October 31, 2007
اسلحه ممنوع ...!!


france%2Cny%20and%20some%20others%20361.JPG

اين مجسمه در برابر سازمان ملل نصب شده است و هزاران حرف نا گفته در خود دارد .


نوشته شده توسط گیله مرد در  7:49 PMنظرات (6)
October 21, 2007
نماز فروشی....!!!


يکی از بستگان عيال مان در ايران فوت فرموده است .يعنی اينکه بقول قديمی ها غزل خدا حافظی را خوانده و ريق رحمت را سر کشيده است . آدم خوبی بود . من ميشناختمش . شاد و زنده دل و اهل صفا بود .
سال هايی که من در ايران بودم ؛ ميآمد خانه ما و شب ها با سه چهار نفر ديگر می نشستيم " حکم " بازی ميکرديم . آنوقت ها هفتاد و چند سالی داشت .دويست کيلويی هم وزنش بود ! اما سه چهار برابر ما غذا می خورد .چار ستون بدنش هم سالم سالم بود .

حالا ؛ پس از سالها ؛ در سن صد و پنج سالگی ؛ رخت از اين جهان کشيده است و به نا کجا آبادی پر کشيده است که هيچکس نميداند کجاست . بقول سعدی :
در اين اميد بسر شد دريغ عمر عزيز
که آنچه در دلم است از درم فراز آيد
اميد بسته بر آمد ولی چه فايده ؟ زانک
اميد نيست که عمر گذشته باز آيد .

حالا ؛ يکی دو تا از بچه هايش که در امريکا بوده اند رفته اند ايران تا کار کفن و دفنش را انجام بدهند . همه چيز هم تا امروز به خير و خوشی گذشته است . آن مرد صد و چند ساله را در خاک گذاشته اند و مشتی خاک هم رويش ريخته اند و خلاص !. بقول خيام :
زان پيش که بر سرت شبيخون آرند
فرمای که تا باده گلگون آرند .
تو زر نه ای ای غافل نادان که ترا
در خاک نهند و باز بيرون آرند .

و اما مسئله ای را که من حالا می خواهم اينجا مطرح کنم مسئله دردناک ديگری است . درد ناک از اين بابت که عمق بلاهت و حماقت و خاک بر سری ما ايرانی ها را نشان ميدهد .

اين آقا ؛ صد و پنج سال عمر کرده است و تا آنجايی که من ميدانم اهل نماز و روزه و اينجور مسخره بازی های متداوله نبود. اما رويی گشاده و قلبی گشاده و دستی گشاده و سفره ای گشاده تر داشت . تا آنجايی که در امکانش بود ؛ به اين و آن کمک ميکرد و چشم براه پاداش های آنجهانی و حور و غلمان و نميدانم قصر بلورين بهشتی و چشمه شير و جوی عسل و ترهاتی از اين قماش نبود

اما ..... اما درد اينجاست که دختر همين آقا ؛ که سالهاست در امريکا زندگی ميکند و از هيچ لهو و لعبی هم فرو گزار نميکند ؛ رفته است ايران و رفته است " امامزاده شازده حسين شيراز " و می خواهد سه چهار هزار دلار به ملايی ؛ روضه خوانی ؛ آخوندی ؛ کسی بدهد تا برای بابای خدا بيامرزش " نماز " بخرد !!!

متوجه هستيد چه عرض ميکنم ؟؟ آن بنده خدای صد و چند ساله ؛ در تمامی عمرش نه نمازی خوانده بود و نه به چنين اباطيلی باور داشت .حالا بعد از مرگش ؛ دخترش از امريکا پا شده است رفته است ايران و ميخواهد نماز های قضا شده پدرش را از آخوندی بخرد تا يکوقت نکند آن خدا بيامرز ؛ بخاطر نماز هايی که نخوانده است ؛ از روی پل صراط به قعر جهنم سرنگون بشود !!!!!

حالا شما باز هم بپرسيد چرا يک روضه خوان دو تومانی ؛ ولی فقيه و اعليحضرت همايونی و امام امت و فرمانده کل قوا ؛ و يک کرمک حقير هم ؛ رييس جمهور ميهن ماست !!

حالا برای اينکه شما هم مثل من زخم معده تان عود نکند ؛ لطيفه ای را برای تان نقل می کنم تا کمی به بيچارگی و فلاکت ما ايرانی ها بخنديد . همان خنده ای که من بهش ميگويم درد خنده .

ميگويند : يک آقايی ؛ بهنگام مرگ به فرزندانش وصيت کرده بود که :
ای نور چشمان من ! حالا که من رخت سفر به آنجهان می بندم ؛ پس از مرگم بابت نماز های قضا شده ام پولی به کسی ندهيد چرا که من هميشه نماز هايم را بموقع خوانده ام و هيچوقت نماز هايم قضا نشده است .اما اگر توانستيد هزاران " وضو " برای من بخريد !!!


نوشته شده توسط گیله مرد در  6:57 PMنظرات (4)
October 18, 2007
نامه ای به عاليجناب پوتين



آقای پوتین عزیز،
یک معلم تاریخ داشتیم در مدرسه که درمورد کارهای بدی که روسیه در زمان قاجار در ایران کرده‌بود در کلاس داد سخن می‌داد. همان بهتر که از مدرسه اخراجش کردند. برود گم بشود که حالی‌اش نمی‌شد که همه بدبختی‌ها و زجرها و استثمارها و ستم‌ها و قرارداد‌های ترکمان‌چای و گلستان و تقسیم ایران به دو منطقه شمال تحت نظر روسیه و جنوب تحت نظر انگلستان را می‌توان در گذر زمان از یاد برد.

می‌دانم که یک عده یاوه سرا که مخالف عظمت ایران اسلامی با همکاری حضرت‌عالی هستند دادشان در می‌آید که «بابا چطور است که غائله آذربایجان و حزب دموکرات آذربایجان و اعلام استقلال آذربایجان ایران و چاپ اسکناس مستقل از سوی «جعفر پیشه‌وری» (لابد در زیرزمین خانه‌شان و نه در مسکو!) همه و همه قابل چشم‌پوشی و اغماض است ولی کودتای آمریکا و انگلیس علیه حکومت ملی دکتر مصدق باید تا قیام قیامت بیاد ما بماند؟ اصلا چگونه‌ است که ورود ارتش سرخ شوروی در حوالی سال ۱۳۲۵ به خاک ایران را کسی بیاد ندارد ولی پول دادن «کرومیت روزولت» به یک مشت قداره‌بند و فاحشه را همه با جزئیات مینیاتوری و رنگ پیراهن فلان سیاست مدارهنوز در حافظه‌ها دارند؟».

شما آقای پوتین خودتان را با این مزخرفات که اینها می‌گویند ناراحت نکنید. نادان هستند دیگر. اگر دانا بودند که نمی‌پرسیدند «چرا حزب‌توده ایران که یک سرش در آخور مسکو بود در زمان کودتا از دولت ملی ایران حمایت نکرد؟» یا بدتر از آن درباره طلاهای امانتی دولت ایران آن زمان نزد روسیه‌شوروی سوال می‌پرسند. به ایشان رو بدهید خواهند گفت «آمریکا که حداقل بعد از جنگ جهانی دوم پرچم خودش را بر فراز خاک کشوری به اهتزاز در نیاورد بعنوان بخشی از خاک آمریکا، جهان‌خوار است ولی شوروی که می‌خواست انقلاب ناز و لطیف کمونیستی‌اش را به سرتاسر جهان صادر کند و به آذربایجان ایران لشگر کشید و کشورهای حوزه دریای بالتیک را ضمیمه خود کرد جهان‌خوار نیست؟». اصلا ول‌شان کنید که جواب ابلهان را بعدا همانگونه که به آن خانم خبرنگار در روسیه پاسخ دادند (دادید) سرفرصت می‌توانید بدهید. عجله‌ای در کار نیست.

خلاصه به سرزمین من خوش‌آمدید. قدم‌تان برروی چشم. ما و شما می‌توانیم با هم جلوی آمریکای کثافت بایستیم. شما فقط به ما اسلحه بدهید و در شورای امنیت از ما حمایت کنید تا ما آمریکا را به درون خاک‌ خودمان بکشیم و مثل صمد‌آقا که انگشتش را توی چشم عین‌الله باقرزاده می‌کرد ما هم ابتدا انگشت‌مان را توی چشم جرج‌بوش خبیث بکنیم و بعد که مملکت‌مان را حسابی برای‌مان شخم‌زدند دست‌های‌مان را به شما بدهیم تا حافظ استقلال‌ ما بشوید بر علیه آمریکا و کمک‌مان کنید تا همه‌ چیز خراب شده در جنگ‌مان را از شما چهارلاپهنا بخریم. خداوند برکت بدهد به اقتصاد شما.

شک ندارم که روزی روزگاری خواهد آمد که به یمن الطاف شخص شما یا جانشینان‌ شما نیروگاه اتمی بوشهر به‌راه خواهد افتاد. می‌دانم که یک تاخیر هفت هشت ده ساله بالاخره پیش‌ می‌آید. عباس‌آقا بقال که سه کلاس درس‌ خوانده می‌گفت که اتوبوس شرکت واحد هم تاخیر دارد، نیروگاه که جای خود دارد. مطمئن هستم اگر نه من، که روزی نوادگان من خانه‌های‌شان را با تکنولوژی «هسته‌»های حضرت‌عالی روشن و گرم می‌کنند. دیر و زود دارد سوخت و سوزش هم خیالی نیست. فدای یک تار موی یار کرملین‌ نشین.

می‌دانم که زیاد نوشتم و حوصله حضرتت را به سر بردم. دست خودم نیست. مشعوفم که آمده‌ای به کلبه ما تا درباره یک وجب آب بدردنخور و تقسیم آن با ما و دیگران مذاکره کنی. دمت گرم. کارت خیلی بیست است. آقائی کردی و اکنون که جناب آقای دکتر احمدی‌نژاد دارند «حق مسلم‌ ما» را زیر سایه شما از آمریکا می‌گیرند خاک پا تکاندی بر سر دریای خزری که حق مسلم ما نیست. برش دار و برو. با همه نفت آن و هرآنچه صید و خاویار و این چیزها در آن هست. چه کسی به نفت نیاز دارد وقتی نیروگاه اتمی داریم؟

اصلا گفته‌اند که «خاک» ایران قابل معاوضه و بده بستان نیست. دریای خزر اولا آب است و ثانیا کف آن یک مشت ماسه و شن و لجن است، نه خاک. ما حاضریم برای «خاک» وطن و «مرز ایران» در غرب کشور صد‌هزار صد‌هزار کشته بدهیم، برای «فارس» یا «عربی» بودن خلیجی در جنوب کشورمان بمب گوگلی و پتی‌شن درست کنیم و داد و بیداد نمائیم، هفت جد و آباد آنانی که فیلم ۳۰۰ را ساختند جلوی چشم‌شان بیاوریم، ولی درباره آب یا گِل وطن در شمال آن حرف چندانی نزنیم . همه‌اش مال خودت. «خزر» را برای کنار دریا رفتن و ویلا ساختن می‌خواهیم که آن هم مطمئن هستم شما آنقدر بزرگوارید که این مقدارش را دیگر به ما می‌دهید.

خلاصه حضرت پرزیدنت ولادیمیر خان پوتین اعزالله مقامک، برای چانه‌زنی درباره مرز آبی این قوی‌ترین کشور خاورمیانه خوش آمدی. ما و شما ندارد که. «این یک گندم مال من هرچی که دارم مال تو». نوش جان‌تان. یک موقعی در زمان جوانی ابوی اینجانب، خلق الله زمین‌های تهرانپارس (در تهران) را «سنگ‌انداز» می‌فروختند. یعنی هرکس که می‌خواست می‌آمد و هرچقدر زور در بازو داشت جمع می‌کرد و ریگی می‌انداخت که بُرد آن می‌شد یک ضلع زمینش. چهار ضلعش را اینگونه تعیین می‌کردند. شما هم هرچقدر قدرت دارید سنگ را دورتر بیاندازید در آب خزر. خدا قوت.
امضاء : يک ايرانی مادر مرده !


نوشته شده توسط گیله مرد در  8:14 PMنظرات (9)
روس ها ..... و ايرانی ها .....


از : ابراهيم نبوی

درس اول: ما یک کشور بزرگ بودیم، روسیه ارتش قوی داشت، دولت ایران ببو بود. در جنگ ‏های

ایران و روس بخش وسیعی از ایران سابق تبدیل شد به روسیه فعلی. به همین دلیل ما سه ‏شعار
را سی سال می دهیم: مرگ بر آمریکا، مرگ بر انگلیس، مرگ بر اسرائیل.‏

درس دوم: انقلاب مشروطه اتفاق افتاد، مشروطه خواهان که به آنها افتخار می کنیم، به سفارت ‏انگلیس پناهنده شدند، کلنل روس مجلس ملت و کشور را به توپ بست. روس ها پادشاه دیکتاتور ‏را پناه دادند. در تمام مدت انقلاب مشروطه روس ها مخالف مشروطه و انگلیس ها طرفدار ‏مشروطه بودند، به همین دلیل ما هم مشروطه را دوست داریم، هم شعار می دهیم: مرگ بر ‏آمریکا، مرگ بر انگلیس، مرگ بر اسرائیل.‏

درس سوم: کمونیست ها در روسیه سرکار آمدند، آنها تمام قراردادهای ظالمانه با ایران را می ‏خواستند لغو کنند، اما نکردند. در عوض تصمیم گرفتند جمهوری گیلان را ایجاد کنند تا به جای ‏این که کمونیست های گیلان که فرق کمونیسم با ازون برون را نمی دانستند و پیشنمازشان رهبر ‏حزب کمونیست شان هم بود، بروند به روسیه، روسیه بیاید به گیلان. در نتیجه میرزا کوچک خان ‏مستقیما بوسیله روس ها کشته شد، سرش را هم فرستادند برای رضا شاه. به همین دلیل ما ‏سالهاست شعار می دهیم: مرگ بر انگلیس، مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل.‏

درس چهارم: رضا شاه دیکتاتور بزرگی بود و همه را کشت، مثلا 53 نفر از اعضای حزب ‏کمونیست را دستگیر کرد و یکی از آنها، تقی ارانی در زندان کشته شد، بعد بقیه اعضای کمیته ‏مرکزی، یعنی همان 52 نفر دیگر به روسیه پناهنده شدند و به دلیل همین که به روسیه پناهنده شده ‏بودند، در آنجا کشته شدند یا تبعید شدند یا بیچاره شدند. به همین دلیل کمونیست های ایران و سایر ‏ایرانیان که حداقل نیم ساعتی توده ای بوده اند، همیشه شعار می دهند: مرگ بر آمریکا، مرگ بر ‏انگلیس، مرگ بر اسرائیل.‏

درس پنجم: جنگ دوم جهانی اتفاق افتاد. ایران تبدیل به پل پیروزی شد. آمریکا و انگلیس از روی ‏این پل رد شدند تا به روسیه کمک کنند، در عوض وقتی روسیه پیروز شد، اولین کاری که کرد، ‏این بود که چون کشور کوچکی بود، تصمیم گرفت آذربایجان را هم برای خودش بردارد. ‏آذربایجان و کردستان یک سال از ایران جدا شدند و به همین دلیل روشنفکران و سیاستمداران ما ‏همیشه شعار می دهند: مرگ بر آمریکا، مرگ بر انگلیس، مرگ بر اسرائیل.‏

درس ششم: دولت مصدق سرکار آمد، مصدق چون مخالف روسیه بود، به عنوان طرفدار انگلیس ‏شناخته شد، اما چون علیه انگلیس مبارزه کرد، معلوم شد آمریکایی است. مخالف اصلی مصدق ‏در طول سه سال حزب توده بود، و یک صبح تا شب هم آمریکا کودتا کرد. بعد از کودتا هم اولین ‏دولتی که کودتا را برسمیت شناخت، شوروی بود. توده ای ها هم به شوروی پناهنده شدند، تعدادی ‏از آنها در شوروی بیچاره شدند، تبعید شدند، اعدام شدند و تعدادی از آنها هم زمانی که در ‏شوروی پناهنده بودند، طرفدار اقدامات دولت شاه در اصلاحات ارضی بودند. در نتیجه ما ایرانیان ‏هرگز فراموش نمی کنیم که باید شعار بدهیم: مرگ بر آمریکا، مرگ بر انگلیس، مرگ بر ‏اسرائیل.‏

درس هفتم: آمریکایی ها انقلاب سفید کردند، انگلیسی ها هم رفتند پی کارشان، حکومت در دهه ‏چهل کاملا دست آمریکا افتاد، روس ها و توده ای ها اصلاحات ارضی را تائید کردند، توده ای ها ‏مشغول آموختن دروس پزشکی در شوروی شدند، تعدادی از آنها هم در شوروی تبعید، کشته و یا ‏بدبخت شدند و برخی از پناهندگان به شوروی فرار کردند و این بار از دست شوروی به ایران ‏پناهنده شدند، در نتیجه روشنفکران ایرانی همواره چپ باقی ماندند و هرگز فراموش نکردند که ‏شعار بدهند: مرگ بر آمریکا، مرگ بر انگلیس، مرگ بر اسرائیل.‏

درس هشتم: در ایران انقلاب مسلحانه آغاز شد. نیروهای مسلح و فداکار آمریکایی ها را کشتند، ‏تعدادی از آنها برای جنگ با اسرائیل رفتند. آنها برای کمک به سوی شوروی رفتند، شوروی به ‏آنها گفت که انقلاب مسلحانه کار غلطی است، بهتر است اطلاعات جمع کنند و به شوروی بدهند تا ‏شوروی با آمریکا بجنگد. درست در همان زمانی که این افراد کشته می شدند، دولت چین و ‏شوروی با ایران روابط درخشان داشت و ایرانیان همواره یاد گرفتند شعار بدهند: مرگ بر ‏آمریکا، مرگ بر انگلیس، مرگ بر اسرائیل.‏

درس نهم: انقلاب ایران در سال 1357 اتفاق افتاد، سفارت آمریکا اشغال شد، سفارت اسرائیل ‏محو شد، رایطه ایران و انگلیس همواره در تمام این مدت تیره و تار بود، سفارت روسیه روز ‏بروز بزرگتر شد، سفارت روسیه هم با توده ای ها رابطه داشت، هم با فدائی ها، هم با مجاهدین، ‏هم با حزب اللهی ها، به همه هم می گفت: خط امام بهترین خط از نظر خط شناسی است. توده ای ‏ها و فدائیان در جبهه ای که روسیه در آن به عراق کمک می کرد کشته می شدند، اما با سپاه و ‏کمیته همکاری می کردند، دولت ایران کمونیست ها را دستگیر کرد. کمونیست ها از دست ‏جمهوری اسلامی به آمریکا، انگلیس و روسیه پناهنده شدند، بعدا از دست روسیه به آمریکا و ‏انگلیس پناهنده شدند و در آنجا شعار دادند: مرگ بر آمریکا، مرگ بر انگلیس، مرگ بر اسرائیل.‏

درس دهم: جنگ آغاز شد. صدام حسین کمونیست بود، موشک صدام حسین سوخو و اسلحه اش ‏کلاشینکف و کاتیوشا بود، ما با موشک آمریکایی و توپ آمریکایی و مسلسل آمریکایی علیه ‏کسانی که اسم حزب شان حزب بعث بود، می جنگیدیم. در تمام مدت جنگ شوروی به صدام ‏کمک می کرد و به ایران کمک نمی کرد، ما در طول جنگ یاد گرفتیم که صدام آمریکایی است، ‏انگلیسی است و اسرائیلی است. در حالی که آمریکا صدام را نابود کرد، اسرائیل هم عراق را ‏بمباران کرد و عاقبت هم دشمن ما را آمریکا و انگلیس از بین بردند و در تمام این مدت روسیه و ‏ونزوئلا و کوبا آخرین طرفداران صدام بودند. و ما همواره شعار می دادیم: مرگ بر آمریکا، ‏مرگ بر انگلیس، مرگ بر اسرائیل.‏

درس یازدهم: شوروی سقوط کرد. امام خمینی سقوط کمونیسم را پیش بینی کرد، روسیه شد بیست ‏کشور و پنج کشور آن در دریای خزر ماندند، زمانی که یک کشور بود و شاه خائن بود، سهم ما ‏از خزر 50 درصد بود، بعد تبدیل شد به 20 درصد، بعد رسید به 15 درصد، بعد رسید به 12.5 ‏درصد، بعد کم تر شد و کم تر شد، ما می توانستیم اعلام کنیم که ایران هم تبدیل به پنج کشور شده ‏است، و در نتیجه 50 درصد بگیریم، اما ما چون گاز لازم نداریم و نفت داریم و تا زمان ظهور ‏حضرت هم مشکل انرژی نداریم و بعد از آن هم با نور تغذیه می کنیم، همچنان معتقدیم آمریکا و ‏انگلیس و اسرائیل باید از آذربایجان و ترکمنستان و روسیه و تاجیکستان و غیره بیرون بروند تا ‏پای برهنه ما باشد و پوتین که وقتی به تهران آمد، شعار می دهیم: مرگ بر آمریکا، مرگ بر ‏انگلیس، مرگ بر اسرائیل.‏

درس دوازدهم: ما از آمریکا و انگلیس و اسرائیل بیزاریم، روسیه از اینکه ما از آمریکا و انگلیس ‏و اسرائیل بیزاریم خوشحال است. ما می خواهیم بجنگیم، روس ها به ما اسلحه می دهند و از ما ‏پول می گیرند و ما می گوئیم مرگ بر آمریکا، ما می خواهیم در سازمان ملل از انرژی هسته ای ‏دفاع کنیم و چین و شوروی علیه ما رای می دهند و ما می گوئیم: مرگ بر انگلیس، ما می خواهیم ‏بوشهر را راه بیندازیم و روس ها که طرف قرارداد هستند، راه نمی اندازند و ما می گوئیم مرگ ‏بر اسرائیل. ما با مافیا مخالفیم، در نتیجه با اروپا می جنگیم و مافیای روسی دوست ماست. ما با ‏آمریکا مخالفیم، در نتیجه روسیه از دشمنی ما با آمریکا پول در می آورد، ما با اسرائیل مخالفیم، ‏در نتیجه روسیه هم به ما اهانت می کند، هم پول ما را می گیرد.‏

پوتین به تهران می آید تا مثل تمام این 150 سال پاهای برهنه ملت را له کند، و ما باید یادمان ‏نرود که حتما شعار بدهیم: مرگ بر آمریکا، مرگ بر انگلیس، مرگ بر اسرائیل.‏

ابراهيم نبوي



نوشته شده توسط گیله مرد در  6:35 AMنظرات (3)
October 16, 2007
زخم معده .....!!!


به دکترم ميگويم : دکتر جان ! اين زخم معده لعنتی مان دوباره عود کرده ! شب و روز مان سياه شده . از بسکه لا کردار درد ميکند شب ها نمی توانيم بخوابيم . روز ها هم آنقدر عصبانی هستيم که حوصله هيچ چيز و هيچ کس را نداريم .

دکتر ؛ معاينه مان ميکند و ميگويد : بايد بروی آزمايش . بعدش هم يک مشت قرص و دوا بمن ميدهد و ميگويد : اين يکی را صبحها قبل از صبحانه بخور . اين يکی را ظهر ها بعد از ناهار . اين يکی را هم شبها موقع خواب .

ميرويم آزمايش خون .دوا ها را هم همانطور که آقای دکتر فرموده است بموقع ميخوريم . اما اين درد لعنتی دست از سرمان بر نميدارد .

سه چهار روزی کجدار و مريز ميکنيم تا ببينيم نتيجه آزمايش ها چه ميشود ! دکترمان زنگ ميزند و ميگويد : نتيجه آزمايش ها منفی بوده !! يعنی اينکه چيزيت نيست !!دوا هايت را بخور تا ببينيم چه ميشود .

سه چهار روزی دواها را می خوريم ؛ اما اين درد لعنتی امان مان را بريده است .
دوباره ميرويم سراغ دکتر . ميگوييم : دکتر جان ! نکند سرطانی ؛ مرطانی ؛ چيزی ؛ داشته باشيم ! اين درد لعنتی دارد بابای مان را می سوزاند ها !! بالاخره بايد يک مرگ مان باشد که اين معده سگ مصب مان اينجوری دارد اذيت مان ميکند !!

دکتر ؛ دوباره معاينه مان ميکند. دوباره ميفرستد مان آزمايشگاه .

دو سه روز بعد ؛ دوباره زنگ ميزند و ميگويد : نتيجه آزمايش ها منفی بوده ! يعنی اينکه هيچ مرگ تان نيست !! اما اين درد لعنتی امان مان را بريده است .

دو باره پا ميشويم و ميرويم سراغ دکتر مان . دکتر معاينه مان ميکند و ميگويد : هيچ چيز مان نيست . اما اين درد لعنتی روزگارمان را سياه کرده است .

به دکتر ميگوييم : دکتر جان ! يعنی چه مرگ مان است ؟؟
سرش را ميخاراند و ميگويد : عرق ميخوری ؟؟
ميگوييم : نوچ !
ميگويد : سيگار ميکشی ؟؟
ميگوييم : سيگار ؟؟ ای..... چه عرض کنيم والله ؟؟ گاهگداری که حوصله مان سر ميرود ؛ يا هوا ابری ميشود ؛ دل مان ميگيرد و يکی دو تا پکی به سيگار ميزنيم !!

ميگويد : از امروز ؛ عرق خوری ممنوع ؛ سيگار ممنوع ؛ ترشی ممنوع ؛ برنج ممنوع !!
ميگوييم : دکتر جان !عرق و ترشی و سيگار و شيرينی را می توانيم يک کاری بکنيم ؛ اما مگر ميشود برنج نخوريم ؟؟ ما اگر روزی دستکم يک وعده برنج نخوريم تمامی اعضای بدن مان از کار می افتد .اصلا سکته ناقص ميفرماييم !!

دکتر ميگويد : عرق ممنوع ؛ ترشی ممنوع ؛ برنج ممنوع .....!!
ميگوييم : دکتر جان ! من از مزارع سبز شمال ميآيم
ز سر زمين برنج ؛ اين طلای تلخ و سپيد
که دانه دانه ی آن قطره قطره خون من است ....
اما اين دکتر لا کردار که زبان صاحب مرده مان را نمی فهمد . اصلا شعر حالی اش نيست !
ميگويد : عرق ممنوع ؛ سيگار ممنوع ؛ برنج ممنوع !!

ياد سی سال پيش می افتيم . سی سال پيش که ما در بوئنوس آيرس زندگی ميکرديم ؛ اين معده لعنتی مان خونريزی کرده بود و کار مان را به بيمارستان کشانده بود . هفده هيجده روزی توی بيمارستان خوابيده بوديم . نزديک بود چانه آخری را بيندازيم و غزل خدا حافظی را بخوانيم . آنجا هم دکتر مان ميگفت : سيگار ممنوع ؛ عرق ممنوع ؛ ترشی ممنوع ؛ برنج ممنوع . و غذای مان شده بود بيسکويت بی نمک که لاکردار ها بهش ميگفتند سين سال !!

حالا سی سال از آن قضايا گذشته است . در اين سی سال ؛ سی هزار جور بلا به سرمان آمده است . در اين سی سال آواره قاره ها و کشور ها بوده ايم . اما اين زخم معده لعنتی مان دست از سرمان بر نداشته و رفيق راه همه در بدری هايمان بوده است .

به دکتر مان ميگوييم : دکتر جان ! يعنی چه مرگ مان است ؟؟
ميگويد : ببين آقای گيله مرد ! ما همه جور آزمايش کرده ايم . هيچی نشان نداده است . معده تان عيب و ايرادی ندارد !!
بعد از من می پرسد : روزنامه ميخوانی ؟؟
ميگويم : يس !
ميگويد : خبر های ايران را دنبال ميکنی ؟؟
ميگويم : يس ! چه جور هم .
ميگويد : عرق خوری ممنوع ؛ ترشی ممنوع ؛ سيگار ممنوع ؛ خود خوری ممنوع ؛ روزنامه خوانی هم ممنوع !!!

ميخندم و ميگويم : دکتر جان ! راستی راستی عيب و علتی توی اين معده لا کردار مان نيست ؟؟؟
ميگويد : والله ؛ ما که همه جور آزمايشی کرده ايم . فقط مانده است شما را بفرستيم پيش دامپزشک .!!!!


نوشته شده توسط گیله مرد در  6:34 PMنظرات (2)
October 9, 2007
حالتون چطوره ...؟؟


سرم را که بالا ميکنم می بينم روبروی من ايستاده است . من داشتم خبر های روزنامه را می خواندم و به حماقت آدمها می خنديدم .

ميگويد : سلام عرض کرديم .
ميگويم : سلام از ماست قربان ! حالتون چطوره ؟
ميگويد : ای ..... شکر خدا ؛ بدک نيستيم . اما اين زانوی لعنتی خيلی اذيت مون ميکنه . پارسال ؛ توی ماه اکتبر ؛ اين زانوی لاکردارمون رو عمل کرديم . توی بيمارستان مک آرتور . ميدونی که بيمارستان مک آرتور کجاس ؟؟ توی خيابون هفدهم و برادوی . همونی که روبروش ساختمون سفيد رنگ اداره مالياته . همونی که سمت راستش فبلا يک فروشگاه اتومبيل بود و دو تا ايرونی با هم شريک بودن و دست آخر زدن به تيپ هم و ورشکست شدن ؟؟!! حالا چند ماهيه که خالی مونده . دکتر مون هم دکتر جيمز بوده که پار پيرار سال ؛ آقا رضا محبی رو عمل کرده بود . آقا رضا رو که ميشناسی ؟ همونی که دوماد آقای روده چی بوده و پارسال زنش رو طلاق داده ! ميگن اين آقا رضا حالا با يه دختر امريکايی زندگی ميکنه . سالها بود که اين زانوی لعنتی بلای جون ما شده بود . از همون سالی که با ميرزا حسين خان ؛ خواهر زاده مرحوم قوام الملک شيرازی رفته بوديم کازرون شکار گوزن ؛ اين زانوی لعنتی مون کار دست مون داده بود که بالاخره مجبور شديم بريم پای چاقوی جراحی . ميگن اين دکتر جيمز يکی از بهترين جراح های دنياس .طفلکی اگر چه هنوز جوونه ؛ اما کله ش طاس طاس شده . ميگن خانومش يه دختره ريزه ميزه فيليپينيه که اونم گويا دکتره . دخترشم گويا ميخواد دکتر بشه . خلاصه خدمت تون عرض کنيم که هفده هيجده روزی تو بيمارستان خوابيده بوديم و هفتاد هشتاد هزار دلاری خرج مون شد .اما خدا رو شکر ؛ که بيمه دولتی داشتيم و يه شاهی از جيب مون نداديم .اما آقا از بيمارستان براتون بگم . چه ساختمونی .چه تاسيساتی ! چه نظافتی ! چه نظم و دقتی ! چه پرستار های خوشگلی ! چه نرس های مامانی هلويی !! يه دکتر ايرونی هم اونجا کار ميکرد که اسمش دکتر عليمرادی بود . بعد ها فهميدم که نوه دختری جعفر خان ماست . جعفر خان که معرف حضورتون هست ؟؟ نميدونی که بيچاره آخر عمری به چه والذارياتی افتاده بود . کاردش ميزدی خونش در نمي اومد .بچه هاش همه شون زن امريکايی گرفته بودن و محل سگ بهش نميذاشتن . ! جعفر خان خيلی با ما رفيق و ندار بود . جيک و پيک مون با هم يکی بود . پسر بزرگش تو کار خريد و فروش زمين بود . هی ميخريد و ميفروخت .اونقدر پول جمع کرده بود که نگو و نپرس .هنوز پنجاه سالش نشده بود سکته کرد و چونه آخری رو انداخت !! دارايی اش رو زن امريکاييش بالا کشيده و حالا رفته با يه چلغوزی ريخته رو هم و داره کيف دنيا رو ميکنه !! بقول معروف ارث خرس به کفتار ميرسه . پسر کوچيکه ش هم پخی نشده ! راست ميره و راست مياد و ماست ميخوره و سرنا ميزنه !! حيف جعفر خان که هيچکدوم از بچه هاش به خودش نرفتن . دخترش هم که ميدونی ؛ زن عباس آقا شده بود و آخرش طلاق گرفت و رفت پی کارش .ميگن يه تخته ش کم بوده ! يعنی دور از جون شما ؛ عقلش يه کم پاره سنگ ور ميداشته ! عباس آقا هم رفت ايرون و اونجا زن گرفت و چند صباحی موند و بعدش زنه رو ولش کرد و دوباره اومد امريکا !! حالام گويا با مهدی لره شريک شده و قراره با هم يه رستوران ايرونی بزنن . گفتم مهدی لره ؛ يادم اومد که يارو خونه ای رو که تو سانفرانسيسکو داشته فروخته و حالا رفته رو تپه های " ال دو رادو " يه خونه درندشت خريده . هنوز يالغوزه و زن نگرفته . اما ميگن خونه ش مث يه قصره ! من که تا حال اونجا نرفتم ؛ اما حسن آقا مون که رفته بود اونجا ؛ ميگفت که خونه ش به خونه شاه ميگه زکی !! راستی ؛ گفتم شاه ياد اعليحضرت رضا شاه دوم افتادم . پيام تازه شون رو شنيدی ؟؟ حظ کردم به جون شما ! وقتی تو تلويزيون ايرونی پيام شون رو شنيدم هم برای قد و بالاش ؛ و هم برای اون عقل و هوش و درايت اش صد تا احسنت و آفرين فرستادم . آخرش هم همين رضا شاه دومه که می تونه مملکت مون رو از چنگ اين آخوندای بی ناموس در بياره !! اقا ! ما که از آتش اين انقلاب نکبتی گرم نشديم اما دودش کورمون کرد .
آره ! داشتيم چی ميگفتيم ؟؟ ها ! داشتيم از اين زانوی لعنتی مون گپ ميزديم .آقا ! اونوقت ها که ما جوون بوديم ؛ يا تو زورخونه بوديم يا پی شکار ! خدا به سر شاهده ما خودمون از اين بز کوهی ها چالاک تر بوديم ! همچی از اين تپه ماهور ها بالا ميرفتيم که بز کوهی ها انگشت به دهن ميموندن ! اما حالا ؛ دور از جون سرکار ؛ از چار تا پله نمی تونيم بالا بريم . پاک مافنگی شديم .
راستی ؛ حال خانوم بچه ها چطوره ؟؟ ايشالا که تر دماغ و سلامتن . آقا ما با اين پدر زن خدا بيامرزتون کلی رفيق بوديم . تو يه محله بزرگ شده بوديم . اون خدا بيامرز ؛ مدرسه و درس و مشق اش رو ول کرده بود و رفته بود توی لار ؛ حجره باز کرده بود و شده بود حاجی اصغر آقای طلا ساز !! خدا رحمتش کنه ؛جون به عزراييل نميداد . خدا بيامرز پولش به جونش بسته بود . ميدونی آقا ؟ ميگن در و دروازه رو ميشه بست اما دهن مردمو نميشه بست . پشت سر اون خدا بيامرز خيلی حرفا ميزنن . ميگن نزول ميخورده ! ما که خودمون نديديم .اما شنيديم که ميگفتن آب از دستش نمی چکيده ! هر چی خاک اونه عمر شما باشه ! لابد خدا بيامرز وقتی مرد خايه ش باد کرده بود تا دو سه گز بيشتر کرباس ببره !!
آقا ! ببخشين که سرتون رو درد آورديم ! داشتيم ميرفتيم سانفرانسيسکو پيش آقای مرتضی خان پشمينه ؛گفتيم يه سری هم به شما بزنيم و سلامی خدمت تون عرض کنيم . شما گمون نکنم اين آقا مرتضی خان پشمينه ما رو بشناسين ! رفيق گرمابه و گلستان ماس . توی همين سانفرانسيسکو ؛ هف - هشت تا پمپ بنزين داره ! پولش با پارو بالا ميره ! يه پسری داشته که با الله و بسم الله بزرگش کرده . پسره رفته دراگی شده و حالام تو زندونه ! يعنی با دست خودش گور خودشو کنده ! بيخودی نيس که از قديم نديما ميگفتن که بچه عزيز دوردونه يا هيز ميشه يا ديوونه !
راستی ! فرمودين شما شمالی هستين ؟ بابای خدا بيامرزمون يه رفيقی تو شمال داشت که نوه اتول خان رشتی بود ! هر سال ؛ ما رو ريسه ميکرد و ميبرد شمال خونه ش . ميگم خونه ؛ خونه نگو بگو قصر .حيف که ميخوام برم سانفرانسيسکو و می ترسم تو راه بندون گير بيفتم و گرنه براتون تعريف ميکردم که ما چه روزگاری داشتيم آقا !
می پرسم : ببخشيد اسم سرکار ؟؟
ميگويد : اسم بنده ؟؟ چطو مگه ؟؟
ميگويم : هيچی آقا ! من فقط پرسيده بودم حالتون چطوره ؟؟؟!!!


نوشته شده توسط گیله مرد در  7:36 PMنظرات (9)
October 8, 2007
بيل کلينتون و نخست وزير ژاپن ....


This is a true story from the Japanese Embassy in US!!!
A few years ago, Prime Minister Mori was given some Basic English conversation training before he visits Washington and meets president Bill Clinton...
The instructor told Mori "Prime Minister, when you shake hand with President Clinton, please say 'how are you'. Then Mr. Clinton should say," I'm fine, and you?" Now you should say 'me too'. Afterwards we, translators, will do all the work for you."
It looks quite simple, but the truth is....When Mori met Clinton, he mistakenly said "Who Are You?" instead of "How are you". Mr. Clinton was a bit shocked but still? Managed to react with humor: "Well, I'm Hilary's husband, ha-ha...."? Then Mori replied "Me too, ha-ha..."
Then there was a long silence in the meeting room

--------------------------------------------------------------------------------


نوشته شده توسط گیله مرد در  8:20 PMنظرات (2)
ويزا برای آقای بيل گيتس ....!!!


آقای بيل گيتس ؛ ميلياردر معروف امريکايی ؛ چند روز پيش به سفارت نيجريه در واشنگتن مراجعه کرد تا برای ورود به آن کشور ويزا بگيرد .
در سفارت نيجريه پس از پر کردن فرم ها و پرسشنامه های رنگ وارنگ ؛ به اطلاع ايشان رساندند تا يک هفته ديگر نتيجه بررسی ها به آگاهی ايشان خواهد رسيد .
ديروز از سفارت نيجريه نامه ای به اين مضمون برای آقای بيل گيتس ثروتمند ترين مرد دنيا فرستاده شد :

آقای محترم
تقاضای شما برای دريافت ويزا مورد بررسی قرار گرفت و صدور ويزا برای شما منوط به ارائه گواهينامه و تاييديه ای از بانک شماست تا نشان دهد که شما مقدار کافی پول در بانک داريد تا بهنگام سفر به نيجريه از خدمات دولتی رايگان استفاده نخواهيد کرد و از آن دولت تقاضای کمک های مالی و خدماتی و درمانی نخواهيد داشت !

آقای بيل گيتس - که گويا تا امروز مقامات نيجريه اسم ايشان را نشنيده بودند - مجبور شد از بانکش گواهينامه ای بگيرد که نشان ميداد ايشان 59 ميليارد دلار پول نقد دارند

اينکه مقامات سفارت نيجريه آيا به آقای بيل گيتس ويزا داده اند يا نه ما بی اطلاعيم ؛ اما چه برقی از حضرات پريد وقتی ديدند اين آقای ريزه ميزه عينکی ؛ 59 ميليارد دلار پول دارد و اگر بخواهد می تواند کل نيجريه را نقدی بخرد .


نوشته شده توسط گیله مرد در  10:50 AMنظرات (2)
October 5, 2007
سر ببريد آقا !!!


1465.jpg

حالا شما باز بفرماييد که اسلام عزيز ؛ دين عطوفت و محبت و مهرورزی نيست .
مهرورزی از اين بيشتر ؟؟ سر ببريد آقا !!


نوشته شده توسط گیله مرد در  7:15 PMنظرات (5)
October 3, 2007
به خدا ما زنده ايم ...!!!


51871_515.jpg

آقا ! از روزی که حجج اسلام و علمای اعلام بر کرسی رياست و کياست و امامت و ولايت نشسته و خون ملت ما را در شيشه کرده اند ؛ در مملکت ما اتفاقات عجايب و غرايبی روی ميدهد که آدمی روی کله اش اسفناج که سهل است ؛ درخت چنار سبز می شود .

بگمانم ديروز بود که توی خبر ها خواندم که نميدانم در تهران يا در کرج ؛ رندان آمده اند پل عابر ان پياده را که گويا بر بالای خيابانی نصب شده بود ؛ شبانه دزديده و برده اند !! حالا اين چه مملکتی است که عده ای می توانند پل ها را بدزدند و آب از آب تکان نخورد بايد از علمای اعلام و فقهای معظم پرسيد .

اما امروز چشمم به يک آگهی افتاد که در روزنامه خراسان چاپ شده بود . گويا عده ای آمده اند در روزنامه خراسان آگهی داده اند که آقای فلانی و خواهر محترمه شان به دار باقی شتافته اند . حالا آقای فلانی آمده است کلی خرج و مخارج کرده است و يک آگهی در همان روزنامه چاپ زده است که: ايهاالناس ! به خدا به پيغمبر ما زنده ايم !!

واقعا که قديمی ها حق داشتند ميگفتند وقتی آب سر بالا ميرود قورباغه ابو عطا می خواند .



نوشته شده توسط گیله مرد در  8:16 PMنظرات (1)
October 1, 2007
اندر احوال مردان زن دار !!!!


ميگويد : ميدانی بهترين شرايط برای ازدواج چيست ؟؟
ميگويم : نه !
ميگويد : زن بايد مثل اسب نجيب ؛ مثل طاووس با وقار ؛ و مثل آهو زيبا باشد !
می پرسم : مرد چی ؟؟
ميگويد : مرد کافی است فقط " خر " باشد !!!

***
ميگويد : ازدواج ؛ مثل قمار است .
می پرسم : چرا ؟؟
ميگويد : معمولا در قمار کسی برنده ميشود که بتواند بيشتر تقلب کند !!

***ميگويد : ميدانی دوران تجرد برای آقايان از چه زمانی شروع ميشود ؟؟
ميگويم : نه ! نميدانم .
ميگويد : بعد از ازدواج !!!

***ميگويد : ميدانی چرا عروس و داماد بهنگام عقد ؛ دست های شان را در دست همديگر ميگذارند ؟؟
ميگويم : نه !
ميگويد : درست مثل دو بوکس باز که قبل از مسابقه با هم دست ميدهند !

***خانمی به شوهرش ميگويد : عزيزم ! ميدانی امروز سالگرد ازدواج ماست ؟؟
شوهرش ميگويد : پس بپا خيزيم و دو دقيقه سکوت کنيم !!

**ميگويد : سالروز استقلال بر همگان مبارک باد . البته باستثنای مردان زن دار !!

** ميگويد : ميدانی چرا قانون اجازه نمی دهد يک مرد دو تا زن داشته باشد ؟؟
ميگويم : نه !
ميگويد : بخاطر اينکه بموجب قانون يکنفر را نمی توان بخاطر يک جرم ؛ دو بار مجازات کرد !!


نوشته شده توسط گیله مرد در  10:17 AMنظرات (3)

آرشيو
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
 


 

Powered by Movable Type 2.63