شبی ؛ در منزل آشنايی ؛ با عده ای حدود پانزده نفر ؛ مهمان بودم .
دو ساعتی بعد از ورود ما ؛ ده نفر خدا حافظی کردند و رفتند . به محض اينکه از در خارج شدند ؛ بد گويی پشت سرشان شروع شد .
نيم ساعت بعد ؛ چهار نفر ديگر رفتند . در اين موقع ؛ صاحبخانه ؛ با پارچه ترمه زر دوزی شده ای ؛ روی قاب عکس بزرگ حضرت علی را با احترام پوشانيد و به همسرش دستور داد عرق ؛ ويسکی ؛ آبجو ؛ و مخلفاتش را بياورد !!
اين آقا ؛ روی عکس علی را پوشانيد تا آن حضرت نبيند که ايشان می خواهند دمی به خمره بزنند ؛ اما آيا روی خدايی را که خودش به او اعتقاد داشت توانست بپوشاند ؟؟
من ؛ اين مطلب را در آخرين شماره مجله " کاوه " که به همت دوست نازنين خودم - دکتر محمد عاصمی - در آلمان چاپ ميشود خوانده ام .
بعد از خواندن اين مطلب ؛ سئوالی به ذهنم رسيد . و سئوال اين است که ما ملت ايران چرا اينچنين ريا کار هستيم ؟
چرا ريا کاری در همه اجزا و عناصر هستی ما ريشه دوانيده ؟
چرا دينداری و خدا پرستی ما هم با ريا کاری همراه است ؟؟
اينهمه تضاد در روح يک ملت از کجا آمده است ؟؟
آيا شما پاسخی برای اين پرسش ها داريد ؟؟
نوشته شده توسط گیله مرد در 9:34 PM | نظرات (10)
من امروز ؛ پس از بيست و چند سال زندگی در امريکا ؛ برای نخستين بار ؛ از ايرانی بودن خودم شرمسار شدم . آنچنان شرمسار که جرات نميکردم به تلويزيون نگاه کنم .
مردی که نه ؛ کرمکی حقير ؛ آمده بود در کسوت رياست جمهوری ميهن من . و در برابر چشمان ميليون ها تن ؛ رييس دانشگاه کلمبيا ؛ آن اژدهای بظاهر هفت سر را ؛ چون کرمکی حقير ؛ در زير پای خود له کرد .
و من ؛ برای نخستين بار ؛ از ايرانی بودن خودم شرمسار شدم .
شب ؛ خسته و خشماگين و شرمسار و در خود فرو هشته ؛ در خانه خود ؛ به شمس تبريزی پناه بردم .
خدای من !! ببين چه داستانی برايم می گويد :
خلقی ديدم !
ترسان و گريزان !
پيش رفتم .
مرا ترسانيدند و بيم کردند که :
- زنهار ! اژدهايی ظاهر شده است
که عالمی را يک لقمه می کند !
هيچ باک نداشتم .
پيشتر رفتم . دری ديدم از آهن -
پهنا و درازای آن ؛ در صفت نگنجد -
فرو بسته !
برو قفل نهاده !
پانصد من !
گفت : در اينجاست ! آن اژدهای هفت سر !!
زنهار ! گرد اين در مگرد !
مرا ؛ غيرت و حميت بجنبيد !
بزدم ؛ و قفل را در هم شکستم .
در آمدم -
کرمی ديدم !
زيرش نهادم ؛ و فرو ماليدم در زير پای !
و بکشتم !!
نوشته شده توسط گیله مرد در 7:14 PM | نظرات (10)
يکی از درخت چنار بالا ميرفت .
پرسيدند : کجا ؟؟
گفت : ميروم آن بالا کشمش بخورم !!
گفتند : مگر درخت چنار کشمش دارد ؟؟
گفت : کشمش اش را توی جيبم دارم !!
حالا ؛ اينجا ؛ در امريکا ؛ عده ای از هموطنان نازنين ما ؛ از درخت چنار بالا ميروند و توی جيب شان بجای کشمش سنگ و کلوخ و پاره آجر ميگذارند ؛ و از آن بالا ؛ سنگريزه ها و پاره آجر ها را توی فرق ما می کوبند و از قهقهه خنده شان هم گوش فلک کر ميشود .
دو سه شب پيش ؛ نا پرهيزی کرديم و رفتيم توی يکی از اين مجالس به اصطلاح ادبی . عده ای آمده بودند و گوش تا گوش نشسته بودند و به اشعار آبدوغ خياری يک مشت از اين پير و پاتال هايی که بی جواز زنده اند گوش ميدادند .
ما اگر چه پشت دست مان را داغ کرده بوديم که ديگر سر و کله مان توی چنين مجالسی پيدا نشود و بهانه مان هم ظاهرا اين شعر مجد همگر بوده است که ميگويد :
شاعران زمانه ؛ دور از تو
همه دزد و دغا و زن مزدند
لفظ و معنی و مطلع و مقطع
اين از آن ؛ آن از اين ؛ می دزدند .
اما به اصرار و الحاح دوستی ؛ شال و کلاه کرديم و رفتيم آنجا .
خدا را صد هزار مرتبه شکر که حدود يک ساعتی دير به اين مجلس با شکوه رسيديم چرا که اگر از اولش آنجا رفته بوديم ممکن بود به سبب کسب فيض جانانه ای که می برديم ؛ اين زخم معده هزار ساله مان عود ميکرد و کارمان را دو باره به بيمارستان و دوا و دکتر می کشانيد .
باری . گوشه ای نشستيم و رفتيم توی نخ آدمها . با خودمان گفتيم : ماشا ء الله هزار ماشا ءالله ؛ گوش شيطان کر ؛ اگر مملکت مان هنوز هم نمی تواند چهار تا لولهنگ و ميخ طويله توليد بکند ؛ در عوض ؛ به قدرتی خدا ؛ تا دل تان بخواهد رهبر معظم و فقيه عاليقدر و شاعر و نويسنده و نميدانم دانشمند و استاد محترم و سخن سرای فاضل توليد کرده است . و بعدش نميدانيم چرا ياد آن گفته استاد مجتبی مينوی افتاديم که ميگفت :
اگر ما در مملکت مان ؛ به تعداد شاعران مان گاو ميداشتيم ؛ می توانستيم شير و ماست دنيا را تا مين بکنيم !!
توی همين فکر و خيالات بوديم که ناگهان به مصداق ضرب المثل اين آش و اين هم نقاره ؛ يک آقايی رفت پای ميکروفن و قصيده بلند بالايی را که شاعر ظاهرا معروف اما گمنامی ! بنام آقای هيبت الله پهلوان زاده سروده بودند قرائت فرمودند و در پايان هم اظهار لحيه فرمودند که : بعله ! اين آقای پهلوان زاده از شاعرانی است که سعدی و حافظ و نميدانم منوچهری و عنصری بايد بيايند جلويش لنگ بيندازند . !!
از شما چه پنهان ما نفهميديم که آقای احمد شاملو چه هيزم تری به اين آقای هيبت الله خان فروخته بود که که ايشان در يک قصيده دويست - سيصد بيتی ؛چنان زنده و مرده شاملو را جنبانده بود که ما به خودمان گفتيم : ای بابا ! باز صد رحمت به برادران حزب اللهی مان در تهران و کرج ؛ که ميروند سنگ قبر شاملو را می شکنند و خلاص .
آن بيچاره ها اگر با پتک و ديلم سنگ قبر شاملو را خرد و خاکشير می کنند ؛ ديگر به آباء و اجدادش کاری ندارند و استخوان های آنها را در گور نمی لرزانند .در عوض ؛ اينجا ؛ در امريکا ؛ فضلای محترم و سخنوران ريش و سبيل دار مان ؛ سنگ قبر که هيچ ؛ اگر خود شاملو به چنگ شان می افتاد لابد تکه بزرگه اش گوشش ميبود !!
درد سرتان ندهيم . ما دوباره پشت دست مان را داغ کرده ايم که در اينجور مجالس باصطلاح ادبی آفتابی نشويم چرا که می ترسيم از بس خود خوری بکنيم دوباره اين زخم معده سگ مصب مان عود بکند و دوباره کار دست مان بدهد .تنها محض خالی نبودن عريضه مجبوريم با اجازه فضلای محترم و اساتيد ارجمند آن شعر سنايی غزنوی را اينجا نقل کنيم که ميفرمايد :
هر گز اندر طبع يک شاعر نبينی حذق و صدق
جز گدايی و دروغ و منکری و منکری
نوشته شده توسط گیله مرد در 7:37 PM | نظرات (1)

تنها مرد جهان که گويا قلب مبارک شان در شکم مبارک شان قرار دارد .
( ما آمديم دو کلام زير عکس جناب بوش بنويسيم ؛ زديم ياد داشت ها و کامنت های دوستان را حذف کرديم . هر کاری هم کرديم بلکه آب رفته را به جوی باز آريم ممکن نشد که نشد .
با پوزش از دوستان ؛ خواهش می کنيم کامنت های تان را دو باره بنويسيد تا ما بيش از اينها شرمنده شما و شرمنده خرابکاری های خودمان نباشيم )
نوشته شده توسط گیله مرد در 11:26 AM | نظرات (9)

اين آقای بی خانمان هم تنها چيزی که از اين انقلاب پر شکوه نصيبش شده لحاف کهنه ای است با تصاوير آيات عظام !!!
خداوند شر اين آيات عظام را از سر ملت ما کم بفرمايد. آمين
نوشته شده توسط گیله مرد در 9:17 PM | نظرات (5)
در سال 1264 قمري، نخستين برنامهي دولت ايران براي واكسن زدن به فرمان اميركبير آغاز شد. در آن برنامه، كودكان و نوجواناني ايراني را آبلهكوبي ميكردند. اما چند روز پس از آغاز آبلهكوبي به امير كبير خبردادند كه مردم از روي ناآگاهي نميخواهند واكسن بزنند. بهويژه كه چند تن از فالگيرها و دعانويسها در شهر شايعه كرده بودند كه واكسن زدن باعث راه يافتن جن به خون انسان ميشود هنگامي كه خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيماري آبله جان باختهاند، امير بيدرنگ فرمان داد هر كسي كه حاضر نشود آبله بكوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مي كرد كه با اين فرمان همه مردم آبله ميكوبند. اما نفوذ سخن دعانويسها و ناداني مردم بيش از آن بود كه فرمان امير را بپذيرند. شماري كه پول كافي داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبلهكوبي سرباز زدند. شماري ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان ميشدند يا از شهر بيرون ميرفتند روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند كه در همهي شهر تهران و روستاهاي پيرامون آن فقط سيصد و سي نفر آبله كوبيدهاند. در همان روز، پاره دوزي را كه فرزندش از بيماري آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد كودك نگريست و آنگاه گفت: ما كه براي نجات بچههايتان آبلهكوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند كه اگر بچه را آبله بكوبيم جن زده ميشود. امير فرياد كشيد: واي از جهل و ناداني، حال، گذشته از اينكه فرزندت را از دست دادهاي بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با التماس گفت: باور كنيد كه هيچ ندارم. اميركبير دست در جيب خود كرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حكم برنميگردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز چند دقيقه ديگر، بقالي را آوردند كه فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميركبير ديگر نتوانست تحمل كند. روي صندلي نشست و با حالي زار شروع به گريستن كرد. در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در كمتر زماني اميركبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند كه دو كودك شيرخوار پاره دوز و بقالي از بيماري آبله مردهاند. ميرزا آقاخان با شگفتي گفت: عجب، من تصور ميكردم كه ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است كه او اين چنين هايهاي ميگريد. سپس، به امير نزديك شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براي دو بچهي شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست. امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان كه ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشكهايش را پاك كرد و گفت: خاموش باش. تا زماني كه ما سرپرستي اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم. ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولي اينان خود در اثر جهل آبله نكوبيدهاند امير با صداي رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و كوچه و خياباني مدرسه بسازيم و كتابخانه ايجاد كنيم، دعانويسها بساطشان را جمع ميكنند. تمام ايرانيها اولاد حقيقي من هستند و من از اين ميگريم كه چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند كه در اثر نكوبيدن آبله بميرند.
منبع حكيمي، محمود. داستانهايي از زندگي اميركبير. دفتر نشر فرهنگ
نوشته شده توسط گیله مرد در 2:53 PM | نظرات (6)
*- ميگويد : حضرت آدم به شش دليل خوشبخت ترين مرد دنيا بود .
می پرسم : چگونه است آن حکايت ؟؟
ميگويد : اولندش اينکه مادر زن نداشت !
دومندش اينکه : زنش بهش نمی گفته من آدمت کردم !!
سومندش اينکه : زنش هيچوقت ازش نمی پرسيده ديشب تا دير وقت کجا بودی ؟؟!!
چهارمش اينکه : زنش هيچوقت نمی گفته اينهمه پول در مياری چرا ميدی به مادرت ؟؟
پنجمش اينکه : زنش هيچوقت نمی گفته از شوهر های ديگر ياد بگير بد بخت !!!
ششمش اينکه : زنش هيچوقت نمی گفته ميدونی من چند تا خواستگار داشتم ؟؟
**---**----**--**--
و اما حضرت حوا :
ميگويد : حضرت حوا خوشبخت ترين زن دنيا بود !!
می پرسم : چرا ؟؟
ميگويد : برای اينکه تنها زنی بود که شوهرش آدم بود !!
**--**--**--**--
دعای ماه رمضان !!
در آستانه ماه رمضان ؛ هموطنان ما دعای تازه ای کشف کرده اند .
دعای تازه چنين است :
خداوندا ! بارالها ! ماه رمضان را مثل جام جهانی بفرما .
هر4 سال يکبار در يک کشور !!
نوشته شده توسط گیله مرد در 8:02 PM | نظرات (10)
*** نوشته ای را که اينک می خوانيد ؛يک روزنامه نگار افغان - آقای نبی خليلی - نوشته است .
بخوانيد تا ببينيد دنيای ما چه دنيايی است . دنيايی سرشار از شقاوت و بی عدالتی و نابرابری .
آيا نمی توانيم اين جهان را تغيير دهيم ؟؟
--*****--*****
لطفا چند تا افغان گروگان بگيريد !!
دو ماه انتظار کشيديم. هرلحظه ممکن بود خبری اعلام کند که 23 کرهای که در اسارت طالبان بودند، به قتل رسيدهاند. اما حالا غير از دوتايشان که کشته شدند، بقيه آزاد هستند. به خانهشان برگشتهاند و در کنار خانواده از آن دورهای که هرلحظهاش سالی میگذشت، مثل يک کابوس ياد میکنند. به قول افغانستانیها: «خدا نشان دشمن آدم هم ندهد». همه دنيا اين خبرها را شنيد. هر تلويزيونی چندينبار اين خبرها را اعلام کرد. حتی من كه در اين وقتها نمیتوانم خبرها را زياد تعقيب كنم، میدانستم كه 19 تا باقیماندهاند. در طول اين مدت بهطور متوسط از هر ده خبری كه در رسانههای افغانی منتشر میشد، يكی مربوط به اين گروگانها بود و از هر 3 تا 5 خبری كه راجع به افغانستان در خارج منتشر میشد، باز يكی از آنها راجع به گروگانهای كرهای بود. البته اين، بسته به كشورها و خبرگزاریها فرق میكرد. نمیدانم در كره چه خبر بود، اما حدس میزنم كه آنجا فقط يك خبر راجع به افغانستان گفته میشد: هموطنانی كه گروگان هستند. در طول اين مدت وزارت خارجه كره بهصورت ويژه اين موضوع را تعقيب كرد. در افغانستان از رييس جمهور گرفته تا وزارت خارجه و وزارت داخله و پليس و اردوی ملی و حتی پارلمان مشغول اين موضوع بودند. بدون شك در مقر فرماندهی نيروهای آيساف(نيروهای كمككننده به امنيت) هم بیخبری نبود. دوسالی میشود كه موضوع گروگانگيری و امتيازگيری از اين طريق، برای طالبان اهميت يافته است و زمانی اين موضوع برايشان خيلی مزه داد كه توانستند در مقابل يك خبرنگار ايتاليايی، 5تن از فرماندهان ارشدشان را آزاد كنند. چه دنيای غريبی است. يك ايتاليايی در مقابل 5فرمانده ارشد نظامی طالبان مبادله میشود. يكی از همين فرماندهان همين حالا نيروهای گروگانگيرنده را رهبری میكند. برادر ملا دادالله را میگويم. تازه اين فقط ظاهر قضيه بود؛ بعدها گفته شد كه طالبان 50 ميليون دلار هم پول دريافت كردهاند. خدا كند دروغ بوده باشد يا حداقل كمتر بوده باشد. 50 ميليون دلار برای طالبان، مخارج چند ماهه نيروهایشان، همراه با خريد تسليحات و مهمات نظامی را كفايت میكند. حالا فرض بگيريم 5 ميليون. باز زياد است. حتی 1 ميليون. و حالا گفته میشود که همين روش در مورد كرهایها هم در پيش گرفته شده. حتما درست است. چون اين پولها آنقدر زياد است كه خزانه دولت افغانستان را يارای پرداخت آن نيست. به همين دليل طالبان بعد از اينكه از جيب دولت افغانستان نااميد شدند، گفتند با خود كرهایها مذاكره میكنيم. در اين دنيای غريب برای دو ماه يك عالمه شور و هيجان درست شد. كرهایها، از مسئولين گرفته تا خانوادههای گروگانها و همسايهها و دوستان و هموطنانشان هر روز يك اقدام جديد كردند. مراسم گرفتند، تحصن كردند و راهپيمايی و... در افغانستان هم كلی حركتها انجام شد؛ از تحصن گرفته تا محكومكردن و خواهشكردن و بيانيه و مقاله نوشتن روشنفكران و نويسندگان و فعالان فرهنگی و سياسی و... حالا ديگر حتی مردم كوچه و بازار هم میدانند كه اينها «خارجی» بودهاند. حالا ديگر هر افغانستانی میداند كه گروگان گرفته شدن يك خارجی «خيلی گپ اس». بله، دنيای غريبی است. يك ايتاليايی كه گروگان گرفته میشود، تا آزاد نشده و در آغوش گرم خانوادهاش جای نگرفته، هر روز خبرش جزو مهمترين اخبار خبرگزاریهای بزرگ است. همه چيز لحظه به لحظه تعقيب میشود. از اينكه طالبان چه رفتاری با او دارند؟ چه میخورد و چند كيلو وزن كم كرده؟ گروگانگيرها چه درخواستهايی مطرح كردهاند و چه درخواستهای جديدی مطرح شده است؟ در مصاحبهاش چه حالتی داشته و چقدر وحشتزده بوده؟ به چه ميزان مردم تحتتأثير قرار گرفتهاند؟ خانوادهاش چه احساسی دارند؟ همشهریهايش چه میگويند؟ چند تا فرزند دارد؟ همسرش باردار است يا نه؟... و وقتی آزاد میشود، نخست وزير بايد به استقبالش بيايد. او حداقل 50 ميليون دلار میارزد. و حالا كرهایها. تا حدودی آنها را میشناسم. آنها عضو يك گروه بينالمللی هستند كه اغلب اعضايشان دانشجو و دانشآموزند. آنان در ايام تعطيلات مدرسهای به كشورهای مختلف میروند. با سادهترين لوازم كمپ میزنند. در كنار مردم و كودكان محلی سادهترين غذاها را میخورند، لباسشان را میپوشند، بازی میكنند و چيزهايی را كه بلدند آموزش میدهند تا «دوستی» را ترويج كنند. چرا كه دوستي، صلح میآورد. همين روش ساده بودن بلای جانشان شد. گروههای آنها بدون هماهنگیهای دولتی به چند جای افغانستان رفتند، اما اعضای گروهی كه راهی جنوب شد، گرفتار بلا شدند. اما در اين دنيای غريب هيچكس نگفت كه در كنار اين كرهایها آيا كدام افغان هم بوده يا نه؟ مترجم، راننده، راهنما، يا...؟ فقط شنيديم كه 23 كرهای گروگان گرفته شدهاند. میدانم چرا. چون افغانستانی اهميتی ندارد. اين موضوع برای خبرنگارها و دروازهبانان خبر ارزش خبری ندارد. چون جان افغانستانی سالهاست كه برای انسان دنيای امروز ارزش احساس برانگيختن ندارد. روی ضربان قلب آدمها تأثيری نمیگذارد. مغز را تحريک نمیکند. توجه را جلب نمیكند. ديگر حتی كسی نيست كه حوصله شنيدن اين جور خبرها را داشته باشد. چند نمونهاش را بخوانيد: - حداقل 5 كودك در يك مدرسه در كابل براثر انفجار نارنجك جان باختند. - امروز 30 نفر در بازار كابل بر اثر بمبگذاری كشته و زخمی شدند. - طالبان 6 مدرسه دخترانه در ولايت پكتيا را سوزاندند. - بر اثر يك حمله انتحاری به يك اتوبوس سرويس، 33 نفر از افراد كادمی پوليس افغانستان كشته شدند. - و... اين خبرها از نوع خبرهايی است كه سطل زباله دروازهبانان خبری از آنها پر است. اگر باور نمیكنيد، برويد ببينيد. به همين خاطر است كه طالبان ديگر اسير افغان نمیگيرند. درجا سر میبرند. چنانكه با راننده خبرنگار ايتاليايی كردند. اما هيچكس اهميتی نداد. چنانكه با مترجم و خبرنگار افغان همراه ماسترو جياکومو كردند. طالبان بعد از مبادله خبرنگار ايتاليايی خواستار معاملهای ديگر بر سر خبرنگار و مترجم افغان «اجمل نقشبندي» شدند، اما ديگر كسی نبود كه پشت ميز معامله بنشيند. كسی چه میداند، شايد آنها در ازای مبادله با يك طالب خيلی معمولی حاضر به مبادله میشدند، اما ديگر كسی حتی نمی دانست كه گروگان ديگری هم باقیمانده باشد. پس به ناچار «اجمل» را سر بريدند تا مجبور نشوند نانخور اضافی داشته باشند. به همين سادگی. هيچكس در اين دنيای غريب نفهميد كه آيا آن خبرنگار افغانی هم خانوادهای داشته است كه برايش نگران باشند. هيچكس نرفت تا عكسی از مراسم خاكسپاری اجمل تهيه كند كه خانوادهاش در اين وضعيت چه احساسی دارند. آيا او هم زن و فرزند داشته؟ آيا او هم پدر و مادر داشته؟ آيا او هم دوستانی داشته است؟ آيا افغانستانیها هم بر سر جسد عزيزشان گريه میکنند؟ همين حالا، هر روز، در همين ولايت غزني، در همين ناحیه قرهباغ كه گفته میشود گروگانهای كرهای نگهداری میشدند، طالبان راه مسافران را میبندند، کافی است كسی را كارمند دولت يا مايل به دولت تشخيص بدهند، او را گردن میزنند. آنانی را كه ريش نداشته باشند يا لباس سنتی نپوشيده باشند، مجازات میكنند، مدارس دخترانه را مدتهاست بستهاند، اما چرا خبری منتشر نمیشود؟ دنيای غريبی است. گويا هيچکس در اين دنيای با عواطف رقيق نمیبيند که سالهاست ميليونها افغانی گروگان گرفته شدهاند. خبری پخش نمیشود. كسی نمیرود مذاكره كند. كسی برای آزادی مان عملياتی ترتيب نمیدهد. جالب است که دنيا در مقابل گروگانهايی كه طالبان از «خارجي»ها میگيرند، از ما گروگان هم نمیگيرد. حتی نمیگذارند اين لذت را بچشيم که بر سرمان مذاكره شود. آخر يکی ما را گروگان بگيرد. مهم نيست اگر به توافق نرسيديد.
نوشته شده توسط گیله مرد در 8:07 PM | نظرات (5)
آقای Warren Buffet دومين مرد ثروتمند جهان ؛ مبلغ سی و يک ميليارد دلار از ثروت خودش را در اختيار سازمان های خيريه گذاشته است تا برای فقير بيچاره های عالم خرج بشود .
آقای Buffet که پس از آقای بيل گيتس پولدار ترين تنابنده روی زمين است ؛ صد البته اين سی و يک ميليارد دلار را به اين خاطر به محتاجان و درماندگان نبخشيده است تا حضرت باريتعالی ؛ در آن دنيا ؛ قصری با صد ها حور و غلمان در اختيار او بگذارد و او با حوران بهشتی حمام آفتاب و دوش آب گرم بگيرد ؛بلکه به عنوان يک " انسان " وظيفه خودش را در برابر بشريت انجام داده است
حالا برای اينکه بدانيد آقای Warren Buffet چگونه آدمی است و به عنوان دومين ميلياردر امريکايی چگونه زندگی ميکند ؛ دفتر زندگی اش را با هم ورق ميزنيم :
*- آقای Buffet وقتيکه يازده سالش بود ؛اولين سهام خودش را خريداری کرد و تازه معتقد است که خيلی دير شروع کرده است .
* - در سن چهارده سالگی ؛با پولی که از توزيع روزنامه بدست آورده بود توانست مزرعه کوچکی را خريداری کند و در آن به کشت خربوزه و هندوانه و خيار و کدو و بادنجان بپردازد .
* - او هنوز در همان خانه سه اتاقه ای زندگی ميکند که پنجاه سال پيش ؛ پس از ازدواج با همسرش خريداری کرده بود . خانه او نه ديوار دارد و نه حصار و نه پرچين .
*- آقای Buffet نه راننده دارد نه گارد محافظ . هر جا که بخواهد برود خودش پشت فرمان می نشيند و ميرود . از خدم و حشم هم در بساط او خبری نيست .
* - او هر گز با جت اختصاصی به جايی سفر نمی کند . اگر چه بزرگترين کمپانی جت های خصوصی متعلق به اوست .
* - کمپانی عظيم Berkshire Hathaway که 63 کمپانی ديگر را در شکم خود دارد ؛ متعلق به آقای Buffet است .
او سالانه فقط يک بار ؛ يک نامه برای مديران و روسای شرکت های خود می نويسد و در اين نامه هدفها و چشم انداز های سالی را که در پيش است تشريح ميکند.
او هرگز با مديران عامل و روسای کمپانی های خود ملاقات نمی کند . با آنها جلسه تشکيل نمی دهد . و به آنها تلفن نمی زند . اما همواره از آنها دو چيز می خواهد :
نخست اينکه کاری نکنند تا سهامداران پولی از دست بدهند .
دوم اينکه : هرگز اين اصل نخستين را فراموش نکنند .
آقای Warren اهل مهمانی ها و ريخت و پاش های آنچنانی نيست .وقتی به خانه می آيد برای خودش کمی pop corn درست می کند و به تماشای تلويزيون می پردازد .
آقای Warren از آن آدمهايی است که به او ميگويند آدم حسابی .
نوشته شده توسط گیله مرد در 8:59 PM | نظرات (2)
© مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی یا تمام این صفحه تنها با اجازه نویسنده ممکن است.

