آقا ! اين عينک مان هم دارد يواش يواش بلای جان مان ميشود . گاهی اوقات چنان از دست اين عينک بی صاحب مانده مان جان به سر می شويم که دل مان ميخواهد لا کردار را از روی چشم مان برداريم و زير پای مان له و لورده اش بکنيم .! اما آقا ! بی عينک مگر ميشود زندگی کرد ؟ آنهم برای گيله مردی مثل ما که با عينک هم کوريم چه برسد بی عينک !!
راستش ؛ ما ؛ سی و چند سالی ميشود که عينکی شده ايم . توی خانواده مان هيچکدام شان عينکی نبودند . نه پدر مان عينکی بود نه مادر مان . نه پدر بزرگ مان عينکی بود نه پدر جد مان . اما خودمان نميدانيم چرا عينکی شده ايم .
سی چهل سال پيش ؛ آنوقت ها که تازه پياز مان کونه بسته بودو می خواستيم سری توی سر ها در بياوريم و خلايق ما را بعنوان " آقای روشنفکر " بشناسند ؛ اول رفتيم يک قبضه ريش پروفسوری گذاشتيم ! بعدش ديديم نه بابا ! هيچکی برای ريش پروفسوری ما ن تره هم خرد نميکند و بجای اينکه ما را بعنوان " آقای روشنفکر " بشناسند ؛ اسم مان را گذاشته اند آقای ريش بزيان !! ما هم مجبور شديم رفتيم آن ريش پروفسوری مان را دود داديم و فرستاديم هوا !
مدتی با خودمان کلنجار رفتيم و گفتيم چه بکنيم چه نکنيم ؟ همينطور که نميشود زير آسمان خدا راه رفت و ادای روشنفکر ها را در نياورد .پس رفتيم سه چهار تومان داديم و يکی از آن عينک های شيشه ای دو زاری را خريديم و گذاشتيم روی چشم مان !
آقا ! چشم تان روز بد نبيند . از همان روزی که آن عينک دو زاری را روی چشم مان گذاشتيم ؛ خودمان هم باور مان شد که يکپا روشنفکر شده ايم ! چنان ناله های سوزناکی برای " خلق های تحت ستم جهان !!" ميکرديم و چنان پستانی به تنور داغ می چسبانديم که دل سنگ برای مان آب ميشد . بعدش ديديم فقط که نمی شود برای " خلق ها !!! " دلسوزی کرد و اشک ريخت ؛ بايد کمی ملاط قضيه را چرب تر و رنگين تر کرد . اين بود که رفتيم يکدانه پيپ مرغوب فرد اعلا هم خريديم و شروع کرديم به پيپ دود کردن ! بعدش هم سه چهار تا آدم بيکار خوش خيال بد تر از خودمان را پيدا کرديم و خواستيم برويم با " امپرياليسم جهانخوار به سر کردگی امريکای جنايتکار !!"" بجنگيم و " خلق های تحت ستم جهان " را از يوغ امپرياليسم بيرون بکشانيم !!! اما نميدانيم چطور شد که وسط کار ؛ سر و کله عبا و عمامه " آقا !!"" پيدا شد و بقول معروف :
چنان زد بر بساطم پشت پايی
که هر خاشاک مان افتاد جايی !
باری ؛ بگمانم سی و چند سال پيش بود که ديديم گهگاه چنان سر دردی ميگيريم که می خواهيم از زور درد زمين را گاز بگيريم . رفتيم دکتر . آنهم کجا ؟؟ آرژانتين .
آن بيچاره ها هم تا توانستند به ما قرص و شربت و آمپول و هزار تا زهر مار ديگر دادند ؛ اما سر درد مان خوب نشد که نشد .سر انجام کار مان به چشم پزشک کشيده شد و معلوم شد که چشم هايمان معيوب است .
حالا سی و چند سال است که ما عينکی شده ايم .اما از شما چه پنهان ؛ گهگاه از دست اين عينک بی صاحب مانده مان چنان عذابی ميکشيم که به درگاه حضرت باريتعالی دعا می کنيم بلکه با الطاف بی پايان خودش ! ما را کور بفرمايد و خلاص مان کند .
حالا اجازه بفرماييد داستانی را برای تان نقل کنيم :
پريروز ها ؛ رفته بوديم اداره ماليات تا ماليات عقب افتاده مان را بسلفيم . يک نامه برای مان فرستاده بودند و نوشته بودند اگر تا فلان روز و فلان ساعت ؛ چهارده هزار و سيصد و هفتاد و شش دلار و نوزده سنت به اداره ماليات پرداخت نکنيد هر چه ديده ايد از چشم خودتان ديده ايد !!
ما هم که از اينجور توپ و تشر ها و شمر خوانی کردن ها - آنهم توپ و تشر های اداره ماليات - بد جوری قالب تهی ميکنيم و قلب مان گارامپ گورومپ ميزند ؛ کفش و کلاه کرديم و رفتيم اداره ماليات . چنان بارانی ميباريد که انگاری ما تحت آسمان سوراخ شده است و بخيه بر دار هم نيست ! توی پارکينگ ؛ هر چه به چپ
پيچيديم و راست پيچيديم و بالا رفتيم و پايين رفتيم ؛ جايی برای پارک کردن اتومبيل مان پيدا نکرديم . رفتيم دو تا خيابان آنور تر و ماشين را پارک کرديم و چون عينک مان خيس شده بود ؛ پرتش کرديم توی ماشين مان و رفتيم داخل ساختمان .
يکی از آن عليا مخدرات چهارصد کيلويی پشت ميز کارش نشسته بود و داشت چيزی را می لمبانيد . تا چشمش به ما افتاد تکانی بخود داد و گفت : چه کمکی می توانم به شما بکنم ؟
گفتيم : خانوم جان ! اولا که صبح عالی بخير ! دوما اينکه اسم مان حسن بن نوروزعلی است و اداره جليله حضرتعالی يک نامه ترسناک فدايت شوم برای مان فرستاده است و می خواهد بابای مان را بسوزاند ! آمده ايم اينجا اگر بدهی ای - چيزی داريم پرداخت کنيم چرا که می ترسيم بابای خدا بيامرزمان را بابت مالياتی که گويا بشما بدهکاريم از توی قبر در بياورند !!
عليا مخدره چهار صد کيلويی ؛ يکی دو دقيقه ای با کامپيوترش کلنجار ميرود و بعدش دو صفحه کاغذ را جلوی مان ميگذارد و ميفرمايد : امضا کنيد لطفا !
ما هر چه کاغذ ها را بالا پايين می کنيم چيزی به چشم مان نمی آيد . هر چه دقيق تر می شويم می بينيم جز چند خط سياه تو در تو چيز ديگری نمی بينيم .
ميگوييم : ببخشيد خانم جان ؛ما عينک مان را توی ماشين مان جا گذاشته ايم ؛ ميشود بی زحمت يک دقيقه آن عينک خودتان را بما قرض بدهيد تا بدانيم کجا را بايد امضا کنيم و چی را بايد امضا کنيم ؟؟
ميگويد : نوچ !
ميگوييم : ببخشيد ! چه فرموديد ؟؟
ميفرمايند : عينک مان را بشما نميدهيم . برويد از توی ماشين تان عينک خودتان را بياوريد .
ما هم دمغ و تو سری خورده و ليچار گويان ميآييم بيرون و ميرويم از توی ماشين مان عينک بی صاحب شده مان را بر ميداريم و تا بر گرديم به آن اداره لعنتی مثل موش آب کشيده ميشويم .
آقا ! ما صد ها داستان خنده دار از همين عينک بی صاحب شده مان داريم که اگر بخواهيم تعريف شان کنيم شما از خنده دل غشه ميگيريد .اما فعلا حال و حوصله تايپ کردن نداريم و چون تازه از سر کار بر گشته ايم بايد برويم نان و اشکنه ای بخوريم و از خجالت اين شکم بی هنر پيچ پيچ هم بر آييم .فعلا باقی بقای تان
نوشته شده توسط گیله مرد در 6:14 PM | نظرات (9)
از نامه يک دوست افغان :
***********************
دعا و سلام حضور انورتان تقدیم است ۰
این چار بیتی به قلندران افغانی و ایرانی قدرت ؛ چه خوش خطاب
دارد:
در مردم این عهد فکندم نظری
از علم و ادب نیست در آنها اثری
هر جا که سری بود فرو رفت بخاک
ور جا که خری بود بر آورد سری
یک مخلص افغانی شما
نوشته شده توسط گیله مرد در 8:19 AM | نظرات (6)
پاسخ به پروند سازی های یک مفتش فرهنگی
• در پی چاپ نوشته ای به قلم محمد قوچانی در نشریه ی شهروند امروز علیه کانون نویسندگان ایران، دبیرخانه کانون به این اتهامات پاسخ گفته و نوشته است: به دفاع از آزادی بیان و قلم وفادار باقی خواهد ماند
... و حال آنکه چون فضیلت و دانش و آزادیخواهی، یعنی خصالی که حس کینهتوزیِ مرگبارِ مفتشان عقاید را برمیانگیزد، نابود شود، جامعه در ننگینترین احوالِ نادانی و تباهی و بندگی باقی میماند.
- دیوید هیوم
در شماره ۲٨ مجلهی «شهروند امروز» (یکشنبه ۱٨ آذر ۱٣٨۶) مطلبی آمده است از محمد قوچانی زیر عنوان «زوال رهبری روشنفکری ادبی» که سراسر حاوی افترا، پاپوشدوزی، پروندهسازی و به خیال خام نویسنده، دوبههمزنی و تفتین در میان اعضای کانون نویسندگان ایران است. هجوم به کانون نویسندگان ایران، یگانه نهاد مستقل نویسندگان آزاداندیش و استبدادستیز طی چهل سال گذشته، مطلب تازهای نیست. در این چهل سال، ارکستر هماهنگ ساواک، «کیهان»، «هممیهن»، «شرق»، «گفتگو»، پادوهای امنیتی و تلویزیونهای درون و برون مرزی تا توانستهاند نوشتهاند، گرفتهاند، بستهاند، به زندان انداختهاند و سرانجام وقتی با این همه تیغشان نبریده است، کشتهاند، اما هرگز نتوانستهاند کانون را خاموش کنند.
ظاهراً بهانهی فحاشیهای نویسنده این است که چرا کانون چهل روز پس از درگذشت «شاعری جوانمرگ» در مرگ او تسلیتی ننوشته و هماهنگ با صدا و سیما، روزنامههای حکیم فرموده و «بیلبوردهای شهرداری تهران» از او تجلیل نکرده است. سپس مرقوم فرمودهاند که «شاعری که نه کارمند ادارهی سانسور بود و نه پادوی حجرهی بازار و بسی بیش از دو کتاب نوشته و سروده بود و این یعنی همهی شرایطی که براساس آن شاعران و نویسندگان میتوانند به عضویت کانون نویسندگان ایران درآیند.... آیا اصولاً ایران، کانونی به نام نویسندگان دارد؟ یا در اثر جبر زمان و جور زمانه اثری از کانون نمانده؟ که شاعران و نویسندگان جوانمرگ شده را باید به جای بیانیههای کانون در بیلبوردهای شهرداری تهران جست؟» (تاکید از ماست). مینویسیم خیر، غلط به عرضتان رساندهاند، «همهی شرایط» عضویت در کانون نویسندگان ایران تنها داشتن دو کتاب و کارمند ادارهی سانسور نبودن نیست که در آن صورت هر میرزابنویس پشت ساختمان دادگستری یا فلان اندیکاتورنویس سازمان امنیت یا بهمان پادوی حجرهی بازار هم به صرف داشتن دو کتاب به خود جرئت میداد که از کانون درخواست عضویت کند. عضویت در کانون در وهلهی نخست مستلزم پذیرش منشور و اساسنامه کانون، سندهای مسلم آزادیخواهی کانون و کانونیان، نداشتن پیشینهی سرکوب و حذف فرهنگی و بالاتر از همه ارادهی درافتادن با سانسور و سرکوب است. کانون از آغاز تولد خود هرگز جمع جبری مشتی نویسنده و شاعر و مترجمی نبوده است که برای گرفتن کوپن ارزاق، زمین و وام مسکن و گدایی از درگاه قدرت گرد هم آمده باشند. کانون هم از آغاز تنفسگاه آزاد همه کسانی بوده است که معتقد بودهاند «هنگامی که مقابله با موانع نوشتن و اندیشیدن از توان و امکان فردی ما فراتر میرود، ناچاریم به صورت جمعی- صنفی با آن روبهرو شویم، یعنی برای تحقق آزادی اندیشه و بیان و نشر و مبارزه با سانسور، به شکل جمعی بکوشیم. به همین دلیل معتقدیم حضور جمعی ما، با هدف تشکل صنفی نویسندگان ایران متضمن استقلال فردی ماست» (به نقل از متن ۱٣۴ نویسنده- تاکید از ماست). وانگهی، در اصل نخست منشور کانون نویسندگان ایران آمده است: «آزادی اندیشه و بیان و نشر در همهی عرصههای حیات فردی و اجتماعی بی هیچ حصر و استثنا حق همگان است. این حق در انحصار هیچ فرد، گروه یا نهادی نیست و هیچ کس را نمیتوان از آن محروم کرد». به یاد نداریم که «شاعر» مورد نظر نویسندهی «شهروند امروز» (و شاعران و نویسندگانی از این دست) حتی یک دم به این اصول اندیشیده باشد. به یاد نداریم که در قتل تبهکارانهی آن دو جوانمرگ دیگر، محمد مختاری و محمدجعفر پوینده، کوچکترین نشانهای از دریغ و اندوه و اعتراض از خود بروز داده باشد. به یادم نداریم که حتی یکبار (فقط یکبار) در مذمت سانسور (چه رسد به مبارزه با سرکوب بیوقفهی دگراندیشان) چیزی گفته باشد. ولی از اهتمام ایشان در تاسیس «حوزهی هنری» بیاطلاع نیستیم. تعارف نداریم، باید اسماعیل خوییها و غلامحسین ساعدیها و دهها و صدها شاعر و نویسندهی برجسته دیگر راه تبعید در پیش میگرفتند، براهنیها و صدها و بلکه هزاران استاد دیگر از دانشگاهها اخراج میشدند تا امثال ایشان در یکی از معتبرترین دانشگاههای کشور بر کرسی استادی تکیه بزنند. تازه مگر کانون «سازمان وفیات الاعیان» است که خود را موظف بداند در مرگ هر قلمبهدستی عَلَم و کُتل راه بیندازد و نوحهسرایی کند؟ هفت هشت کانال تلویزیونی و دهها ایستگاه رادیویی، بسیج سراسری دانشگاهها و مراکز آموزش عالی در بزرگداشت ایشان بس نبود؟ یکی را به عرش میرسانند ولی سنگمزار شاعر بزرگ آزادهای را که به گفتهی یکی از نویسندگان همین شمارهی «شهروند امروز» بزرگترین شاعر پس از حافظ است، برای سومین بار میشکنند و از احدی صدایی درنمیآید. راستی، نویسنده از خود نمیپرسد که اگر شاملو شاعر کانون است کانون را با «شاعر بیلبوردهای شهرداری تهران» چه کار؟
از همین جاست که نویسنده در دنبالهی مقاله نویسندگان ایران را به دو دسته ی «چپ و راست ادبی» تقسیم میکند و بعد نتیجه میگیرد که «کانون، کانون همهی نویسندگان ایران نیست و ایدئولوژی نه تنها حکومت که اپوزوسیون و نه فقط سیاستمداران که روشنفکران را هم دربرگرفته و رها نمیکند». آیا کانون ایدئولوژیک است چون در مرگ شاعری تسلیت نگفته است که تا مغز استخوان ایدئولوژیک بود؟ آیا کانون ایدئولوژیک است چون نمیخواهد مرکز نویسندگان و شاعران اجارهای باشد که خط امانی از عالم بالا دارند و در هر ورقپاره و مجله و انجمن و نهادی سردرپی شکار چپ و آزادیخواه و لائیک میگذارند؟ چون نمیخواهند با گردن نهادن به این تصدیق بلاتصور که «فرهنگ اکثریت جامعه دینی» است به یوغ سانسور و بندگی گردن بگذارند؟ چون نمیخواهند در جنگ حیدری و نعمتی مافیاهای قدرت طرف یکی را بگیرند؟
نویسنده سپس مینویسد: «شاید گمان شود که کانون به دلیل وسعت مشرب ایدئولوژیک خود و اینکه اصل آزادی عقیده را پذیرفته بود نمیخواست و نمیتوانست نهادی پیرو یک ایدئولوژی دینی باشد، اما واقعیت این است که کانون همواره نهادی کاملاً ایدئولوژیک بوده است که حتی روشنفکران راستگرایی مانند اسماعیل جمشیدی یا داریوش شایگان ... در آن جایی نداشتند». اولاً آقای اسماعیل جمشیدی و نیز آقای چنگیز پهلوان (که نویسنده در جایی دیگر او را از شمول اعضای کانون بیرون گذاشته است) هر دو عضو کانوناند و از سال ۱٣۷۷ در تمام مجامع عمومی کانون نویسندگان ایران شرکت داشتهاند. ثانیاً به یاد نداریم که آقای داریوش شایگان درخواست عضویت کرده باشند و ما از پذیرش ایشان امتناع کرده باشیم. ثالثاً، بنای کار ما درکانون تقسیم نویسندگان به «چپ» و «راست» و «لیبرال»، مسلمان و غیر مسلمان و بهایی و کلیمی، مسیحی و زرتشتی نیست، بلکه چنان که گفتیم، ملاکِ ما از یک سو، درجهی پایبندی نویسنده به اصلِ آزادی و پذیرش و امضای منشور کانون و از سوی دیگر، پرهیز از سر سپردگی به قطبهای قدرت و بیاعتنایی و عناد با آزادیهای اساسی مردم است. رابعاً، نویسندگان آزادند که برای دفاع از آزادی اندیشه و بیان و نشر به کانون بپیوندند یا نپیوندند؛ اگر نویسندهای نمیخواهد با کانونیان همراه شود، بیگمان دلیل آن لزوماً فقط مخالفت با هدفهای آزادیخواهانهی کانون نیست. شاید مقتضیات شخصی خود را در نظر میگیرد؛ شاید دغدغهی آزادی ندارد؛ شاید گمان دارد که میتواند با وسایل شخصی به هدفهای خود برسد؛ و شاید صاف و ساده نمیخواهد سری را که درد نمیکند دستمال ببندد. وانگهی، میپرسیم نویسنده برای برچسب «کانون همواره نهادی کاملاً ایدئولوژیک بوده است» چه برهانی دارد؟ اگر کانون همواره ایدئولوژیک بوده است پس تکلیف آن چند استثنای مورد نظر ایشان، که تقریباً همگی از اعضای بنیادگذار و فعال کانوناند چه میشود؟ چرا این استثناها (که عمر برخی از آنها از هشتاد برگذشته است) تا همین امروز عضو و همراه کانوناند؟ تازه، چهگونه می¬توان به کانونی اتهام ایدئولوژیک بودن زد که در آن هم آل¬احمد عضو است و هم به¬آذین، هم رحمتاله مقدم¬مراغه¬ای و هم سعید سلطانپور، هم شیخ¬مصطفی رهنما (نویسنده¬ی معمِم) و هم کبری سعیدی (شهرزاد- بازیگر سینما)، هم یداله رویایی و هم احمد شاملو، هم احمدرضا احمدی و هم اسماعیل خویی، هم باقر پرهام و هم علیاشرف درویشیان، هم احمد محمود و هم اسلام کاظمیه، هم علی¬اصغر حاج¬سیدجوادی و هم سیمین بهبهانی، هم اخوان ثالث و هم بهرام بیضایی، هم دولت¬آبادی و هم جواد مجابی، هم هوشنگ گلشیری و هم حسن حسام، هم محمدعلی سپانلو و هم غفار حسینی، هم م.آزرم و هم م.آزاد، هم صفدر تقی¬زاده و هم نجف دریابندری، هم شیرین عبادی و هم محمدجعفر پوینده، هم مهرانگیز کار و هم محمد مختاری و در یک کلام برجستهترین شاعران، نمایشنامهنویسان، منتقدان، مترجمان و مقالهنویسانی که در این صد سال اخیر قدم به عرصهی ادب و هنر کشور نهادهاند. و تازه دست از رَعونت برنمیدارید، و به اشارت، در چند شمارهی بعدی «شهروند امروز» میروید فلان نویسندهی فراموش شده را از بایگانی تاریخ بیرون میکشید که چرا عضو کانون نویسندگان ایران نبوده است؟ باز بگذارید تعارف را کنار بگذاریم و خیالتان را آسوده کنیم. در رژیم گذشته، همپیالگی با شاه و دربار و هویدا، و در روزگار ما نزدیکی به مافیاهای قدرت، با عضویت در کانون تعارض ذاتی دارد.
در بخش دیگری مفتش¬وار مینویسید: «سعید سلطانپور عضو سازمان اقلیت بود و میخواست کانون را به آن سمت بکشاند». میدانیم که دربارهی پروندهی زندهیاد سعید سلطانپور، جان باختهی راه آزادی، تاکنون هیچ سندی منتشر نشده است. زندهیاد سعید در سال ۱٣۶۰ و پیش از درگیریهای ٣۰ خرداد این سال، در شب عروسیاش دستگیر و و دو ماه و اندی بعد بیهیچ محاکمهای اعدام شد. تاکنون هیچ مقام رسمی دربارهی اعدام او سخنی نگفته است مگر مبلغان برنامهی «هویت» و زمینهسازان سرکوب فرهنگی از قماش نویسندهی «شهروند امروز»؛ وانگهی، گیریم سعید عضو «اقلیت» بود، آیا باید اعدام میشد؟ در کدام دادگاه، به کدامین گناه و با کدام وکیل مدافع و هیئت منصفه و مطابق کدام کیفرخواست؟ تازه به نویسندهی «لیبرال» و «غیر ایدئولوژیک» «شهروند امروز» چه مربوط که درسایهی مافیای آدمخواران، در این فاجعهی دردناک، با هلهله و شادمانی دلقکی که در تنگی عرصه بر پهلوانان به وسط معرکه پریده است، عربده میکشد و نفسکش میطلبد؟
از افاضات دیگر نویسندهی مقاله این که: «کانون به محض ظهور نسل جدید روشنفکران و نویسندگان مانند سیدجواد طباطبایی، بابک احمدی، عبدالکریم سروش که اندیشههایی غیر از چپ سنتی داشتند موقعیت خود را از دست داد و با تغییر ایدئولوژی جهانی چپ از چپگرایی به لیبرالیسم عرصهی عمومی را به روشنفکران جدید واگذار کرد ...». اولاً عرصه ی عمومی بنکداری حاجیروغنی نیست که بتوان سرقفلی آن را به هر فرصت¬طلبِ از گَردِ راه رسیدهای «واگذار کرد». ثانیاً آیا باور کنیم که نویسندهی مقاله متوجه این سادهترین غلط منطقی نیست که اگر کانون «عرصهی عمومی» را به روشنفکران نوظهور «لیبرال» واگذار کرده است، پس چرا از کانون میخواهد که چیزی هم در مرگ آن «شاعر جوانمرگ» بنویسد. میپرسیم چرا از این پهلوانان نوظهور عرصهی عمومی نمیخواهید از «شاعر جوانمرگ» تجلیل و تبجیل کنند، عرصه که واگذار شده!
مینویسید «ایدئولوژی زدایی از کانون کار سترگی بود که از عهدهی نویسندگان آزاداندیشی مانند باقر پرهام و هوشنگ گلشیری (که در فاصلهی سال ۷۷ تا ۷۹ رهبری کانون را برعهده گرفت و سعی کرد از خاکستر قتلهای زنجیرهای کانون را احیا کند) برنیامد و کانون در چنبرهی ایدئولوژی چپ فرو رفته است ... » میپرسیم کدام کار ایدئولوژی زدایی؟ یقین است که جفایی بالاتر از این نیست که زنده یاد هوشنگ گلشیری را به "کیش خود پنداشت" و متهم کرد که میخواست از اعضای کانون مغزشویی کند و – لابد بهزعم ایشان- آن را دودستی تقدیم یکی از دو قطب قدرت کند؛ گلشیری تا زنده بود از تعقیب و تعذیب نیروهای امنیتی آزار دید، تهدید به مرگ شد ولی تا دم مرگ یک گام به واپس نگذاشت. گلشیری هیچگاه رهبری کانون را به عهده نگرفت. در این چهل سال رهبری کانون همیشه جمعی بوده و در دور سوم فعالیتهای کانون، گلشیری، هنگامی که به دبیری هیئت رهبری کانون برگزیده میشد، یک نفر در کنار ۹ عضو دیگر هیئت دبیران بود. ولی، به قول شاملوی بزرگ، ظاهراً در «کله های سنگیِ» مفتشان فرهنگی، رهبری همیشه باید یگانه، «کاریزماتیک» و قَدَر قدرت باشد. از این جاست که عریضهنویس «شهروند امروز» مینویسد: «جلال آل¬احمد بهترین رهبر کانون بود» و سپس میافزاید: «کانون تحت تاثیر شخصیت کاریزماتیک آل¬احمد بوده است». ولی تاریخ، رفتار اجتماعی کانونیان و اسناد تاریخی کانون گواه روشن این واقعیت است که کانون هیچگاه به رهبری فردی و بهویژه از نوع «شخصیت کاریزماتیک» آن هیچ اعتقادی نداشته است؛ آل_احمد فقط یکی از ۹ نفری بود که اولین بیانیهی هیئت موسس سال ۱٣۴۷ را منتشر کردند. راست این است که کسانی که به آزادی اندیشه و بیان و قلم باور دارند و خود را دشمن سانسور و خودکامگی میدانند هرگز گردن به یوغ رهبری کاریزماتیک نمیگذارند. نویسندهی آزادهای که در کشاکش آزادی و خودکامگی بهای آزادی را با گلوی به طناب و ریسمان تافتهی خود میپردازد، چه نسبتی با تفکر شبان- رمگی دارد؟ نفس کانونی بودن و کانونی زیستن یعنی ستیز همیشگی با بتتراشی و عَلَم کردن چهرههای جعلی فرهمند و دسترس ناپذیر. نه گلشیری و نه آل احمد، که در همهی عمر با قدرت سر ستیز و آویز داشتند، هرگز از آن قماش قلم به مزدانی نبودند که عریضهنویس «شهروند امروز» میخواهد.
به خلاف نظر نویسندهی «شهروند امروز» ، کانون هرگز آزادیهای فردی را از آزادیهای اجتماعی جدا نمیداند. در نخستین بیانیهی کانون آمده است: «آزادی اندیشه و بیان تحمیل نیست، ضرورت است- ضرورت رشد آیندهی فرد و اجتماع». اگر کانون خلاقیت فردی را از پیشرفت اجتماعی جدا میکرد و باور داشت که به خیال نویسندهی «شهروند امروز»: «هنر تنها محصول روح جمعی است» دیگر در بیانیهی ۱٣۴ نویسنده («ما نویسندهایم») نمیآورد که : «حضور جمعی ما، با هدف تشکل صنفی نویسندگان متضمن استقلال فردی ماست. زیرا نویسنده در چگونگی خلق اثر، نقد و تحلیل آثار دیگران باید آزاد باشد. هماهنگی و همراهی او در مسایل مشترک اهل قلم به معنای مسئولیت او در برابر مسائل فردی ایشان نیست. همچنان که مسئولیت اعمال و افکار شخصی یا سیاسی یا اجتماعی هر فرد برعهدهی خود اوست».
نویسنده مقاله در مقام بازجو، قاضی و شاکی توامان برآمده و اضافه میکند که: «کانون هیچگاه به اساسنامهی خودش تن نداده است» و نمیگوید که کانون به کدام بخش یا بند اساسنامهی «خودش تن نداده است» ولی از فحوای کلام او برمیآید که به نظر ایشان کانون ادبیات را سیاسی می خواهد و از آزادی بیان و قلم و اندیشه و نشر بیهیچ حصر و استثنا دفاع میکند، یا «در حالی که جامعه مذهبی است کانون بر لائیک بودن اصرار دارد». نویسنده در سراسر کیفرخواست خود میکوشد ثابت کند که ادبیات و هنر باید پای خود را از سیاست بیرون بکشد، به قتلهای سیاسی کاری نداشته باشد، به سرکوب آزادی های اساسی مردم بیاعتنا باشد، و کاری به کار تعطیلی مطبوعات، توقیف کتابها و بازداشت و آزار دانشجویان آزادیخواه نداشته باشد و درعوض به شیوهی روشنفکران باب طبع ایشان از «راتبه»ی قدرت برخوردار شود. چنان که گذشت، نویسنده به شیوهی بازجویان حرفه¬ای، نویسندگان عضو کانون را تنها به ملاک عقاید سیاسیشان میسنجد و بساط تفتیش عقاید به راه میاندازد و عدهای را تودهای، عدهای را فدایی، گروهی را راه کارگری و دستهای دیگر را نیروی سومی می¬نامد و مشتی وامانده را بر صدر مینشاند و تازه پر رویی را به جایی میرساند که این جماعت را لایق پشتیبانی کانون میداند. ولی کانون در نویسندگان همواره به چشم نویسنده نگریسته است. همهی بیانیهها و اسناد کانون گواه روشن این مدعا است. مفاد متن ۱٣۴ نویسنده («ما نویسندهایم») بر همین پایه استوار است که نویسنده را باید به عنوان نویسنده شناخت و تعلقات گروهی و حزبی هر نویسنده امری است که تنها به خود او مربوط است. کانون سرسپردگان به قدرت و عوامل سرکوب و حذف فرهنگی را نویسنده و شاعر مستقل نمیداند و اساساً تمکین به وضع موجود را مغایر رشد آزادانهی اندیشه میداند، در بیانیهها و اسناد خود بر آن تاکید ورزیده و خود همواره به این اصول عمل کرده است. گواه روشن ما خشم لجام گسیخته و دیوانهوار شماست. بیگمان پایبندی به اصل آزادی بیان و اندیشه سبب نمیشود که کانونیان «مکانی در آفتابِ» قدرت بیابند. ولی چه باک که ، به قول «فروغ»، هر چیز بهایی دارد. کانونیان در این چهل سال به جای تکیه بر قدرت¬های حاکم، به نیروی بیکران معنوی و هوشمندی خود پشت¬گرم بودند. نفسِ گردن نگذاشتن به حکم قدرت، چهل سال استقلال کانون نویسندگان ایران را تضمین کرده است.
سرانجام، نویسندهی «شهروند امروز» متن «۱٣۴ نویسنده» را آغاز پایان کانون میداند؛ راستی چرا؟ چون واکنش تند حاکمیت به نامهی «۱٣۴ نویسنده»، قتلهای سیاسی پاییز ۱٣۷۷، موسوم به قتلهای زنجیرهای را در پی داشت؟ چون عریضهنویس «شهروند امروز» کار نیروهای امنیتی را ناتمام میداند و در این میان هیچ تقصیری را متوجه آمران و عاملان این قتلها و ده قتل دیگر نمیداند. و تازه با تبختر حکم میدهد که «کانون هرگز نهادی مدنی» نبوده است؟ گمان نداریم که هیچ خوانندهی هشیار و آگاه این سطور متوجه نباشد که ترجمهی معنای واقعی پروندهسازیهای نویسندهی «شهروند امروز» مهدورالدم شمردن نویسندگان مستقل و ناوابسته به قدرت است.
اما برخلاف نظر مفتش «شهروند امروز» متن تاریخی و ماندگار «۱٣۴ نویسنده» نه آغاز پایان کانون نویسندگان ایران که به راستی آغاز تولدی دیگر، درخششی در شب دیجور نیروهای تاریکی و جهل و خرافه و تباهی بود که قاتلان را رسوای عام و خاص کرد و متن «ما نویسندهایم» را به سند تاریخی آزادگی نویسندهی ایرانی مبدل ساخت.
هنگامی که به منشور، اساسنامه، اسناد بنیادی خود و بالاتر از همه به اصل آزادی وفادار بماند و تن به «مصلحت روز» و تمکین به قدرتهای حاکم زمانه ندهد، همچون یگانه تشکل مستقل نویسندگان مدافع آزادی بیان و قلم و اندیشه و نشر دردل مردم و روشنفکران مستقل جای دارد.
این بحث از نظر ما پایان یافته است و از این پس وقت و کاغذ را صرف پاسخگویی به پروندهسازیهای مفتشهای فرهنگی نمیکنیم، که در خانه اگر کس است یک حرف بس است زیرا به قول همیشه "بامداد" ما:
کتابِ رسالت ما محبت است و زیبایی است
تا بلبلهای بوسه
بر شاخ ارغوان بسرایند
شوربختان را اینک فرجام
بردگان را آزاد و
نومیدان را امیدوار خواستهایم
تا تبار یزدانی انسان
سلطنت جاویدانش را
بر قلمرو خاک
برویاند
کتابِ رسالت ما محبت است و زیبایی است
تا زهدان خاک
از تخمهی کین
بار نبندد.
روابط عمومی کانون نویسندگان ایران
دی ۱٣٨۶
نوشته شده توسط گیله مرد در 6:39 PM | نظرات (1)
يکی از اين بی بی زبيده بانو های امريکايی ؛ که کلی پودر و ماتيک بخودش ماليده و يک عالمه هم زلم زيمبو به گل و گردنش آويخته بود ؛ وارد فروشگاه مان ميشود و يکراست ميآيد سراغ ما .
ما به تصور اينکه ميخواهد چيزی بخرد يا سئوالی دارد ؛ سلامی ميکنيم و يک فقره تعارف آب حمامی به ناف شان می بنديم و ميگوييم : می توانيم کمکی به شما بکنيم ؟؟
يارو لبخند مکش مرگ مايی ميزند وشروع ميکند به قلمبه گويی و بخيه به آبدوغ زدن .بعدش می پرسد : کجايی هستی ؟؟
ميگوييم : ايران .
می پرسد : آی ران ؟؟
ميگوييم : نه خانم جان ! ايران . ايران .
می پرسد : مسلمانی ؟؟
به خودمان ميگوييم : سر نا چی کم بود يکی هم از غوغه آمد ! بعد در جوابش ميگوييم : نه خانم جان ! مسلمان نيستيم !
می پرسد : ارمنی هستی ؟؟
ميگوييم : نوچ !
نيشخندی ميزند و ميگويد : لابد يهودی هستی ؟؟!!
به خودمان ميگوييم : نکند دماغ گنده مان دارد کار دست مان ميدهد ! ميگوييم : نه عزيز جان ! يهودی هم نيستيم .
می پرسد : پس چه مذهبی داری ؟
ميگوييم : لا مذهبی !!
تاملی ميکند و ميفرمايد : به چه زبانی صحبت ميکنيد ؟؟
ميگوييم : فارسی ؛ انگليسی ؛ اسپانيولی ؛ترکی ؛ گيلکی ؛ مختصری هم عربی !
ميگويد : اجازه ميدهيد از توی ماشينم چند تا کتاب برای تان بياورم ؟؟
ميگوييم : چرا که نه ؟ به کاه و کنگر کسی ضرر نمی زند که ؟؟ بقول معروف : از شما رقاصی از ما عباسی !!
خانم جوان ؛ عشوه کنان از فروشگاه مان بيرون ميرود و پس از چند دقيقه با يک عالمه کتاب و مجله بر ميگردد .
کتاب ها را روی پيشخوان مغازه مان ميگذارد و شروع ميکند در باره حضرت مسيح داد سخن دادن !
کتاب ها ؛ همه شان ؛ به زبان فارسی است . يکی شان را بر ميداريم و ورق ميزنيم و يکی دو خط شان را سر سری ميخوانيم . عجب ترجمه مافنگی نيم بندی دارد .
خانم جوان ؛ که انگار بامی کوتاه تر از بام ما گيرش نيامده ؛ همچنان سر گرم موعظه است و می خواهد مرتد بی خدايی چون ما را به راه رستگاری و فلاح بکشاند . همه اش از نجات و آمرزش و رستگاری و نميدانيم اباطيل ديگر صحبت ميکند . به نظر ميآيد از آن پاچه ور ماليده هاست که از خر برهنه پالان بر ميدارد !
ما که يواش يواش دارد آن روی سگ مان بالا ميآيد ؛ چند لحظه ای به فرمايشات ايشان گوش ميدهيم و ميخواهيم بگوييم چطور است کمی آب ميل بفرماييد شايد کش بياييد !!بعد ش کتاب ها را به ايشان بر ميگردانيم و ميگوييم :
-ببين خانم جان ! ما نه حلوای مرده هاييم نه خورش زنده ها . نه دختر دنياييم نه پسر آخرت. نه دين داريم نه دنيا و نه اميد بهشت . در اين جهان هم نه گناهی کرده ايم که به آمرزش و رستگاری و پا در ميانی شما و مسيح مقدس تان نيازی داشته باشيم . نه اصلا دل مان ميخواهد در آن بهشتی که شما ترسيم ميفرماييد صاحب غرفه ای و قصری و حوری و غلمانی بشويم . گذشته از همه اينها ؛ وقتی ما کپه مرگ مان را گذاشتيم مگر جنازه مان را توی گور شما ميگذارند که ميخواهيد پسر خاله دسته ديزی مان ؛ يا وکيل و وصی گناهان مان بشويد ؟؟ حالا ميشود دست از سر کچل مان برداريد تا ما به بدبختی های خودمان برسيم ؟؟ تو به خير و ما به سلامت ؟؟
زنک ؛ از رو نميرود و لابد به تصور اينکه ما بيطاری را روی خر کولی ياد گرفته ايم ؛ همچنان دارد موعظه ميکند . لا کردار لابد نميداند حوضی که آب ندارد قورباغه ميخواهد چيکار ؟؟
ما از خودمان می پرسيم : يعنی رستگاری آنجهانی آدم يک لا قبايی مثل ما ؛ چه نفعی برای اين عليا مخدره دارد ؟ يعنی در آن دنيا يک غرفه اضافی گيرش خواهد آمد ؟؟
بعدش به خودمان ميگوييم : لابد تصور ميفرمايد خرک تازه ای به تور زده است و می تواند ما را هم در سلک سينه چاکان حضرت مسيح در بياورد و آنوقت کيسه گدايی اش را بيرون بکشد و جيب مان را خالی کند . يعنی فی الواقع کاه بده کلاه بده يک غاز و نيم هم بالا بده !!
وقتی زنک با لب و لوچه آويزان از فروشگاه مان بيرون ميرود ؛ ياد آن نويسنده آفريقايی می افتم که ميگويد :
ما صاحب مملکت خودمان بوديم تا اينکه سر و کله مبلغان مذهبی پيدا شد . آنها بما گفتند : چشم هايتان را ببنديد و دعا کنيد .
ما چشم های مان را بستيم و دعا کرديم
اما وقتيکه چشم های مان را باز کرديم ديديم آنها شده اند صاحب مملکت و ما شده ايم صاحب کتاب مقدس !!
نوشته شده توسط گیله مرد در 6:15 PM | نظرات (9)
بعد ازسی و چند سال ؛ رفيق روز های جوانی ام - آقا مصطفی - را در امريکا پيدا ميکنم . بيخود نيست که ايرانی ها ميگويند : کوه بکوه نميرسد آدم به آدم ميرسد !
من و آقا مصطفی توی راديو همکار بوديم . هم توی دانشگاه درس می خوانديم و هم توی راديو کار ميکرديم . من خبرنگار بودم و آقا مصطفی گوينده راديو . هر کدام مان ماهی چهار صد و چهل تومان حقوق ميگرفتيم که با اين پول هم ميبايد کرايه آپارتمان بدهيم ؛ هم کفش و کلاه و لباس و زلم زيمبو های ديگر بخريم ؛ و هم سيورسات جوانی مان را راه بيندازيم .
آقا مصطفی ؛ توی دانشگاه " درس اقتصاد " می خواند .و ما هم توی همه پيغمبر ها يقه جرجيس را چسبيده بوديم و رفته بوديم ادبيات فارسی می خوانديم . ادبياتی که نه برای فاطی تنبان شد نه برای مان نان !
من و آقا مصطفی رفيق گرمابه و گلستان بوديم . با هم عرق خوری ميکرديم . با هم دختر بازی ميکرديم . با هم سفر ميرفتيم . مست بازی هايمان هم تماشايی بود .
هر وقت هم يکی مان پول هايش ته ميکشيد آن ديگری ميبايست تا آخر برج جورش را بکشد و سيورساتش را روبراه بکند . هميشه خدا هم هشت مان گروی نه مان بود .
آقا مصطفی ؛ چشمان آبی و موهای روشن تقريبا طلايی رنگ داشت .قيافه اش بيشتر به امريکايی ها ميرفت . به همين خاطر بود که ما صداش ميکرديم آقا مصطفی قزاق !! حالا چرا قزاق ؟؟ نميدانم .
وقتيکه دانشگاه مان تمام شد ؛ آقا مصطفی رفت توی کار بيزنس ! اول مدتی رفت توی يک شرکت حسابرسی استخدام شد . پس از سه چهار سال ؛ خودش يک شرکت حسابرسی راه انداخت وشروع کرد به پول سازی و پول در آوردن . ما هم توی همان راديو مانديم و سالهای سال با همان آب باريکه مان ساختيم و دست آخر چنان بجان آمديم که يکی دو سال قبل از انقلاب بار و بنديل مان را بستيم و رفتيم اروپا و در غبار زمان و زمانه گم شديم .
حالا بعد از سی و چند سال ؛رفيق روز های جوانی ام را در فرودگاه سانفرانسيسکو می بينم . هيچ شباهتی به آن آقا مصطفايی که در ذهن خودم داشتم ندارد . نيمی از موهای سرش ريخته است و بر پهنای صورتش هم چين و چروک پيری نشسته است .
همديگر را در آغوش می کشيم و اشک به چشمان مان می نشيند . من دست هايم را روی بازو هايش ميگذارم و ميگويم : مصطفی ! کره خر ! چرا اينقدر پير شده ای ؟؟!!
و مصطفی ؛ دست هايش را روی بازوی من ميگذارد و ميگويد : حسن ! کره خر ! چرا اينقدر پير شده ای ؟؟!!
و دو تايی مان قاه قاه می خنديم .
ياد استاد بزرگوارم دکتر محمد جعفر محجوب به خير که ميگفت :
رسيد پيری و دل را قرار بايد و نيست .
*****.....*******........******.....******.....
چه فصل تلخی ...!!
در اين بلبشو بازار بزن بزن های انتخاباتی که آقای سناتور اوباما و خانم هيلاری کلينتون مثل سگ و گربه به جان هم افتاده و دارند پته همديگر را روی آب ميريزند ؛ هوای کاليفرنيا هم بد جوری سرد شده و اگر چه تنور انتخابات گرم است اما استخوان های مان دارد ميچايد !!
نميدانم ما آدمها چه بلايی بر سر طبيعت آورده ايم وچقدر انگولک اش کرده ايم که ديگر زمستان و پاييز و تابستان و بهار مان هم شير تو شير شده و يکوقت می بينی وسط تابستان برف از آسمان ميآيد و توی چله زمستان گرمای هوا ميشود هشتاد درجه !!
ما ؛ گاهی اوقات ؛ صبح کله سحر از خواب بيدار ميشويم و عطر و پودری به خودمان ميماليم و نان و پنيری می خوريم و می خواهيم برويم سر کارمان .نگاهی به آسمان می اندازيم و می بينيم به به !! چه آسمان صافی !
به خودمان ميگوييم : امروز حتما روزی گرم و آفتابی خواهيم داشت .. سوار ماشين مان می شويم تا برويم سر کار مان . هنوز ده - دوازده مايل نرفته ايم که می بينيم جاده را مه گرفته است . سرعت مان را کم می کنيم و چراغ هايمان را روشن می کنيم و با احتياط بيشتری رانندگی می کنيم . ده دقيقه بعد می بينيم چنان بارانی ميبارد که انگاری کون آسمان سوراخ شده است .خلاصه اينکه از خانه مان که راه می افتيم تا به محل کار مان برسيم هم بهار و هم تابستان و هم پاييز وهم زمستان را در کمتر از يکساعت تجربه می کنيم .
حالا حساب کنيد آن بيچاره هايی که دست شان توی کشت و کار و کشاورزی است چه مکافاتی ميکشند .
بيخودی نيست که اين روز ها اگر کارد مان بزنيد خون مان در نميآيد .
نوشته شده توسط گیله مرد در 6:40 PM | نظرات (8)
يکی از دوستانم که از سفر ايران بر گشته است ؛ ديوان اشعار ملک الشعرای بهار را برای من به ارمغان آورده است .
حالا چند روزی است که من با اين ديوان سر و کله ميزنم و بسياری از رويداد های نا گفته تاريخی را در لابلای غزل ها و قصيده ها و هجو نامه های آن پيدا می کنم . پس اين سخن درستی است که تاريخ ايران در شعر فارسی جريان دارد .
شعری را که اکنون در اينجا ميگذارم ؛ در سال 1305 خورشيدی سروده شده است و استاد ملک الشعرای بهار در اين شعر مستقيما به جنگ خرافات و تعصب های جاهلانه و موهومات دينی رفته است .
اگر چه حدود صد سال از سرودن اين شعر ميگذرد ؛ اما با هزار درد و تاسف بايد بگويم که پس از گذشت حدود يک قرن ؛ درد های ما هنوز همان است که در سالهای نخستين انقلاب مشروطه بود . شعر بهار را با هم می خوانيم :
........................من با کی ام ؟؟؟.......................
رفته حس مردمی از مرد و زن ؛ من با کی ام ؟
نيست گوشی تا نيوشد اين سخن ؛ من با کی ام ؟؟
بيست سال افزون زدم داد وطن ؛ نشنيد کس
تازه از نو ميزنم داد وطن ؛ من با کی ام ؟؟
همچو بلبل گر هزار آوا بر آرم ؛ چونکه هست
گوش ها بر نغمه زاغ و زغن ؛ من با کی ام ؟؟
هی علی و هی حسين و هی حسن گويم چو نيست
نی علی و نی حسين و نی حسن ؛ من با کی ام ؟؟
گاه گويم کز مشيری موتمن جويم علاج
چون نمی بينم مشيری موتمن ؛ من با کی ام ؟؟
ميزنم در انجمن فرياد واويلا و ليک
پنبه دارد گوش اهل انجمن ؛ من با کی ام ؟؟
خلق ايران ؛ دسته ای دزدند و بی دين ؛ دسته ای
سينه زن ؛ زنجير زن ؛ قداره زن ؛ من با کی ام ؟؟
گويم اين قداره را بر گردن ظالم بزن
ليک شيطان گويدش بر خود بزن ؛ من با کی ام ؟؟
گويم اين زنجير بهر قيد دزدان است و او
هی زند زنجير را بر خويشتن ؛ من با کی ام ؟؟
گويم ای نادان ؛ به ظلم ظالمان گردن منه
او بخارد گردن و ريش و ذقن ؛ من با کی ام ؟؟
گويمش : بايد بپوشانی کفن بر دشمنان
باز می پوشد به عاشورا کفن ؛ من با کی ام؟؟
گويم : ای واعظ ! دهانت را لئيمان دوختند
او همی بلعد ز بيم آب دهن ؛ من با کی ام ؟؟
گويم : ای آخوند ! خوردند اين شپش ها خون تو
او شپش می جويد اندر پيرهن ! من با کی ام ؟؟
گويمش : دين رفت از کف ؛ گويد اين باشد دليل
بر ظهور مهدی صاحب زمن ! من با کی ام ؟؟
گويم : ای کلاش ! آخر اين گدايی تا به کی ؟
گويدم چيزی به نذر پنج تن ! من با کی ام ؟؟
پس همان بهتر که لب بر بندم از گفت و شنيد
مستمع چون نيست باری ؛ خامشی بايد گزيد .
" ملک الشعرای بهار "
نوشته شده توسط گیله مرد در 6:14 PM | نظرات (13)
نامه ای را که می خوانيد ؛ دوست نازنينی از ايران برای من نوشته است .
از آنجا که اين نامه حاوی موارد بسيار مهمی از بيماری های اجتماعی جامعه ايرانی است و بر دمل های چرکينی انگشت گذاشته است که می تواند علل عقب ماندگی و بيچارگی ملت ما باشد ؛ متن آنرا اينجا ميگذارم و خوشحال خواهم شد تا از ديدگاههای شما نيز با خبر شوم .
******************************************************************************************
سلام به همه دوستانی که کامنت گذاشتن
من با حرفاهای خیلی از شما ها مخالم
من از ایران ، تهران ، 27 ساله هستم
من از قبل از انقلاب خبری ندارم
و بعد از اون هم که بچگی ما به جنگ گذشت
من به شعور سیاسی ، و موارد دیگه ای که گفته شده کاری ندارم
همه تو حرفهاشون بخشی از حقیقت رو گفتن
همه
چه اونایی که از داخل ایران بودن چه اونایی که از خارج از ایران دارن تحلیل میکنن
اینا همه حقیقت نیست
مردم ایران -اونایی که من میشناسمشون- میفهمن
خوب هم میفهمن
فقط یه اما اونم یه امای کوچولو وجود داره
همه به فکر منافع خودشونن
در زمان شاه ، رفاه بیشتر بوده مسلما چون جمعیت کمتر بوده و افرادی که فقط به خودشون فکر میکردن کمتر بودن
اما الان چی؟
چی میشه گفت وقتی هر کسی میخواد سریعتر برسه به بالاتر
پیک موتوری خودشو با فلان سرمایه دار مقایسه میکنه که چرا اون بیشتر از من داره
منی که بدون هیچ سهمیه ای تو این وضعیت دانشگاهها میام و فوق لیسانس میگیرم ولی در سازمانی کار میکنم که برای دوره آکادمیک من هیچ ارزشی قائل نیست که هیچ ، به انحاء مختلف سعی میکنه که من رو مایوس کنه از درست کار کردن ؛ چه امیدی دارم به اصلاح؟
آیا نظام جمهوری اسلامی باعث شده که مدیر بالادست من این رفتار رو داشته باشه؟
نه
خودمونیم
خودمون به خودمون داریم ضربه میزنیم
و مطمئن باشید که این نظام پا برجا خواهد بود
کسی نمیتونه این نظام رو جابجا کنه
مگه اینکه بخش عظیمی از مردم که منافعشون با منافع حکومت گره خورده رو جابجا کنه
شمایی که از بیرون نگاه میکنی
وقتی دوست 23 ساله من رو به دلیل واهی معاندت با نظام میگیرن ، شکنچه میکنن تا بمیره و جسدشو تحویل خانواده اش میدن و کسیهم جرات حرف زدن نداره از جمله خود من ،چه انتظار بیهوده ای دارید که مردم قیام کنن؟
وقتی پشت خودرویی که شاید 2 درصد مردم هم ندارن(ماکسیما) میبینید که عکس قطره های خون کشیدن و نوشته "انا کلب زینب" یعنی من سگ زینب هستم ، اونوقت میخوای مردم فقیر از این حکومت دست بکشن؟
شما در جریان نیستی
من به یکی ازدهات منطقه دیلمان سیاهکل در استان گیلان رفته بودم
نزدیک به 5 سال از زلزله رودبار میگذشت
مردم به ما گفتن که اگه میشه وقتی که رفتیم به شهر!!!!!! به اداره!!!! بگیم که اونا نمیتونن سالیانه 20 هزار تومن (20$) پولی که با بت تعمیرات خونه هاشون بهشون دادن رو برگردونن به دولت
در حالی که شما یه شلوار جین بخری که جنسش بد باشه میشه 15 هزار تومن(15$)
شما نمیتونی حال مردم رو بفهمی
مردم ایران برخلاف اون چیزی که شما داری فکر میکنی خیلی خیلی فقیر هستن
امکانات ندارن
و حاضر نیستن که به خاطر خودشون هم که شده با هم همکاری کنن
این مدته به خاطر برف گاز نونوایی ها قطع بود و هر چند ساعت یه بار نون پخت میشد
طرف میومد و 100 تا بله 100 تا نون لواش میخرید و دعوا میکردن و زد و خورد که چی؟
شاید فردا دیگه این نون نباشه
و به همین خاطر به خیلیا نون نمیرسید
و این 100 تا نون نهایتا 48 ساعت دووم میاره
بعدش بیات میشه
این مردم ما هستن
مردم ما خودشون میخوان
آمریکا هم که بیاد هیچ کاری نمیتونه بکنه
هیچ دولتی نمیتونه کاری بکنه
هیچ
همه در افسانه ها دارن زندگی میکنن
داریوش این بود و خشایار اون بود و کوروش بیسار و فلان کسک بیمار
اینا بود
بود
تموم شد
الان یه ملتی داریم که مغول +اعراب+عثمانی+روسیه+انگلیس و ... هرکسی که حمله کرد بهشون ؛ یه قمستی از هویت اونا رو گرفته
به جاش بدترین قسمت فرهنگشو گذاشت
این ملت هویتی پیدا کرده که معلوم نیست چیه
فکر بیهوده ایه که بخوایم با یه سرنگونی حکومت همه چی رو درست کنیم
ما اینیم
ما این خواهیم بود
فکر میکنیم که همه چی همون قبلیا مونده
نه
عوض شده
بسیار بد شده
بسیار وحشتناک شدیم
من
تو
ما
بد شدیم
خیلی بد
و من میترسم
وقتی که فروپاشیده بشه اونوقت همه سهمشون رو از همدیگه خواهند خواست
همدیگه رو پاره خواهند کرد که خودشون بیشتر به دست بیارن
ما چگونه ما شدیم؟
فکر کنیم جوابش ساده است
خودمون خواستیم
وحيد اسدی - ايران
نوشته شده توسط گیله مرد در 9:29 PM | نظرات (7)
سلام بر گیله مرد عزیز
از خیلی وقت قبل نوشته های شما را می خونم
طبیعی است که قلمت قشنگه
و باز طبیعی است که من با خیلی از نظرات شما موافق نباشم
اما نوشته هاتون رو دوست دارم هرچند که فکر میکنم می توونین با کمی احترام بیشتر گذاشتن به آدمهای با عقاید غیر، اونها را از خودتون نرنجونید
راستش این ایمیل فقط یک کامنت هست که باید در قسمت نظرخواهی درج می شد اما از شما چه پنهان اصلا با کامنت دونی سایت شما حال نمیکنم
شده جای یه مشت آدم پر مدعا که فکر میکنن خیلی حق به گردن وطنشون دارند
و فکر می کنن که فقط اونطوری که خودشون فکر میکنن درسته
هستنRead Only درست مثل یه سی دی
با این تفاوت که حجم اطلاعاتشون به اندازه یه فلاپی هم نمیشه
متاسفانه چقدر تعداد اینطوریهامون زیاد شده و من هم مثل شما به این بیماری معتقدم
من فقط 31 سالمه
اهل رشت هستم و در تهران زندگی میکنم
خیلی چیزها رو اینجا دیدم و یاد گرفتم
بعضی وقتها حرفهای این آدمها به قدری مضحک و خنده داره که آدم متاسف میشه که روشنفکراش اینها هستن و اینجوری فکر میکنن
البته به نظر من اینها همون پیر و پاتالهای بی جواز زنده ای هستن که فقط خودشون، خودشون رو روشنفکر می دونن
هیچ دوتایی رو هم پیدا نمیکنی که با هم سر یک موضوع ساده تفاهم و توافق داشته باشند
هم با گرگ دنبه می خورند و هم با چوپان ضجه می زنند
انگار از زباله دان تاریخ درشون آوردی
برنامه های سیاسی ماهواره رو که دیگه نگو
یه مشت آدم که انگار سی سال فریز شدن و حالا اومدن و دارن برات اظهار فضل میکنن
نمی دونم چی بگم
خیلی اهل اینکه گاو آمد و خر رفت نیستم به قول خودت آب میدود و نان می دود و ما
من قبول دارم که خیلی چیزای مملکت بیخوده اشتباه بوده و هست خیلی چیزاشم خوبه خیلی از چیزای زمان شاه هم آشغال بود خیلی چیزا هم خوب، اما این رو خوب می دونم که مطلق گرایی بدترین چیزیه که ما بهش دچاریم
خیلی چیزا فرق کرده گیله مرد
اینکه دارم به تو اینها رو میگم بخاطر اینه که گفتی از زنده باد و مرده باد بدت می آد
منم بدم می آد
اینجا باید باشی تا بتونی راجع به یه سری مسائل اینجا حرف بزنی
به جرات میگم بجز چند نفر از کسایی که اینجا بودن و رفتن بقیه کسایی که از اونطرف آب سیاسی میگن بوی تعفنشون همه جا رو برداشته
احمقایی که فکر میکنن مردم میریزن تو خیابون و انقلاب میکنن
فکر میکنن اگه تصویر اعدام 4 نفر قاتل رو برای مردم بفرستن اونها میگن اه اه چقدر تو ایران آدم میکشن
آره اینجا خیلی چیزا اشکال داره
اما بعضی از این اشکالات باعث شده که مردم زبل بشن
آدمها رو بهتر بشناسن
به جرات میگم مردم ایران خیلی آدم شناس شدن
پس آدم باید خیلی مواظب حرف زدن باهاشون باشه
هر لیچاری رو نمیشه بهشون جای حرف حساب چپوند چه از داخل چه خارج.
ممکنه عکس العمل نشون ندن ولی مطمئن باش می فهمن
همه الان اینجا یک پا تحلیلگر هستن
مردم هیچ کشوری اینقدر شعور سیاسی پیدا نکردن
ام فلان وزیر رو هم می شناسنnتا معاون
نمیگم خوب هستن نه
اتفاقا برعکس ، بد مردمی داریم
اینکه به راحتی سرشون کلاه نمی ره هم نشونه همینه
حسابی گرگ شدند
ولی از اینکه یک گرگ دیگه با پوست بره بهشون نزدیک بشه خنده شون میگیره
ولی تو بنویس مرد بزرگ
تو خوب می نویسی
من یه تفاوت با تو دارم
یعنی دارم سعی می کنم و به خودم تمرین میدم که این تفاوت رو داشته باشم و از این اخلاق ایرانی دور بشم
دارم سعی میکنم آدمها رو به دور از عقایدشون دوست داشته باشم
به اینکه مذهبی هستن یا بی دین خیلی فکر نکنم
به اینکه ریش دارن یا کل صورتشون فقط یه سبیله
اینکه خودشون رو با چادر پوشوندن یا مینی ژوب
دارم سعی میکنم اینا برام مهم نباشه
یعنی آدمها رو بر اساس این چیزا طبقه بندی نکنم
نیتشون برام مهم باشه
اینکه آدم هستن یا نه
چون توی هر دو طیف آدم خوب و بد پیدا کردم
به قول خودت آنکس که چو او نیست در این شهر کدام است؟
آخوند دزد زیاده ولی باور کن آخوند خوب هم هست
دکتر دزد هم هست
دکتر زناکار هم هست
دکتر خوب هم هست
تفاوت من با تو فقط همینه گیله مرد خوب
گیله مرد خوب و بد هم هست
با تمام این حرفها همونطور که گفتم با اینکه خیلی جاها باهات مخالفم ولی دوستت دارم و با اینکه فیلتر شدی مرتب بهت سر می زنم
خیلی دوست دارم بیای ایران و ایران رو مثل یک ایرانی ببینی نه مثل توریست
خودت ببینی نه از کسی بشنوی
تنها بیای که وقت داشته باشی توی مردم جوش بخوری
نه برای یک هفته و دو هفته
مثلا برای یک سال یا حداقل شش ماه
زندگی کنی با مردم اینجا
باور کن اونوقت حرفام رو تایید میکنی
به قول خودت کسی با خواب دیدن آبستن نمیشود
من فکر میکنم اگر به این سفر نیایی نه آفتاب از این گرمتر می شود نه غلام سیاهتر
ببخشید اگه روده درازی کردم
درد دل بود برادر
و چون شاید تنها کسی بودی در آن طرفها که میشد با او حرف زد که جبهه نگیرد و پشت سنگر و خاکریز خود نرود اینها را برایت گفتم
موفق باشی و همیشه بنویسی با اینکه می دانم زمستان است ولی از کنار بخاری، فن کوئل، پکیج، اسپلیت یا چه می دانم هر آتش دیگری که خودت می دانی برایدل خودت بنویس و با ما قسمت کن
به امید دیدار
مردی که نان می خورد
نوشته شده توسط گیله مرد در 7:46 AM | نظرات (19)
امريکايی ها ميگويند : آدم وقتی که پير شد می تواند همه راز هايش را به همسن و سالهايش بگويد و مطمئن باشد که هيچيک از راز هايش فاش نشود چرا که هيچيک از همسن و سالهايش ياد شان نمی ماند چه رازی به آنها گفته شده است !
حالا ؛ گيله مردی که ما باشيم می خواهيم کمی با شما درد دل بکنيم و بشما بگوييم چرا دست و دل مان به نوشتن نمی رود و چرا اين سايت بی صاحب شده مان گاهی هفته ها آپديت نمی شود .
اولش اين را بگوييم که ما از فصل زمستان بدمان ميآيد .از سرما هم متنفريم . وقتی زمستان از راه ميرسد ما نه حال و حوصله کار کردن داريم نه اشتياقی برای نوشتن .
آن قديم نديم ها که خدمت سربازی مان را در مراغه ميگذرانديم ؛ بچه های گروهان ؛ اسم مان را گذاشته بودند آقای بخاری !! يعنی اينکه اگر کسی از راه ميرسيد و سراغ مان را ميگرفت ؛ ميگفتند برو پای بخاری !
ما آنوقت ها ؛ شبانه روز پای بخاری بوديم .شب ها با پوتين و پالتو و می خوابيديم و هر وقت هم که از صبحگاه و شامگاه بر ميگشتيم پای مان توی آن پوتين لاکردار آنچنان می چاييد که مجبور بوديم پای مان را با پوتين روی بخاری بگذاريم ! و در نتيجه ؛ در همان سه چهار ماهی که در مراغه بوديم سه چهار تا پوتين سوزانديم .
ما که اينقدر از سرما بدمان ميآيد و نفير باد سردی از پا می اندازدمان ؛ هميشه خدا بد شانسی آورده ايم و در مناطق سرد سير زندگی کرده ايم . دوره سربازی مان در مراغه و رضاييه گذشت . دوره دانشگاه مان هم در تبريز سپری شد . بعد ها هم مجبور شديم چند سالی در تبريز بمانيم و از سرمايش بچاييم !
يادمان ميآيد ما آنروز ها مسئول برنامه های بامدادی راديو تبريز بوديم . صبحها ساعت پنج صبح از خواب پا ميشديم و کفش و کلاه ميکرديم و ميرفتيم راديو . اما سرمای بی پير تبريز چنان امان مان را بريده بود که صبحها ؛ اول ماشين مان را روشن ميکرديم و ميگذاشتيم نيم ساعتی کار بکند و گرم بشود بعدش با کلاه و دستکش و پالتو و هزار تا زلم زيمبوی ديگر می پريديم توی ماشين و ميرفتيم سر کار مان .
وقتيکه گذار مان به شيراز افتاد گفتيم : آخی !!راحت شديم ها !!مرده شور تبريز و مراغه را ببرد با آن سرمايش !! اما هنوز جا بجا نشده بوديم که آن مردک هيچ باور ايران سوز آدمخوار ؛ از راه رسيد و ما را به بوئنوس آيرس کوچاند . بوئنوس آيرس هم دست کمی از تبريز نداشت با اين تفاوت که تابستانهايش داغ و مرطوب بود و در زمستان سرمايش مغز استخوان آدمی را می ترکانيد .
در بوئنوس آيرس ؛ همه هم و غم مان اين بود که هر جوری شده خودمان را از آن خراب آباد - که نه قانونی حاکم بود و نه دولتی وجود داشت و نه وطن معنا و مفهومی داشت و نه سگ صاحبش را می شناخت - نجات بدهيم و به جای ديگری کوچ کنيم . چندين بار هم اين فرصت برای مان پيش آمد که بار و بنديل مان را ببنديم و برويم کانادا ؛ اما همينکه يادمان ميآمد که سرمای کاندا به سرمای تبريز ميگويد زکی ؛ به خودمان ميگفتيم ای آقا ! بهتر است توی همين کون دنيا بمانيم و همه مصيبت ها را تحمل بکنيم .
خلاصه اينکه : گيله مردی که ما باشيم بد جوری از سرما می ترسيم و اين ترس مان چنان عميق و اساسی است که حتی حاضر نشده ايم در اين بيست و چند سالی که در امريکا بوده ايم سری به کانادا بزنيم .
حالا چرا داريم اين قصه ها را اينجا برايتان تعريف می کنيم می خواهيم بگوييم که وقتی زمستان از راه ميرسد ؛ ما هم مثل خرس های قطبی ميرويم توی پوستين خودمان و نه تنها حال و حوصله نوشتن نداريم بلکه هيچ کتابی را هم نمی توانيم تا آخرش بخوانيم .هی کتاب می خريم و ده بيست صفحه اش را می خوانيم ؛ بعدش پرتش ميکنيم توی قفسه کتابخانه مان و والسلام .
و اما ؛ گذشته از سرما و بيحوصلگی و اينحرفها ؛ پيری هم دليل ديگری است برای طفره رفتن از نوشتن . ما قرار بود برای تان طنز بنويسيم و شما را بخندانيم و به ريش دنيا هم بخنديم ؛ اما چون برف پيری بر روی و موی ما نشسته ؛ هر چه به دور و برمان نگاه می کنيم می بينيم توی اين دنيای هشلهف بی صاحب مانده ؛ آنقدر بلا و مصيبت و بی عدالتی و زور و ظلم و نابرابری هست که ديگر جايی برای خنديدن و خنداندن نيست ؛ مگر اينکه به بلاهت خودمان بخنديم .
حالا که داريم با هم درد دل می کنيم ؛ اين راز را هم با شما در ميان بگذاريم و برويم پی کارمان .
ما ؛ سال های سال ؛ با بلاهتی بی نظير ؛ خيال ميکرديم می توانيم دنيا را عوض کنيم . خيال ميکرديم اگر همپای " آستين چرکان " ديگر بشويم و از ته دل فرياد بزنيم " اين مباد آن باد ! " می توانيم طرحی نو در وطن مان در افکنيم ؛ اما از شما چه پنهان ؛ ديرگاهی است که ديگر نا اميدی بر وجود مان سايه انداخته و از هيچ خدايی و نا خدايی و کدخدايی انتظار معجزه که هيچ ؛ انتظار کرامتی را هم نداريم .
نگوييد بد بين شده ايم و بد بينی هم از خواص پيری است .داستان از اينقرار است که جامعه ما بشدت بيمار است و متاسفانه ما ايرانيان - از پير و جوان مان گرفته تا درس خوانده و دانشگاهی و فيلسوف و شاعر و نويسنده مان - همگی بشدت بيماريم و اين بيماری متاسفانه هر روز حاد تر و خطرناک تر می شود .به همين خاطر است که ما نه دست و دل مان به نوشتن ميرود و نه ديگر حاضريم در هيچ محفل و مجلس ايرانی آفتابی بشويم .
ميخواهيد يک راز مهم ديگر را با شما در ميان بگذاريم ؟؟فحش مان که نمی دهيد ؟ ميدهيد ؟ ما خدا پيغمبری از ايرانی ها می ترسيم ! ميگوييد چرا ؟؟ والله خودمان هم نمی دانيم . تازگی ها از ايرانی ها وحشت می کنيم ؛ بخصوص از نويسنده و مترجم و شاعر و روشنفکرش . به همين خاطر است که می خواهيم کمتربنويسيم و کمتر جايی آفتابی بشويم و شايد هم يک روز خون مان بجوش آمد و کرکره اين دکان مان را پايين کشيديم و رفتيم به همان هندوانه فروشی مان پرداختيم که دستکم اعصاب مان از اين جماعت هموطن راحت باشد
ياد آن شعر معروف ملک الشعرای بهار افتادم که گويی حديث درد قرن ها و سده هاست :
اين دود سيه فام که از بام وطن خاست ........از ماست که بر ماست
وين شعله سوزان که بر آمد ز چپ و راست......از ماست که بر ماست
جان گر به لب ما رسد ؛ از غير نناليم .............با کس نسگاليم
از خويش بناليم که جان سخن اينجاست .....از ماست که بر ماست
ما کهنه چناريم که از باد نناليم ........................بر خاک بباليم
ليکن چه کنيم ؟ آتش ما در شکم ماست .....از ماست که بر ماست
نوشته شده توسط گیله مرد در 6:24 PM | نظرات (16)
در کشتی ما همه جور وسا ئل لهو و لعب فراهم بود .عده ای شبانه روز در کازينوی کشتی سرگرم برد و باخت بودند . گيله مردی که ما باشيم اگرچه اهل قمار بازی و اينجور کار ها نيستيم و اصولا از هيچگونه ورق بازی سر در نمی آوريم يک شب وسوسه شديم و پای يکی از اين ماشين های قمار نشستيم و همينطور الله بختکی دويست دلاری برديم . فردا شب هم با زشيطان به جلدمان افتاد و رفتيم دوباره صدو پنجاه دلار برديم . شب سوم به خيال اينکه لابد هر شب پول از آسمان ميبارد ؛ رفتيم پای يکی از اين ماشين ها و ظرف کمتر از نيم ساعت چهارصد و شصت دلار پياده شديم و خلاص ! يک شب يک آقای پيرمردی در ظرف يکی دو ساعت ؛ ده هزار دلار از پولش را باخت و بعدش آمد توی بار کنار من نشست و شروع کرد به باده خواری . وقتی ازش پرسيدم چرا اينهمه پول را اينطوری به باد فنا داده است گوشه چشمی نازک کرد و از من پرسيد آيا " مورمن " هستم ؟؟!! و من هر چه فکر کردم نتوانستم رابطه ای بين پرسش من و پاسخ اين آقای قمار باز پيدا کنم .
سفر با کشتی اگرچه مزايايی دارد ؛ اما بعد از چهار پنج روز آدميزاد از ماندن توی دريا خسته ميشود و ميخواهد هر جوری شده خودش را به خشکی برساند . اين زمين لاکردار جاذبه ای در خود دارد که آدمی را بسوی خود ميکشاند .
شهر هايی که ما در مکزيک به ديدن آنها رفتيم در واقع شهر هايی امريکايی بودند ؛ يعنی اين شهر ها را به سبک و سياق شهر های امريکا ساخته بودند تا جهانگردان را به آنجا بکشانند و مکزيک واقعی را زمانی می توان ديد که بتوان با اتومبيل به اين کشور سفر کرد . من بار ها تصميم گرفته بودم که با ماشين از امريکا به مکزيک بروم اما کارگران و همکاران مکزيکی ام به من توصيه کرده اند که اين کار را نکنم چرا که از نظر تامين جانی با خطر های جدی رو برو خواهم شد . البته من حدود پنج سال در آرژانتين زندگی کرده ام و ميدانم که فقر و فلاکتی که گريبانگير ملت های امريکای لاتين است سبب شده تا آن بيچاره ها برای زنده ماندن دست به هر کاری بزنند از جمله آدمکشی و آدم ربايی .
نوشته شده توسط گیله مرد در 6:58 PM | نظرات (6)
با سلام خدمت شما دوستان هميشگی ؛ ما به سلامت از سفر دريايی مان بر گشته ايم . جای تان خالی سفر خوب و دلپذيری بود ؛ بخصوص اينکه توانستيم چند روزی ؛ دور از دغدغه های روز مره زندگی ؛ از آفتاب دلنشين مکزيک استفاده کنيم و تن را به آب اقيانوس بسپاريم .
ما در اين سفر ؛ نخست به Puerto Vallarta رفتيم و در جنگل های شگفت انگيز آن سامان - که با جنگل های آمازون پهلو ميزند - دست به يک سلسله ما جرا جويی های جوانانه زديم تا يادمان برود که ما پير شده ايم .!!!
Puerto Vallarta که تا چند سال پيش يک روستای ساحلی بود اکنون بصورت يکی از مراکز توريستی بسيار مهم مکزيک در آمده که ساليانه هزاران نفر جهانگرد از سرتاسر دنيا - مخصوصا از امريکا - به آنجا ميروندو از زيبايی های آنجا لذت ميبرند .
در حال حاضر حدود دويست و پنجاه هزار نفر در اين شهر زندگی ميکنند .
دومين منطقه ای که ما از آن ديدن کرديم شهر Mazatlan بود . اين شهردر زبان سرخ پوستی به معنای " سر زمين آهوان " است اما بجای آهو ها اکنون هتل ها و رستورانها و مراکز توريستی در آن قد افراشته است و لابد آهو ها به دور دست ها کوچيده و يا اينکه کباب شده و نوش جان شده اند !!
گشت و گذاری چند ساعته در Mazatlan بخصوص در بازاراين شهر - که بی شباهت به بازار های سنتی خودمان نيست - وديداری از يک کليسای قديمی ؛ و پس از آن گذری به نواحی ساحلی وخوردن ناهاری در يک رستوران سنتی از ديگر برنامه های ما در اين شهر بود .
در ادامه سفر مان ؛ روزی را هم در شهر زيبای Cabo San Lucas گذرانديم و جای تان خالی در يک روستای ساحلی و در زير يک سايه بان سنتی خوشمزه ترين ماهی ها و مست کننده ترين تکيلا ها را خورديم و مست و پاتيل به کشتی مان بر گشتيم و راهی کاليفرنيا شديم .
در اين سفر دريايی ؛ پسرم الوين همراهی ام ميکرد و جای تان خالی ؛ شب ها با هم دمی به خمره ميزديم و بعدش به ديدن شو های متعددی که در سالن های مختلف کشتی اجرا ميشد ميرفتيم و تا دير وقت می خنديديم .
الوين ؛ هفته آينده برای يک سفر هشت روزه به ژاپن خواهد رفت و ما هم از فردا دنبال حمالی های هميشگی مان خواهيم بود تا فرصتی ديگر ی پيش بيايد و بار و بنديل مان را ببنديم و سر از يک گوشه ديگر دنيا در بياوريم .
نوشته شده توسط گیله مرد در 7:52 PM | نظرات (8)
© مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی یا تمام این صفحه تنها با اجازه نویسنده ممکن است.

