اسماعیل خوئی *****
الا، ای ساده مردم ساده، مردم!
همه چیز خود از کف داده مردم!
ز چاله ی شاه پا ننهاده بیرون،
به چاه شاهشیخ افتاده مردم!
اگرتان ناسزا خیزاند، اینک
سزاتان ناسزا، ای گاده مردم!
نه می یابم شما را مرد، نه زن:
زچه جنس اید، ای نر ماده مردم؟!
به دل هاتان تپاند آنچه دلش خواست،
چو ملا دیدتان وا داده ،مردم!
به خودتان می کند شلیک و خودتان
کشید این توپ را عراده، مردم!
شود از گوشت کوهی شیخنا، چون
نشیند بر سر سجاده، مردم!
چو بر خیزد،مترسک می شود، یا
کدویی بر سر لباده، مردم!
چرا ترسید باید زین مترسک،
که می ماند به یک جن زاده، مردم!
کشدتان سوی خود زآنسان که، انگار،
شما کاه اید و او بیجاده، مردم!
شمایان پهلوان روز کارید:
چرا او می کشد کباده، مردم؟!
خطا ناکردنی دیدن روا نیست
هرآن را کاو ز مادر زاده، مردم!
هم از خلق اند شیخ و شیخ زاده،
چنان که شاه یا شهزاده، مردم!
کجا آزادی و شادی کسی را
به سر از آسمان افتاده، مردم!
چرا نوشید باید درد آن جام
که مستی نیستش در باده، مردم؟!
چرا تاریخ ما یخ بسته نهری است؟!
زمان مرده ست یا استاده، مردم؟!
اگر درسی دهد تاریخ، این است
که مردم می ستاند داد مردم.
الا، ای سیل برده خان و مان تان،
ایا آتش به جان افتاده مردم!
الا خونین تان هر شهر خرم،
شده ویرانه هر آباده مردم!
به خود آسان نگردد هیچ دشوار:
الا، ای ساده مردم، ساده مردم!
نخواهد شد دلیلی بر نرفتن:
چو ناهموار افتد جاده، مردم!
کلیدی دارد و آن را توان یافت،
اگر قفلی بود نگشاده، مردم!
به هیچ آیین و دین، خود کامگی را
پذیرا نیستند آزاده مردم.
چنا چون سگ، چرا باید شما را
به گردن داشتن قلاده، مردم؟!
به سان قطره ها، گر باهم آیید،
یکی دریا شوید، آحاد مردم!
به پیروزی رسیدن رزم خواهد:
به خود، انگور کی شد باده، مردم؟!
برای رزم در راه رهایی،
به جان باید شدن آماده ،مردم!
فقیها! می رسد روزی، به زودی،
که برخیزیم ما افتاده مردم:
درون خون ما خواهی شدن غرق:
تو را می گویم، ای جلاد مردم!
دهم آوریل ۲۰۰۷- بیدر کجای لندن
نوشته شده توسط گیله مرد در 9:22 PM | نظرات (3)
دیشب جلوی محل کارم خیمه زده بودن و چایی میدادن ! پسرکی که صاحب یک چهار چرخه نون خشکی بود توجهم رو جلب کرد ... پسرک هی میرفت نزدیک خیمه و چند تا قند برمیداشت میریخت توی جیبش و میومد عقب ... باز منتظر میشد که جلوی خیمه شلوغ بشه و توی شلوغی میرفت چند تا قند دیگه بر میداشت میریخت توی جیبش ! سه چها بار که این کار رو انجام داد اومد نشست بغل دیوار ! پلاستیکی رو از توی جیبش در اورد و از توی اون تکه ای نون رو بیرون کشید ! همونطور که نشسته بود نون رو روی پاهاش باز کرد ... از توی جیبش قند ها رو در اورد و با وسواس لای نون چید و نون رو عین ساندویچ لوله کرد و شروع کرد به خوردن ! لذتی که به پسرک از خوردن ساندویچ قند دست داده بود از برق چشماش و ولعش در گاز زدن معلوم بود .... ساندویچش که تموم شد نرمه نون های روی زمین رو جمع کرد و گذاشت گوشه دیوار و رفت سمت خیمه ! یه لیوان چای گرفت و دوباره برگشت کنار دیوار نشست و اروم اروم پوف کرد و خورد ! چاییش که تموم شد لیوان یکبار مصرفش رو گذاشت توی جیبش و رفت سمت چهار چرخه و هلش داد رفت .... پسرک شامش رو خورده بود ! ..... یک ساندویچ قند !
نقل از وبلاگ : تلخ نوشته های يک مشهدی
نوشته شده توسط گیله مرد در 7:34 PM | نظرات (2)
افسوس بزرگ من این است که ما از فردوسی تا ایرج و از سعدی تا هدایت شعر و نثر خود را بهدقت نخواندهایم. تصویری را که شاعران بزرگ ما از شیخ و واعظ و مفتی و محتسب و خطیب بهدست دادهاند ندیدهایم. حافظ را نخواندهایم که میگوید:
ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم
یا جام باده یا قصه کوتاه
با سعدی آشنا هستیم اما حرفش را نفهمیدهایم که میفرماید:
من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت
برو ای فقیه و بر ما مفروش پارسایی
عبید زیرک را نخواندهایم که حقیقت حال امامان جمعه را باز میگوید:
خطیبی بر سر منبر بهجای شمشیر چوبدستی بر دست داشت. پرسیدند که چرا شمشیر برنگرفتی؟ گفت «مرا با این جماعت چه حاجت به شمشیر است؟ اگر خطایی بکنند با این چوبدستی مغزشان برآرم.»
و به اعتراض ایرج شیرینسخن به خدا، نیندیشیدهاند که آخوند و ملا آفریده است:
تو این آخوند و ملا آفریدی
تو توی چرت ما مردم دویدی
خداوندا مگر بیکار بودی
که خلق مار در بستان نمودی؟
بیا از گردن ما زنگ واکن
ز زیر بار خر ما را رها کن
و باز نه در حافظ دقت کردهايم و نه در سعدی که از سرداران سپاه که محتسبان روزگارانند چگونه نالیدهاند:
با محتسب شهر بگوئید که زنهار
در مجلس ما سنگ مینداز که جام است
باده با محتسب شهر ننوشی زنهار
بخورد بادهات و سنگ بهجام اندازد
و باز به فتواهای مشکوک فقیه با این طنز شیرین حافظ توجه نکردهایم که:
فقیه مدرسه دی مست بود و فتوی داد
که می حرام ولی به ز مال اوقافست
و به این قامت بلند عاشقانۀ سعدی در اعتراض به فقیه نگاه نکردهایم که:
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را
تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی
و به این افشاگری حافظ که واعظان جلوه بر منبر کن در خلوت آن کار دیگر میکنند عنایتی نداشتهایم که:
ساقی چو یار مهرخ و از اهل راز بود
حافظ بخورد باده و شیخ و فقیه هم
آری، نخواندهایم و نخواندهایم و نخواندهایم و مستحق این بلائیم که بر ما میرود.
از کتاب " دوری ها و دلگيری ها " نوشته : دکتر صدر الدين الهی
نوشته شده توسط گیله مرد در 7:24 PM | نظرات (1)
*- وقتی شب می خواهيم از سر کارمان به خانه برويم ؛ عيال مان زنگ ميزند و ميگويد : حسن جان ! قربان دستت ! داری ميآيی خانه لطفا برو سوپر مارکت يک گالن شير بگير .
ما هم امر عيال را اطاعت ميکنيم و سر راه مان يک گالن شير ميخريم و ميرويم خانه .
فردا صبحش ؛ کله سحر از خواب پا ميشويم و سر و صورتی صفا ميدهيم و دوشی ميگيريم و عطر و پودری به خودمان ميماليم و ميآييم طبقه پايين تا صبحانه ای ميل بفرماييم و برويم دنبال کارمان .
اول می خواهيم نان و پنير بخوريم . اما وقتی چشم مان به قيافه زار و نزار نان های عربی می افتد ؛ از صرافت می افتيم و ميرويم از توی يخچال يک ليوان شير بر ميداريم و بعدش می نشينيم پای کامپيوتر مان تا بفهميم دنيا دست کيست !
همينطور که سر مان توی کامپيوتر است می بينيم که پسرمان از خواب پا شده است و لباس پوشيده است و می خواهد برود دانشگاه .
صبح بخيری به ما ميگويد و شروع ميکند توی يخچال دنبال چيزی گشتن .
می پرسيم : دنبال چی ميگردی الوين جان ؟؟
ميگويد : بابا ! مگر شما ديشب شير نخريده بودی ؟؟
ميگوييم : چرا بابا جان ! خريديم .چطور مگر ؟؟
ميگويد : پس اين شير کجاست ؟ من که هر چه توی يخچال ميگردم پيدايش نمی کنم .
از پشت کامپيوترمان پا ميشويم و ميرويم در يخچال را باز ميکنيم و هر چه ميگرديم نمی توانيم شير لا کردار را پيدا کنيم !!
پسر مان ميگويد : مطمئن هستيد که ديشب شير خريده ايد ؟؟
ليوان خودمان را نشانش ميدهيم و ميگوييم : البته بابا جان !ببين ؛ همين حالا ما خودمان يک ليوانش را خورده ايم .
ميگويد : پس کجا گذاشته ايش ؟؟
ميگوييم : همينجا توی يخچال ! و دوباره يخچال را باز ميکنيم و هر چه بالا و پايين اش را نگاه می کنيم انگار اين شير لا مذهب ؛ آب شده است و رفته است زير زمين !!
پسر مان ؛ يکی دو تا بيسکويت به نيش ميکشد و راهش را ميکشد و ميرود دانشگاه . و ما ميمانيم که خدايا ! يعنی خانه مان جن دارد ؟؟
دوباره شروع ميکنيم بالا و پايين آشپز خانه را وارسی کردن و هی با خودمان ميگوييم يعنی چطور شد اين شير لعنتی ؟؟!!
بعدش کفری و دمغ ؛ سوار ماشين مان ميشويم و ميرويم سر کارمان . نزديکی های ظهر ؛ عيال مان زنگ ميزند و ميگويد : مرد حسابی ! چرا شير را توی گنجه آشپز خانه گذاشته بودی ؟؟!!
**2- بيمه درمانی
از اداره بيمه های درمانی ؛ يک نامه فدايت شوم برای مان آمده است که : آقای فلان بن فلان ! بايد به عرض مبارک تان برسانيم که از اول ماه مارچ ؛ حق بيمه ماهانه شما از 965 دلار به 1276 دلار افزايش پيدا کرده است .
بدين ترتيب ؛ حضرات نشسته اند و چرتکه انداخته اند و هر ماه 311 دلار ما را نقره داغ فرموداند . دست مان هم بجايی بند نيست . تازه اين بيمه شان هم سرشان را بخورد .ما هر ماه بايد1276 دلار پول بيمه بدهيم اما اگر گذار مان به دکتر و آزمايشگاه و بيمارستان افتاد که ديگر واويلا ! هزينه آنها آدمی را خانه خراب ميکند.
نميدانم فيلم SICKO ساخته مايکل مور را ديده ايد يا نه ؟ اگر اين فيلم را ديده ايد ميدانيد منظورمان از اين عرايض مختصری که کرديم چيست .
بقول حضرت حافظ : تنت به ناز طبيبان نيازمند مباد
***3-در گرما گرم بزن بزن های انتخاباتی ؛ آقای بوش ؛ ولی فقيه کره زمين ؛ تصميم گرفته است به هر کدام از ما ششصد دلار ناز شست نقدی بدهد بلکه اقتصاد درب و داغان امريکا جانی بگيرد و از اين وضعيت قاراشميشی که از سر صدقه سياست های همين عاليجناب و شرکاء دچارش شده بيرون بيايد .
چه ميدانم ؛ شايد آقای بوش و شرکاء می خواهند سبيل مان را چرب بفرمايند شايد برويم به نامزدهای جمهوريخواهان رای بدهيم !! مسبوق هستيد که سياست پدر مادر ندارد ؟؟
در اين ميان ؛ يکی از کانديدا های جمهوريخواهان ؛ پس از اينکه مبلغ 63 ميليون دلار از جيب مبارک شان برای مبارزات انتخاباتی خرج کردند ؛ از اين بزن بزن ها کناره گرفتند ( تعيين کنيد طول و عرض جيب های مبارک اين عاليجناب را )...
حالا سئوالی که ما داريم اين است : رييس جمهور امريکا هر سال معادل چهار صد هزار دلار حقوق ميگيرد .يعنی فی الواقع مواجب ايشان برای يک دوره چهار ساله ؛ يک ميليون و ششصد هزار دلار است . حالا چرا يک عاليجنابی پيدا ميشود و برای اين مواجب بخور و نمير ! شصت و سه ميليون دلار از جيب مبار ک شان خرج ميفرمايند ؟ بقول آخوند ها الله اعلم !!
نوشته شده توسط گیله مرد در 6:43 PM | نظرات (8)
وقتي خدا با پيامبرش كشتي ميگيرد و مغلوب مي شود
************ ***************
** نوشته ای را که بنظرتان ميرسد ؛ چند روز پيش در جايی خوانده ام . از آنجا که هيچ ميانه ای با هيچ دين و مذهبی ندارم و اساسا معتقدم که همه بدبختی های بشر از همين اديان و مذاهب ناشی شده است ؛ اين نوشته را اينجا ميگذارم تا بقول آخوند ها فيضی هم نصيب شما بشود و اين " حضرت باريتعالی " را بهتر و بيشتر بشاسيد .
*****
تقريبا همه مسلمانان جهان- من الجمله ايرانيان- بر اين تصورند که تورات و انجيل دو کتابی هستند که از جانب خداوند بر موسی و عيسي نازل شدهاند، به همان صورت که قرآن بر محمد نازل شده است . اين اعتقاد عمدتا از تصريح خود قرآن ناشی شده است که : آن خدايی که قرآن را بر تو(محمد) فرستاد، تورات و انجيل را نيز بر موسی و عيسي فرستاد( آل عمران 3، 48. مائده، 46. حديد، 27) ولی واقع امر اين است که تورات و انجيل، هيچکدام نه کتاب واحدی هستند و نه موسی و عيسی آنها را به صورت وحی از آسمان دريافت داشتهاند. آنچه امروز در جهان مسيحيت به نام کتاب مقدس عرضه ميشود، مجموعه ای از دو بخش عهد عتيق و عهد جديد است. عهد عتيق شامل 39 كتاب است كه 5 كتاب نخست آن مجموعا تورات ناميده شده و عهد جديد نيز كه چهار كتاب اول آن اختصاصا انجيل ناميده ميشود، جمعا شامل 27 كتاب و رساله است كه در طول دو قرن توسط افراد مختلف نوشته شده اند که هيچ يک از آنها حتي از حواريون عيسي نبوده اند. خود عيسي در هنگام مرگ خويش اساسا از وجود كتابي بنام انجيل بي خبر بود
.
خداي يهوديان كه در تورات يَهُوَه نام دارد حيرتانگيزترين و جالبترين خداي اديان آسماني است. وي صرفا خدای قوم يهود است و پيامبرانی که از جانب خود ميفرستد منحصرا پيامبران ملت يهودند و به کفر يا ايمان ديگران کاری ندارند[1]. تعاليم و قوانين آنان کلا بر اين محور ميگردد که منافع خاص قوم يهود از هر راهی که لازم باشد حفظ شود، ولو مستلزم آن باشد که مسائل اخلاقی و انساني بسياری زير پا گذاشته شوند و حقوق مشروع ملتهای ديگری ناديده گرفته شوند يا کسان بسياری به ناحق کشته شوند.
اين خدا با يک پيغمبرش (ابراهيم) کباب و آبگوشت ميخورد و زير درخت استراحت ميکند[2]. باپيغمبر ديگرش (يعقوب) کُشتی ميگيرد وزورش به او نمی رسد[3]. نشيمنگاهش را به ديگري (موسي) نشان مي دهد[4] و چند وقت بعد در شب تاريک دنبال وي در بيابان ميدود تا او را به علت ختنه نبودن بکشد[5] از پيغمبر ديگرش (هوشع) می خواهد که با زنِی زنا زاده و زنا کار ازدواج کند[6]. به پيغمبر ديگرش (حزقيال) دستور ميدهد که تا 390 روز روی نان روزانهاش گُه انسان بمالد و بخورد[7] به پيغمبر ديگرش شکايت میکند که دو خواهری که معشوقه او بودند يکی پس از ديگرِی سرش کلاه گذاشته اند و با ديگران زنا کردهاند[8]. دختران ناز پرورده اورشليم را غضب می کند و فرمان میدهد که ديگر مو بر فرج آنها نرويد[9]. براي اثبات قدرت خدايي خود بندهاش ايوب را به دست شيطان ميسپارد[10]. به پيغمبر ديگرش پرخاش ميکند که چرا با زن يکي از سرداران خود زنا کرده است در حالي که خود يهوه حاضر بوده است زنان ديگری را به آغوش او بفرستد. علاقه خاصي دارد كه براي او هر چه بيشتر قرباني كنند و اصولا وقتي بوي خوش قرباني كباب شده از سوي نوح به مشامش ميرسد از تصميم خود براي نابودي نسل بشر پشيمان ميشود[11] حتي نحوه دقيق کباب کردن گاو و گوسفند را چون يک آشپز کهنه کار به پيغمبر اولوالعزم خودش تعليم می دهد[12]. اخبار محرمانه دربار يهود را مانند يک مامور مخفي اطلاعاتي به گوش پيامبر ديگرش ميرساند[13]. در نقش يک رئيس مافيا به يهوديان مصر توصيه ميكند که از همسايگان مصرِی خود هر قدر بتوانند طلا و نقره به امانت بگيرند تا آنها را در خروج از اين کشور با خودشان ببرند[14]، وقتي پادشاه منتصب او (شائول) كه از جانب خدا مامور نابودي كامل قوم فلسطيني عماليق بوده، تنها چند گاو و گوسفند از اين قوم زنده باقي ميگذارد، شائول وتمام پسرانش را قتل عام ميكند[15]. گاهي آنقدر خشمگين ميشود كه در عرض يک شب چند ميليون نوجوان و کودک مصری و حتی گاو و گوسفندهای نوزاد را با دست خويش سر میبرد. وقت ديگر خدا از اينکه گروهي از فرزندان نوح در صدد ساختن برج معروف بابل برآمده اند نگران ميشود ، زيرا که ميترسد اين برج تا به آسمان برسد و آنوقت اينان بفکر تجاوز به دستگاه خدايی او بيفتد بنابراين زبان هاي مختلف را ايجاد مي كند تا انسان ها زبان هم را نفهمند و نتوانند آن برج را بسازند.[16] زماني كه داوود پيامبر تصميم ميگيرد براي او در اورشليم خانهاي بسازد نزد پيامبرش ناز ميكند كه چرا تا بحال كه از اين خيمه به آن خيمه سرگردان بوده برايش مسكني نساخته[17].
اينهم عواقب تخطي از فرامين يهوه:“اگر مرا نشنوی و جميع اوامر و فرايض مرا که به تو ميفرمايم بجا نياوری ،آنگاه در شهر و در صحرا ملعون خواهی شد و ظرف خمير و ميوه زمين تو و گوساله ها و برههای گلهات نيز ملعون خواهند شد. و بر تو وبا و سل و تب و التهاب و حرارت و شمشير و باد سموم و يرقان خواهم فرستاد،و فلک بالای سرت مس خواهد شد و زمين در زير پايت آهن ،و باران را با گرد و غبار خواهم آميخت تا ار آسمان نازل شود و ترا هلاک کند، و ترا به بواسير و جرب و خارش و به ديوانگی و نابينايی و پريشانی دل مبتلا خواهم ساخت. زنی را که نامزد کنی ديگری با او خواهد خوابيد،فرزندانت به اسيري برده خواهند شد وگاوت در نظرت کشته شود و ديگران گوشتش را بخورند،و الاغت پيش روِی تو به غارت برده شود،و زانوها و ساق ها و از کف پا تا فرق سرت را به دمل بد که از آن شفا نتوانی يافت گرفتار خواهم کرد . تخم بسيار به مزرعه خواهی برد اما ملخ آنرا خواهد خورد ، و تاکستانها عروس خواهی کرد اما شراب آنرا نخواهی نوشيد زيرا کرم انگورت را خراب خواهد کرد …. منبع:كتاب مقدس (ترجمه قديم)، انتشارات ايلام، انگلستان، چاپ سوم. 1426 صفحه.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] کتاب حزقيال نبِی، باب سوم، آيات 4 الي 6
[2] كتاب سفر پيدايش، باب هجدهم، آيات 1 الي 8
[3] كتاب سفر پيدايش، باب سي و دوم، آيات 22 الي 32
[4] كتاب خروج، باب سي و سوم، آيه 23
[5] كتاب سفر خروج، باب چهارم، آيه 24
[6] كتاب هوشع نبي، باب اول، آيات 1 الي 4
[7] كتاب حزقيال نبي، باب چهارم، آيات 4 الي 12
[8] کتاب حزقيال نبي، باب بيست و سوم، آيات 1 الي 35
[9] کتاب اشعياء نبِی ، باب سوم، آيات 16 الي 24
[10] كتاب ايوب نبي، باب دوم، آيه 6
[11] كتاب سفر پيدايش، باب هشتم، آيه 21
[12] كتاب اعداد، باب بيست و هشتم، آيات 1 الي 11 – كتاب لاويان، باب اول، آيات 1 الي 17
[13] كتاب اول پادشاهان، باب چهارم، آيات 1 الي 17
[14] كتاب خروج، باب يازدهم، آيات 2، 35 و 36
[15] كتاب اول سموئيل، باب پانزدهم، آيات 1 الي 35 - كتاب اول تواريخ، باب دهم، آيه 12
[16] سفر پيدايش، باب يازدهم، آيات 1 الي 9
[17] كتاب اول تواريخ، باب هفدهم، آيات 3 الي 6
نوشته شده توسط گیله مرد در 12:36 PM | نظرات (3)
شاه کِفَن رَفت اما ای وطن وطن نِرَفت ...! ـــــــــــ
تلخ نوشته های یک مشهدی
بیست و نه سال پیش که مدرسه مِرفتُم صبحا زنگ دوم اغذیه رایگان مِدادَن ! شیرو کیک ... پرتغال ...موز ... شیر کاکائو ... پسته بسته بندی رفته... انجیر بسته بندی رفته ... هر روزی یک چیزی ! میوه هاش بهترین نوع میوه ها بود ! همه برچسب دارو یک اندازه و عالی ... کلا هر چی مِدادَن بهترینش بود ...چی کیفی مِداد خوردنش ! کم کم کونِما مَست رَفت ...! بیست و نه سال پیش هَمچی روزایی شیرو کیکایی که دادَن ره نِخوردِمُ همه ره رختِم تو حیاط مدرسه ! شیکمِمان سیر رفته بود دیگه ... از مدرسه زدم بیرون رفتم تظاهرات ...یا مرگ یا خمینی ....! روح منی خمینی ...بت شکنی خمینی ! تا شاه کفن نشود این وطن وطن نشود ! خوب راستش شاه کِفن رَفت اما ای وطن وطن نِرَفت ! بیست و نه سال گذشت ... حسرت او میوه ها به دلِما مونده ... بره یک پاکت شیر تخمی ابکی به قیمت دولتی باید برم تو صف واستم تازه دویست تومنم بدم ! خیلی وختایَم تِموم مِره به ما نِمرسه ! مگن شاه دزد بوده ! ولی مو مگم شاه دزد خوبی بود ... اگه مال ماره مُدزدید از کنارش به خودمانم مداد ! حالا چی ... تو روستاها و منطقه های محروم بچه مُحصِلا از گوشنگی غش مُکنن ! چی بُگم یَره ... چی بُگم ! تا یک چیزی مِگی مِگن ضد انقلابه ! مو ضد انقلاب نیستم بخدا ... مو ضد بدبختیم ... ضد بیچارگی ... ضد دزدی ... ضد مال مردم خوری ... ضد انحصار طلبی ... ضد همه چیزایی که ای مردم ره بدبخت تر مکنه ... ها دداش ! مو مگم ای مِردُم ره همیشه دوست داشته بشن ! نه فقط موقع رای دادن ! .... کیه که گوش کنه ؟
نقل از : وبلاگ :تلخ نوشته های يک مشهدی
نوشته شده توسط گیله مرد در 6:36 PM | نظرات (6)
© مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی یا تمام این صفحه تنها با اجازه نویسنده ممکن است.


