی پرت و پلاهای يکمشت آدم حقه باز و نيرنگ ساز نگريسته ايم و اگر گهگاه کند و کاوی در قرآنی يا تورا ت و انجيلی کرده ايم دست آخر به اين نتيجه رسيده ايم که اين مهملات نه تنها دردی از هزار و يک درد خلايق را درمان نکرده اند بلکه هزار و يک درد تازه هم به درد های آنها افزوده اند . اما از شما چه پنهان تا امروز نميدانستيم که اين قرآن مجيد ما - يا به قول بعضی ها اين تازی نامه - تا چه حد از شقاوت و شئامت و آکنده است و چگونه انسان بيچاره را به گرگی خونخوار بدل ميکند.

حالا برای اينکه بدانيد اين قرآن مجيد ما چه تحفه ای است که از طرف خدای تازيان بر بشريت نازل شده چند آيه آنرا با ترجمه فارسی اش در اينجا نقل می کنم تا دوستانی که قرآن می خوانند اما از درک معانی آن عاجزند در يابند که با چه معجونی طرف اند و چگونه خدای تازيان از انسان ايرانی مشتی کفتار خون آشام ساخته است . از دوست عزيزی هم که زحمت کشيده اند و کند و کاوی در قرآن کرده و اين آيه های شگفت انگيز را بيرون کشيده و آنرا در اختيار ما گذاشته اند سپاسگزاريم .

و اما ببينيم که اين قرآن مجيد از چگونه شقاوتی سرشار است .

سوره مائده آیه 33

إِنَّمَا جَزَاء الَّذِينَ يُحَارِبُونَ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَيَسْعَوْنَ فِي الأَرْضِ فَسَادًا أَن يُقَتَّلُواْ أَوْ يُصَلَّبُواْ أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَأَرْجُلُهُم مِّنْ خِلافٍ أَوْ يُنفَوْاْ مِنَ الأَرْضِ ذَلِكَ لَهُمْ خِزْيٌ فِي الدُّنْيَا وَلَهُمْ فِي الآخِرَةِ عَذَابٌ عَظِيمٌ.

سزاى كسانى كه با [دوستداران] خدا و پيامبر او مىجنگند و در زمين به فساد مىكوشند جز اين نيست كه كشته شوند يا بر دار آويخته گردند يا دست و پايشان در خلاف جهت يكديگر بريده شود يا از آن سرزمين تبعيد گردند اين رسوايى آنان در دنياست و در آخرت عذابى بزرگ خواهند داشت.


سوره مائده آیه 38


وَالسَّارِقُ وَالسَّارِقَةُ فَاقْطَعُواْ أَيْدِيَهُمَا جَزَاء بِمَا كَسَبَا نَكَالاً مِّنَ اللّهِ وَاللّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ.

و مرد و زن دزد را به سزاى آنچه كردهاند دستشان را به عنوان كيفرى از جانب خدا ببريد و خداوند توانا و حكيم است.


سوره التوبه آیه 28 صفحه 192

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلاَ يَقْرَبُواْ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ بَعْدَ عَامِهِمْ هَـذَا وَإِنْ خِفْتُمْ عَيْلَةً فَسَوْفَ يُغْنِيكُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ إِن شَاء إِنَّ اللّهَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ.

ای کسانی که ایمان آورده اید، مشرکان نجسند و از سال بعد نباید به مسجد الحرام نزدیک شوند، و اگر از بینوایی میترسید، خدا اگر بخواهد به فضل خوش بی نیازتان خواهد کرد. زیرا خدا دانا و حکیم است.

سوره التوبه آیه 29 صفحه 192

قَاتِلُواْ الَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَلاَ بِالْيَوْمِ الآخِرِ وَلاَ يُحَرِّمُونَ مَا حَرَّمَ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَلاَ يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُواْ الْكِتَابَ حَتَّى يُعْطُواْ الْجِزْيَةَ عَن يَدٍ وَهُمْ صَاغِرُونَ.

کسانی را از اهل کتاب که به خدا و روز قیامت ایمان نمی آورند و چیزهایی را که خدا و پیامبرش حرام کرده است بر خود حرام نمیکنند و دین حق را نمیپذیرند بکشید، تا آنگاه که به دست خود در عین مذلت جزیه بدهند.

سوره النساء (زنان) آیه 89 صفحه 93

وَدُّواْ لَوْ تَكْفُرُونَ كَمَا كَفَرُواْ فَتَكُونُونَ سَوَاء فَلاَ تَتَّخِذُواْ مِنْهُمْ أَوْلِيَاء حَتَّىَ يُهَاجِرُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ فَإِن تَوَلَّوْاْ فَخُذُوهُمْ وَاقْتُلُوهُمْ حَيْثُ وَجَدتَّمُوهُمْ وَلاَ تَتَّخِذُواْ مِنْهُمْ وَلِيًّا وَلاَ نَصِيرًا.

دوست دارند همچنان که خود به راه کفر میروند شما نیز کافر شوید تا برابر گردید. پس با هیچ یک از آنان دوستی مکنید تا آنگاه که در راه خدا مهاجرت کنند. و اگر سر باز زدند در هرجا که آنها را بیابید بگیرید و بکشید و هیچ یک از آنها را به دوستی و یاری برمگزینید.

سوره الانفال (غنایم جنگی) آیه 12 صفحه 179

إِذْ يُوحِي رَبُّكَ إِلَى الْمَلآئِكَةِ أَنِّي مَعَكُمْ فَثَبِّتُواْ الَّذِينَ آمَنُواْ سَأُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُواْ الرَّعْبَ فَاضْرِبُواْ فَوْقَ الأَعْنَاقِ وَاضْرِبُواْ مِنْهُمْ كُلَّ بَنَانٍ.

و آنگاه را که پروردگارت به فرشتگان وحی کرد: من با شمایم. شما مومنان را به پایداری وادارید. من در دلهای کافران بیم خواهم افکند. بر گردنهایشان بزنید و انگشتانشان را قطع کنید .فیلم سر بریدن یک کافر را توسط مسلمانان را از اینجا ببینید (+30).

سورهُ توبه آیه 5 صفحه 188

فَإِذَا انسَلَخَ الأَشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُواْ الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدتُّمُوهُمْ وَخُذُوهُمْ وَاحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُواْ لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ فَإِن تَابُواْ وَأَقَامُواْ الصَّلاَةَ وَآتَوُاْ الزَّكَاةَ فَخَلُّواْ سَبِيلَهُمْ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ.

پس چون ماههاي حرام به سر آمد آنگاه مشركان را هر جا يافتيد به قتل رسانيد. و آنها را دستگير و محاصره كنيد . و هر سو در كمين آنها باشيد. چنانچه توبه كردند و نماز به پاي داشتند و زكات دادند پس از آنها دست بداريد. كه خدا آمرزنده و مهربان است.

سوره توبه آیه 12 صفحه 189

وَإِن نَّكَثُواْ أَيْمَانَهُم مِّن بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَطَعَنُواْ فِي دِينِكُمْ فَقَاتِلُواْ أَئِمَّةَ الْكُفْرِ إِنَّهُمْ لاَ أَيْمَانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَنتَهُونَ.

اگر پس از بستن پیمان، سوگند خود شکستند و در دین شما طعن زدند، با پیشوایان کفر قتال کنید که ایشان را رسم سوگند نگه داشتن نیست، باشد که از کردار خود باز ایستند.

سوره ماده گوساله(بقره) آیه 191 صفحه 31

وَاقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَأَخْرِجُوهُم مِّنْ حَيْثُ أَخْرَجُوكُمْ وَالْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ وَلاَ تُقَاتِلُوهُمْ عِندَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ حَتَّى يُقَاتِلُوكُمْ فِيهِ فَإِن قَاتَلُوكُمْ فَاقْتُلُوهُمْ كَذَلِكَ جَزَاء الْكَافِرِينَ.

هرجا که آنها را بیابید بکشید و از آنجا که شما را رانده اند، برانیدشان، که فتنه از قتل بدتر است. و در مسجد الحرام با آنها مجنگید مگر آنکه با شما بجنگند. و چون با شما جنگیدند بکشیدشان که این است پاداش کافران

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.



نوشته شده توسط گیله مرد در  9:29 PMنظرات (13)
August 22, 2007
چرا مولانا ....؟؟؟ و چرا حافظ .....؟؟


نامه ای را که می خوانيد ؛ دوست نازنينی برای من نوشته ؛ و من خود را موظف ميدانم که به اين نامه پاسخی کوتاه بدهم .
متن نامه از اينقرار است :

گيله مرد جان ؛ سلام
من سه سال است كه اينترنت را با وبلاگ شما شروع كرده ام و غير از اين وبلاگ با هيچ وبلاگ يا سايتي آشنا نيستم .دنياي اينترنتي من فقط خلاصه شده در وبلاگ شما و بس .از خواندن نوشته هاتان بي اندازه لذت ميبرم .گاه بلند بلند ميخندم و گاه زار زار گريه مي كنم . خيلي دوستتان دارم تنها دل نگراني اين جانب اين است كه خداي نكرده دست از نوشتن برداريد(خدا آن روز را نياورد كه گيله مرد ما خسته و نا اميد شود)
يك سوال برايم پيش آمده،گيله مرد جان گل گلاب! وآن اين است كه شما مرده و زنده ي هر چي _به قول خودتان_پيغمبرو امام و نيمچه امام و فقبه و سفيه ، را يكي كرده ايد و اسكلت آن بيچاره ها راهر روز در گور مي لرزانيد . اما عجيب است كه از آثار كساني در نوشته هاتان استفاده مي كنيد كه مخالف انديشه هاي شما هستند و اصلا آب تان با آنها به يك جو نمي رود. مثلا بارها و بارها در نوشته ها يتان ابياتي از مولوي وحافظ آورده ايد ، خب ،شما خود بهتر مي دانيد كه مثنوي مولوي سراسر تفسير و توجيه قرآن است .همان قرآني كه شما اگر در فروشگاهتان به دستتان برسد احتمالا تره و تر ه تيزك لاي اوراق آن ميگذاريد و تحويل مشتري مي دهيد .ويا حافظ_باز هم شما بهتر مي دانيد_كه درد دين دارد و همّ و غمش به خطر افتادن اسلام است و از اينكه از اسلام فقط نامي مانده،مي نالد. حال اگرشما اسلام و قرآن را قبول نداريد پس چرا مولوي و حافظ ميخوانيد و براي قرص و محكم كردن ايده هاي خود از كلام اينها استفاده ميكنيد ؟؟ لااقل براي اينكه خيال ما از بابت اسلام و قرآن و پيغمبر و امام و نيمچه امام ها را حت شود و براي هميشه فراموششان بكنيم ، ابيات مولوي و حافظ را به كار نبريد چون اينها رنگ و بوي قرآن و اسلام و پيغمبر دارند و مولوي بدون قرآن يعني هيچ.
قربانت-يك معلم ادبيات فارسي

و اما پاسخ گيله مردانه ما :

دوست نازنين من . اولا ممنون از مهربانی هايت .اميدوارم هميشه شاد و سبز باشيد و آسمان زندگی تان سرشار از ستاره و خورشيد باشد .

دوم اينکه : من به جنبه های انسانگرايانه ؛عدالتخواهانه ؛ و زيبايی شناسانه آثار مولانا و حافظ و ديگران نظر دارم تا به جنبه های ايدئولوژيک آنها . بنا بر اين به من حق خواهيد داد که در چارچوب چنين نظرگاهی ؛ گهگاه از سروده ها و گفته های آنان استفاده کنم .
نکته مهمتر اينکه : من کسی نيستم که به جهان و پديده های هستی بصورت يک بعدی و سياه و سفيد نگاه کنم .مسلما در قرآن هم موارد قابل توجهی وجود دارد که از جلوه های انساندوستانه و عدالتخواهانه و زيبايی شناسانه آکنده است -گيرم که محدود و معدود - بنا بر اين نفی کليت قرآن توجيه پذير نيست .

من معتقدم که تورات و انجيل و قرآن و ساير کتب به اصطلاح آسمانی ! حاصل انديشه ها و باور ها و فلسفه فکری کسانی بوده است که در زمان خود دستکم دو هزار سال از همعصران خود جلو بوده اند و می توان حتی امروز هم در آنها جلوه های بارز انسانگرايانه و عدالتخواهانه را يافت .

دوست نازنين من . بحث در اين مقوله را می توان بصورتی بسيار گسترده دنبال کرد امامن در سن و سالی هستم که ابدا حوصله بحث های جدی را ندارم .
روی ماه عزيزت را می بوسم .


نوشته شده توسط گیله مرد در  8:51 PMنظرات (6)
August 19, 2007
جامعه شناسی خودمانی......


حسن نراقی در« جامعه شناسی خودمانی» گفته است. ما با تاریخ بیگانه ایم، اما به آن افتخار می
کنیم. ما پنهانکار و حقیقت گریزیم و از خود بودن می هراسیم. ما ظاهر ساز و ظاهر باز و ظاهر فریب و ظاهر پرستیم. ما قهرمان پروریم و از سوی دیگر قهرمان پروری استبداد زده ایم. ما خودمحور و برتری جوئیم، چنانکه در هر کار فردی براحتی موفق و در هر کار جمعی براحتی شکست می خوریم. ما بی برنامه ایم و در بسیاری از موارد به بی برنامه گی مان فخر می کنیم. ما ریاکار و فرصت طلبیم، با یک نسیم اصلاح طلب می شویم و با یک باد به راست می چرخیم و با یک طوفان چپ می شویم، بسادگی رنگ دولت و ریاست و حکومت می گیریم. در همان حال که از فداکاران حاکمیم، دشمنی او را در دل می پروریم. احساساتی و شعار زده ایم، براحتی تصمیم به انقلاب می گیریم و ساعتی بعد به مهمانی می رویم، همیشه باید با صدای بلند احساساتمان را فریاد بزنیم، عاشق که می شویم کوه می کنیم و فارغ که می شویم داد از خیانت یار سابق می دهیم. دائما توهم توطئه داریم، توطئه خاله پشت سر مامان، توطئه فارس ها علیه ترک ها، توطئه چپ ها علیه راست ها، توطئه اعراب علیه ایران، توطئه اصلاح طلبان علیه ملت، توطئه مردم علیه دولت، توطئه آمریکا و انگلیس علیه ایران. ما مسوولیت ناپذیریم؛ هرگز پای کاری که قبلا کردیم نمی ایستیم، گوئی که ما نبودیم و اگر کسی بگوید که آن کار را که کرده ایم، او نیز کرده است، خائنش می خوانیم. مسوولیت عواقب رفتارمان را نمی پذیریم. قانون گریز هستیم و میل به تجاوز به حقوق دیگران را داریم. از این که قانونی را نقض کنیم ارضاء می شویم. قانون برای ما خفقان آور است. حسودیم و حسودیم و حسودیم، نه تنها حسود که بخیلیم، نه تنها حسودیم که دوست نداریم دیگران چیزی برتر از ما داشته باشند، بلکه بخیلیم و حتی حاضر نیستیم آنان چیزی داشته باشند، حتی اگر آن چیز متعلق به ما نباشد. صداقت نداریم و مثل آب خوردن دروغ می گوئیم. بیست میلیون انقلاب می کنیم و 25 میلیون به کسی رای می دهیم و بعد حتی یک نفر پیدا نمی شود که اعلام کند، من در کمال شعور رای دادم و از رای خودش دفاع کند. همه چیز را می دانیم و همه علوم را آگاهیم و از همه جای دنیا خبر داریم. ""

راستش ؛ ما هر چه فرمايشات آقای نراقی را بالا و پايين کرديم بلکه گزليکی به دست مان بيفتد و يقه آقای نراقی را بگيريم و بگوييم مرد نا حسابی ! اين چه فرمايشاتی است که شما ميفرماييد و چرا بيخود و بی جهت ملت شريف و نجيب و عزيز و نازنين ايران را اينجوری بد نام ميفرماييد ديديم نه آقا ! هيچ جای دفاعی وجود ندارد و بهتر است ما دم مان را بگذاريم روی کول مان و در برويم .

خودمانيم ها ؛ ما ايرانی ها واقعا همانجوری هستيم که آقای نراقی تصوير کرده اند ؟؟ اگر چنين است پس وای به حال مان !!!!

با تشکر از دوست خوبم آقای ديويد که اين بخش از گفته های آقای نراقی را در اختيار ما نهاده اند .


نوشته شده توسط گیله مرد در  9:32 PMنظرات (12)
August 16, 2007
مردم جن دارند ....!!!


داشتم کتاب " خاطرات و خطرات " نوشته حاج مهديقلی هدايت ( مخبر السلطنه ) را می خواندم .
ميدانيد که اين کتاب ؛ ياد داشت های مردی است که در دوران سلطنت شش پادشاه - يعنی ناصر الدين شاه ؛ مظفر الدين شاه ؛ محمد عليشاه ؛ احمد شاه ؛ رضا شاه ؛ و محمد رضا شاه پهلوی - در کانون سياست ايران قرار داشت و پست ها و مشاغل مهمی ؛ از جمله نخست وزيری را ؛ بر عهده داشت .
کتاب " خاطرات و خطرات " که با قلمی شيوا نوشته شده ؛ نه تنها مشحون از وقايع مهم تاريخی است ؛ بلکه چون بسياری از مطالب را بی پرده و عريان بيان می کند ؛ می تواند برای مردان سياسی ما سر مشقی باشد تا حوادث و رويداد های مملکت را ؛ آنگونه که بوده است به رشته نگارش در آورند .
سبک و شيوه خاص هدايت در نگارش اين کتاب ؛ آن است که چون پدرش بنيانگزار تلگرافخانه در ايران بوده است ؛ مطالب را در نهايت ايجاز و با فصاحت کامل و بصورتی جذاب و دلپذير بيان کرده است .


مهديقلی خان هدايت ؛ در بخشی از اين کتاب ؛ وقتی که به تشريح عزاداری و تعزيه خوانی در تکيه دولت می پردازد ؛ چنين می نويسد :

......تکيه اطراف سکو از زنها پر ميشد . قريب شش هزار نفر . مرد ها راه نمی يافتند . گاهی زد و خوردی هم بين زنها واقع ميشد و لنگه کفش در کار ميآمد .
در موقع روضه خوانی ؛ کسی که قادر بود جمعيت را از صدا بيندازد ؛ سيد ابوطالب صدر الذاکرين بود . اولا صدايی داشت که تکيه را پر ميکرد . و ديگران آواز خوش داشتند و خلق الله را ساکت نمی توانستند کرد
سيد ( يعنی آقای صدر الذاکرين ) جن هم ميگرفت و پيش زنها احترامی داشت .

منتظم الحکما صلحی ؛ از دوستان من ؛ حکايت کرد که روزی به اتفاق ظهير الدوله مرشد ؛ به ديدن سيد رفتيم .وارد شديم . نشستيم . ابدا اعتنا و خوش باشی نکرد . متوجه زنی بود که آمده بود آقا جن اش را بگيرند !!
چند نوبت دست در سينه آن زن کرد و گفت : جن تو خيلی حرامزاده است !. در ميرود . و مستمر تجديد ميکرد ( يعنی دستش را توی سينه زن ميکرد ) . تا آخر جن را از بغل آن زن گرفت در شيشه ای کرد . درش را محکم بست . آن زن که پای درگاه حياط ايستاده بود؛ يک اشرفی روی آستانه گذارد و رفت .
آنگاه ؛ آقا رو به ما کرد . بر خاست . تواضع کرد . خادمی را خواند و سفارش شربت و شيرينی داد .
ظهير الدوله گفت : اين ديگر چه بازی است ؟؟
گفت : اين مردم جن دارند .بعضی ها را شما ميگيريد ؛ بعضی ها را من . پس بگذارم همه جن ها را شما بگيريد ؟؟

نقل از : خاطرات و خطرات .انتشارات زوار .

با خواندن اين مطلب ؛ اين پرسش برايم پيش آمد که آيا اين جن ها دست از سر مردم ما بر داشته اند يا اينکه حضرات آيات عظام و حجج اسلام همچنان سر گرم جن گيری هستند ؟؟


نوشته شده توسط گیله مرد در  8:10 PMنظرات (3)
August 14, 2007



آقا ! اين کامپيوتر مان دو باره جنی شده . حيف که حضرت آيت الله العظمی امام مشکينی که با جن و جنيان رابطه دوستانه ای داشت مختصری فوت فرموده و ريق رحمت را سر کشيده اند و گرنه دست به دامان ايشان ميشديم بلکه درد مان را درمان بفرمايد ؛ . حالا چاره ای نداريم که دو باره اين آقای چرندياتی فراری را با هزار زور و زحمت پيدا کنيم تا بما بفرمايد که اين کامپيوتر لعنتی مان دو باره چه مرگش شده است که نميگذارد ما دو کلام حرف حساب بنويسيم ؟؟!!
اين دختر خاله جان ما ن هم که گهگاه دستی به سر و روی کامپيوتر ما ن می کشيد آنقدر عکس های بی ناموسی و الفيه شلفيه روی سايت ما گذاشته بودند که نه تنها آبروی چندين و چند هزار ساله ما را بر باد دادند بلکه کاری کرده اند که ما ديگر جرات نداريم به سلام ايشان يک عليکم السلام بگوييم چون می ترسيم فردا پس فردا دو باره سر و کله عکس های بی ناموسی روی سايت مان پيدا بشود و تتمه آبروی نداشته مان هم به باد برود .
فعلا اين را داشته باشيد تا ببينيم اين آقای چرندياتی توی کدام سوراخ سنبه ای قايم شده است .


نوشته شده توسط گیله مرد در  12:12 PMنظرات (2)
August 13, 2007




يک نامه ........

حسن آقا سلام.حرف من در مورد سعدیست و نظر شما نسبت به ایشان.گیرم که این مرد بچه
بازبود .گیرم که زن باره بود گیرم که نمی دانست که زمین به دور خورشید می گردد.آخه عزیز من آن زمان یک نفر را نام ببر که می دانست زمین می گردد؟
گیرم که او\"به روز گار جوانی چنانکه افتد و دانی \"بچه باز بود.کدام مرد را سراغ داری که دستش به ماتحت مردی یا پسری نخورده باشد.شاید در آن زمان بچه بازی و همجنس گرایی (مثل الان غرب) یک ارزش بوده.اینجور که شنیده ام در آن زمان ادبیات مذکر باب بوده است.با این حال نمی شود از زشتی این کار گذشت.این ها همه عیب است می دانم.اما حسن آقا عیبش همه گفتی هنرش نیز بگو.اگر من و تو می توانیم قلم بزنیم از صدقه سر این بزر گان است.حد اقل این آقا یه خراشی روی تاریخ این دنیا انداخته است برخلاف امثال من.زیبا نیست که این چنین یک بعدی او را بکوبی.که:
بزرگش نخوانند اهل خرد
که نام بزرگان به زشتی برد.
البته این ادبیات صفر یا صد خاص امثال من و شما نیست.مثلا زمانی که از شاملو گفتی یک آقای نمی دانم کی نوشت :از شر و ور های این آقا ننویس.ایشان نمی داند که شاملو چه کرده و چه نوشته و شاید به خاطر خوش نیامدن خود این بزرگ را خوار کرده است.این جور قلم زدن ها مرا به یاد کیهان می اندازد که در ستون نیمه پنهان خود امثال شاملو را به زنبارگی اعتیاد و....متهم کرده و یک کلمه نمی گوید که این آقایان خدمتی هم کرده اند.بالاتر از این هم در مورد پیامبران و ائمه که عده ای نمره صد به آنها می دهند و اگر کسی خرده ای بر آنها بگیرد به دارش می کشند.جنانکه در مورد سلمان رشدی و سلیمه نسرین و ...شاهدش هستیم .عده ای هم در آن طرف گود همش بدی این آقایان(پیامبران و ائمه )را می گویند و هیچ حرف از خوبی هایشان نمی گویند .این ادبیات صفر یا صد است و تا زمانی که این چنین می نویسیم و می گوئیم را ه به جایی نمی بریم.تر سم این است که همیشه این چنین باشد.
تر سم نرسد به کعبه این اعرابی
حسن آقا سوال من از شما این است که اگر در 2000 سال پیش بودی اما ذهنت 20000 سال جلوتر بود چاره ای جز ادعای پیامبری داشتی؟
از این ها بگذریم از سفر هایت گفتی در آن طرف دنیا .جایت خالی چند سفر در داخل داشتم به کاشان به شهمیرزاد و در این آخری در توس با فردوسی و اخوان .در نیشابور با عطار و خیام و کمال الملک.دلت آب

و اما پاسخ گيله مردانه ما ....

اولا اينکه : ما در اين دنيا که دست مان به دامان تان نمی رسد ؛ اما در آن دنيا ؛ درست روی پل صراط ؛ يقه جنابعالی را خواهيم چسبيد و خواهيم گفت : شما به چه حقی به سفر کاشان و توس و شهميرزاد ميرويد و دل گيله مرد بيچاره ای را که سی سال است لاهيجان و انزلی و حتی شيخان بر را نديده است می سوزانيد ؟؟
بگمان ما ؛ ما درست روی پل صراط ؛ يک تيپای انقلابی - شايد هم يک تيپای اسلامی - حواله تان خواهيم کرد و شما را به درکات جهنم پرتاب خواهيم کرد تا شما باشيد ديگر دل گيله مرد بيچاره ای مثل ما را به درد نياوريد !!
اخر لاکردار ؛ دل تان ميآيد شما هر وقت عشق تان کشيد به کاشان و کرمان و توس و اصفهان و گرگان و خراسان برويد اما ما در اين سگستان و سنگستان ؛ کار مان اين باشد که هی حسرت گيلان و مازندران و کرمان و خراسان را بخوريم ؟؟
دوم اينکه : آنطور که از خط و ربط تان بر ميآيد ؛ شما هزار تا گيله مرد را توی جيب تان ميگذاريد و حتما مسبوق هستيد که گيله مردی که ما با شيم چاکر و مخلص و جان نثار و فدايی آقای سعدی شيرازی هستيم ؛ منتهای مراتب چون می خواستيم کمی اين برادران اسلامی مان را قلقلک بدهيم جناب سعدی را که دم دست مان بود يک مشتمال مختصری داديم تا ديگران حساب کار دستشان بيايد .
سوم اينکه : برار جان !ما که نيامديم به سبک و سياق اساتيد عصا قورت داده نخود هر آش ؛ به کندو کاو در آثار منظوم و منثور حضرت سعدی بپردازيم و مثلا بد آموزی های گلستان و بوستان را علم عثمان بفرماييم و کلی هم پز بدهيم که : بعله ! ما هم سعدی شناس شده ايم . ما فقط می خواستيم به در بگوييم تا ديوار بشنود و بهيچوجه قصد اسائه ادب به درگاه کبريايی آنجناب را نداشته ايم .
اصلا آقا ما به گور پدرمان می خنديم که بياييم پای مان را از گليم مان فراتر بگذاريم و حرف های گنده تر از دهان مان بزنيم . ما فقط قصد شوخی داشته ايم و بس .شما هم بالا غيرتا اينقدر غيرتی نشويد و گرنه کلاه مان بد جوری توی هم ميرود ها !!!
از شوخی و اينحرفها گذشته ؛ من واقعا با خواندن نامه ات حظ کردم و اين دو سه سطر را هم به اين خاطر نوشتم که بگويم دست مريزاد .
تی بلا می سر : گيله مرد



نوشته شده توسط گیله مرد در  9:57 PMنظرات (1)
August 10, 2007
ما هيچ ....! ما نگاه ...!!!


ما يک ضرب المثل فارسی داريم که ميگويد : ده خوب است برای کدخدا و برادرش . حالا حکايت ماست .

عيال مان از فرانسه زنگ زده بود که : حسن جان ! جايت اينجا واقعا خالی است . کاشکی اينجا بودی با هم ميرفتيم ديدنی های پاريس را ميديديم .
گفتيم : عيال جان ! شما ديدنی ها را ببينيد بعدا بياييد برای مان تعريف بفرماييد ! ( هر چند خودمان در اين چند سال گذشته سه بار به فرانسه رفته ايم و ديدنی هايش را ديده ايم )

باری ؛ عيال مان رفته بود فروشگاه معروف لافايت تا لابد برای دوستان سوغاتی بخرد . اما گويا با ديدن قيمت های سرسام آورش چنان کله مبارک شان سوت کشيده بود که گفته بود ما از خير سوغاتی موغاتی گذشتيم ...!!

ياد دوست شاعرم می افتم . اين دوست شاعر ما ؛ سفری کرده بود به فرانسه ؛ و به سياق همه جهانگردان عالم ؛ رفته بود توی همين فروشگاه لافايت تا برای عهد و عيالش سوغاتی بخرد .يکی دو ساعتی توی فروشگاه گشته بود و چنان دودی از کله اش بلند شده بود که بر گشته بود به آن يکی رفيق مان گفته بود : ما هيچ !! ما نگاه !!

حالا حکايت عيال ماست .اين عيال جان ما در دنيا هيچ چيزی را به اندازه خريد کردن دوست ندارد . توی امريکا ؛ همينکه فرصتی گير ميآورد ؛ کفش و کلاه ميکند و ميرود توی فروشگاهها و هر چه دلش می خواهد ميخرد و ميآورد خانه انبار می کند.
هر چه بهش ميگوييم عيال جان ! آخر اينها را برای چی خريدی ؟ به گوشش نمی رود که نمی رود . اما امروز که گذارش به فروشگاه لافايت افتاده بود ؛ از ديدن قيمت های هراس انگيزش چنان شگفت زده شده بود که با همه علاقه ای که به خريد کردن دارد به ما تلفن زده بود و گفته بود " ما هيچ !! ما نگاه ...!!

جای تان خالی ؛ دسامبر گذشته ؛ ما هم چند روزی در پاريس بوديم . با رفيق مان رفتيم حوالی شانزه ليزه قدمی زديم و خلايق را تماشاييديم و بعدش رفتيم ناهار بخوريم . رفتيم توی يکی از همين رستوران های حاشيه خيابان شانزه ليزه نشستيم و دو تا آبجو با يک نصفه پيتزا خورديم . وقتی آمديم صورتحساب مان را بدهيم ديديم لاکردار ها 99 يورو ما را چاپيده اند !! يعنی چيزی حدود صد و پنجاه دلار !
به خودمان گفتيم : قربان آمريکای جهانخوار خودمان برويم !! همين پيتزا و همين آبجو را می توانستيم در همين سانفرانسيسکوی خودمان ميل بفرماييم که کمتر از بيست دلار به پای مان تمام ميشد .

حالا اين بيچاره پاريس نشين ها چطوری از پس اين گرانی و خرج و مخارج بر ميآيند به قول آخوند ها الله اعلم !!


نوشته شده توسط گیله مرد در  8:57 PMنظرات (3)
August 7, 2007
ای خاک بر سرت آقای گاليله ...!!!


آقا ! از خدا که پنهان نيست ؛ از شما چه پنهان ؛ سالهای سال ؛ ما دشمن خونی آقای سعدی بوده ايم !
می پرسيد : کدام سعدی ؟؟
مگر ما چند تا سعدی داريم قربان تان بروم ؟؟
همان آقای سعدی شيرازی ديگر . همان که ابراز احساسات شان نسبت به عليامخدرات ؛ شهره خاص و عام است و ميفرمايند :
به هر چمن که رسيدی گلی بچين و برو !
بپای گل منشين آنقدر که خار شوی .....!

ما سالهای سال دشمن خونی آقای سعدی بوده ايم و اگر چه غزل های ناب عاشقانه ايشان را می خوانده ايم و کلی هم دلی دلی ميکرده ايم ؛ اما معتقد بوده ايم که اين آقای سعدی ؛ هم دروغگو بوده است ؛ هم ضد زن بوده است ؛ هم بچه باز بوده است ؛ و هم بيسواد !!

برای دروغگو بودن و ضد زن بودن و بچه باز بودن آقای سعدی ؛ هيچ دليل و مدرکی هم لازم نداشتيم ؛ چرا که همين آقای سعدی - يا به قول بعضی ها سعدی عليه الرحمه ! - در بوستان و گلستانش ؛ بار ها و بار ها ؛ مشت مبارک خودشان را باز فرموده اند و گزليک به دست آدم های نق نقويی مثل ما داده اند تا ايشان را کلی بچلانيم و گاه و بيگاه ؛ مثل دلاک های حمام مرحوم منور السلطنه ؛ مشت و مال شان بدهيم !!

اما دشمنی مان با جناب آقای سعدی شيرازی ؛ فقط بخاطر اينها نبود . ما اصلا معتقد بوديم که آقای سعدی عليه الرحمه ! يک آدم جفنگ پرت بی سواد عقب مانده ای بوده است که بلا نسبت شما ؛ رويم به ديوار ؛ مغز خر خورده بود که آمده است يک عالمه رطب و يابس را بهم بافته و گلستان و بوستانش را نوشته است .
اصلا معتقد بوديم که اين آقای سعدی ؛ - يا بقول بعضی ها سعدی عليه الرحمه - علاوه بر بيسوادی ؛ ابدا توی باع نبوده است و همينطور از روی شکم سيری ؛ فرمايشات باصطلاح عالمانه فرموده است و فی الواقع به قول معروف ؛ بی ادبی نشود ؛ مگس های خايه خر را ميشمرده است !! دليل اصلی ما هم اين شعر معروف ايشان بود که فرموده بودند :
زمين لگد خورد از گاو و خر به علت آن
که ساکن است ! نه مانند آسمان دوار ...!!

ما سالهای سال با آقای سعدی -يا بقول بعضی ها سعدی عليه الرحمه - چپ افتاده بوديم که : آقا ! اين چه جور شاعر و نويسنده و آموزگار و مصلح اجتماعی و فيلسوفی بوده است که خيال ميکرده است زمين ساکن است و خورشيد ميچرخد ؟؟

البته مسبوق هستيد که ميان دعوا حلوا خير نمی کنند . ما سالهای سال به آن بنده خدا بد و بيراه می گفتيم و استخوان هايش را توی گور ميلرزانديم که چه ؟ که اين آقا بيسواد بوده است و گردش زمين را باور نداشته است !
اما حالا تازه فهميده ايم که ما خودمان چقدر از مرحله پرت بوده ايم . تازه فهميده ايم که نه تنها ما از مرحله پرت بوده ايم ؛ بلکه اين آقای گاليله خاک بر سر هم ؛ که گفته بود ه است زمين می چرخد ؛ چقدر عوضی و پرت و بيسواد و دور از جان شما ؛ نفهم و يابو بوده است !!

خداوند همه رفتگان شما را غريق رحمت بفرمايد . خداوند از سر گناهان ما هم بگذرد که سالهای سال ؛ پشت سر مرده حرف زده ايم و بيچاره سعدی را نمد مالی کرده ايم .

ما چه ميدانستيم ؟ ما چه ميدانستيم آقا ! ما چه ميدانستيم که اين زمين لا کردار ؛ بنا به فرموده مفتی سابق عربستان سعودی ؛ ساکن است و اعتقاد به چرخش زمين باطل است و هر کس به فرضيه گردش زمين باور داشته باشد ؛ کافر است و خونش حلال و زن به خانه اش حرام است ؟؟
ما سالهای سال ؛ به سعدی بيچاره نا سزا گفته ايم که چرا گفته است : زمين لگد خورد از گاو و خر به علت آن - که ساکن است ؛ نه مانند آسمان دوار

در اين هفتصد - هشتصد سال گذشته ؛ اگر يک آيت اللهی ؛ حجت الاسلامی ؛ امامی ؛ نيمچه امامی ؛ ؛ مفتی اعظمی ؛ يا حتی يک مفتی غير اعظمی ؛ پيدا ميشد و فتوا ميداد که بنا به نص صريح قرآن ؛ زمين ساکن است و کروی نيست و نمی چرخد ؛ ما که نمی آمديم بيچاره سعدی را - که انگاری پشت شمس العماره لبلبو گفته است - اينجوری مشت و مال بدهيم . ميآمديم ؟؟ البته که نمی آمديم .

باز حالا خدا را صد هزار مرتبه شکر که نمرديم و زنده مانديم و ديديم که يک آدم دانشمند مسلمان خدا شناس محترمی توی عربستان پيدا شده است و به استناد آيات قرآنی برای ما هزار و يک دليل ميآورد که نه تنها آقای گاليله شکر زيادی خورده است ؛ بلکه اين آقای داروين حرام لقمه گور بگور شده هم که نظريه تکامل انسان را ارائه داده است ؛ يک آدم جفنگ ياوه گوی پرت ماليخوليايی مفتخور بيسوادی بوده است که حالا جايش در اسفل السافلين جهنم است .

حالا برای اينکه بدانيد چرا ما اينطوری به جلز و ولز افتاده ايم ؛ قسمت هايی از متن فتوای مفتی اعظم عربستان - آقای عبدالعزيز بن عبدالله بن باز - را از سايت " بازتاب " برايتان نقل می کنيم تا شما هم اگر زبانم لال خدای ناکرده معتقد بوده ايد که زمين می چرخد و کروی است ؛ اول برويد زبان تان را گاز بگيريد ؛ دوم اينکه برويد دو ميليون و سيصد و شصت و سه هزار بار آيه الکرسی بخوانيد و استغفار کنيد بلکه خداوند از سر گناهان شما بگذرد و شما را در آن دنيا با امام زين العابدين بيمار و امام خمينی مرحول و ائمه اطهار و آيات عظام و حجج اسلام محشور بفرمايد .

و اما فتوای مفتی اعظم عربستان از اينقرار است :
اعتقاد به چرخش زمين باطل است و کسی که به اين فرضيه باور داشته باشد کافر است !!برای اينکه اين فرضيه با قرآن کريم و " الجبال اوتادا " و قوله جل و علا " والی الارض کيف سطحت " منافات دارد
تفسير روشن آيه اين است که زمين کروی نيست و نمی چرخد و اين روشن است .اما البته تنها در صورت غضب خداوند می تواند چرخش يا حرکت داشته باشد ......
و خداوند در قرآن فرموده است : ما زمين را با کوهها ميخکوب کرده ايم تا به حرکت در نيايد و آرامش مردم بر هم نخورد
و قد ذکر الله سبحانه ان الشمس و القمر يجريان فی الفلک " يعنی خداوند از حرکت خورشيد و ماه خبر داده است و اگر زمين نيز بر محور خود ميچرخيد خداوند از آن خبر ميداد اما خداوند از حرکت کردن زمين خبری نداده است .....
بسياری از علمای ستاره شناسی گفته اند که زمين می چرخد و خورشيد ثابت است .
اين اقوال ؛ کفر گويی و انکار قرآن و سنت سلف است .....


نوشته شده توسط گیله مرد در  11:02 AMنظرات (4)
August 3, 2007
رقابت به سبک ايرانی ......


نزديکی های خانه مان ؛ يک آقای ايرانی ؛ يک مغازه ميوه فروشی باز کرده است (بقول يکی از دوستان لابد نتوانسته يک تلويزيون ايرانی راه بيندازد آمده است ميوه فروش شده است !! )

کنار مغازه اين آقا ؛ باغستان و مزرعه بزرگی است که صاحبش يک آقای هندی است . اين آقای هندی - راج - ؛ زمستان و بهار و پاييز و تابستان ؛ از کله سحر تا بوق سگ توی مزرعه اش کار ميکند و هلو و زرد آلو و شفتالو توليد ميکند .

تابستان که ميشود اين آقای هندی ؛ يک چادر بزرگ توی مزرعه اش ؛ کنار شاهراه شماره هشتاد بر پا ميکند و يکی دو ماهی ميوه هايش را آنجا ميفروشد .

آقای راج رفيق من است ؛ وقتی با آدم دست ميدهد از بسکه دستانش پينه بسته ؛ انگار يک قلوه سنگ را توی مشت آدم گذاشته است .

تابستان ها ؛ آقای راج ؛ از ما پسته و بادام ميخرد و آنها را به قيمت گران تری به مسافران ميفروشد .ما هم از او هلو و شفتالو می خريم . بينی و بين الله ؛ هلو های آقای راج شيرين ترين و خوشمزه ترين هلو های جهان است .

من و آقای راج با هم داد و ستد می کنيم . هر سال چند هزار دلاری من از او ميوه ميخرم و او هم چند صد دلاری پسته و بادام از ما ميخرد .گاهگداری هم من به مزرعه اش ميروم و با هم زير درختان هلو و گردو قدم ميزنيم و درد دل ميکنيم . .
آقای راج ؛ هيچ شباهتی به هندی ها ندارد .ميانه چندانی هم با هندی ها ندارد .اخلاق و رفتارش هم با جماعت هندی مثقالی هف صنار تفاوت دارد . آقای راج ؛ گشاده دل و گشاده دست است .

پريشب که داشتم از بزرگراه شماره هشتاد ميگذشتم ؛ متوجه شدم که ديواربلندی جلوی چادر آقای راج کشيده اند !
با خودم گفتم : يعنی چه ؟؟ چرا اينجا ديوار کشيده اند ؟؟
صبح که شد آقای راج بمن زنگ زد و گفت :فلانی ! می توانی يک توک پا به مزرعه ما بيايی ؟؟
من هم راه افتادم و رفتم به مزرعه اش .ديگر از توی بزرگراه چادرش را نميشد ديد . وقتی خودم را به آنجا رساندم ديدم دو تا تريلر غول پيکر جلوی چادر آقای راج پارک شده اند .
گفتم : راج ؟؟ چرا اينجا ديوار کشيدی ؟؟ اين تريلر ها را چرا اينجا گذاشته ای ؟؟
گفت : من نگذاشتم .اين هموطن جنابعالی است که ده - بيست هزار دلار خرج کرده و اين دو تا تريلر را خريده و اينجا گذاشته تا ما را از نان خوردن بيندازد !!
نگاهی به تريلر ها و نگاهی هم به آقای راج می اندازم و در آن لحظه از هر چه هموطن است بدم ميآيد .


نوشته شده توسط گیله مرد در  8:36 PMنظرات (6)
August 1, 2007
LIFE WHITOUT WIFE


عيال مان رفته است فرانسه . دو سه هفته ای در آنجا خواهد ماند .
ما مانده ايم و پسرمان که يک سر است و هزار سودا .
و دختر مان ؛ که تعطيلات دانشگاهی اش را ميگذراند .

پسر مان که هيچوقت غذای ايرانی نمی خورد . دختر مان اما ؛ ميخواهد برای مان آشپزی بکند .

ديروز که ما توی خانه بوديم ؛ هوس آشپزی به سرمان زد . رفتيم يخچال را باز کرديم و مقداری گوشت بيرون آورديم و مقداری هم سيب زمينی و پياز و گوجه و نميدانم زرد چوبه و نمک را قاطی کرديم و خواستيم به قول خودمان آبگوشت درست بکنيم .
يکی دو ساعتی وقت مان را صرف کرديم بلکه آبگوشت مان بار بيايد ؛ اما معجون مان هر چه جوشيد و خروشيد ؛ آبگوشتی که به درد " خوردن " بخورد نشد که نشد !!

دختر مان که از راه رسيد پرسيد : بابا جونی ! داری چيکار ميکنی ؟؟
گفتيم : داريم آشپزی می کنيم !
ناباورانه نگاهی به ديگ جوشان مان انداخت و گفت : پيف !!
گفتيم : پيف برای چه ؟؟
گفت : برای اينکه آبگوشت تان بوی مردار ميدهد !!
خدا پيغمبری ديديم راست ميگويد . ما هم رفتيم ديگ را از روی اجاق گاز بر داشتيم و ريختيم توی آشغال و خيال مان راحت شد که ما اگر بدرد هر کاری بخوريم آشپزی از ما ساخته نيست !!

حالا دختر مان رفته است سوپر مارکت خريد بکند .قرار است امشب برای مان شام درست بکند .اگر دو سه روزی ما سر و کله مان اينجا ها پيدا نشد ؛ مطمئن باشيد که با خوردن دستپخت آلما خانوم ؛ يا در بيمارستانيم يا در بستر بيماری !!
خداوند خودش به ما رحم بفرمايد .


نوشته شده توسط گیله مرد در  8:20 PMنظرات (5)

آرشيو
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
 


 

Powered by Movable Type 2.63