March 18, 2008
پيوسته دلت شاد و لبت خندان باد .


فرا رسيدن نوروز و بهار ؛ فرصت مغتنمی است تا کولبار اندوهان زمستان تلخ و سياهی را که پشت سر نهاده ايم از دوش جان خود فرو افکنيم و همراه با شکوفايی شکوفه ها و لبخند شور انگيز غنچه ها ؛ دل را از غبار کينه ها بزداييم تا محبت و عشق و همدلی و مهر ؛ در آيينه جان مان بنشيند .

نوروز و بهار ؛ نه تنها پيام آور زايش و رويش و شکوفايی است ؛ بلکه جرس بيدار باش قافله آدميان است تا رخوت ظلمانی زمستان های سرد و اندوهناک را به شکفتن و شاد زيستن بدل کنند و همراه با آوای چلچله ها ؛ سرود عشق و مهر سر دهند و مهربانانه در پهنه جهان آواز دهند که :
ای سبد هاتان پر خواب
سيب آوردم ؛ سيب
سيب سرخ خورشيد .

برای همه شما عزيزان ؛ در هر جای جهان که هستيد ؛ شادی و سبزی و بهروزی آرزو دارم و نوروز و بهار را به يکايک شما تهنيت ميگويم .
همواره دلت شاد و لبت خندان باد .


نوشته شده توسط گیله مرد در  7:28 PMنظرات (19)
March 17, 2008
Job in AMERICA


Joe Smith started the day early having set his alarm clock (MADE IN JAPAN) for 6 A.M. While his coffeepot (MADE IN CHINA) was perking, he shaved with his electric razor (MADE IN HONG KONG). He put on a dress shirt (MADE IN SRI LANKA), designer jeans (MAKE IN SINGAPORE) and tennis shoes (MADE IN KOREA). After cooking his breakfast in his new electric skillet (MADE IN INDIA), he sat down with his calculator (MADE IN MEXICO) to see how much he could spend today. After setting his watch (MADE IN TAIWAN) to the radio (MADE IN INDIA) he got in his car (MADE IN GERMANY) filled it with gas from (SAUDI ARABIA) and continued his search for a good paying American Job. At the end of yet another discouraging and fruitless day checking his computer (MADE IN MALAYSIA), Joe decided to relax for a while. He put on his sandals (MADE IN BRAZIL), poured himself a glass of wine (MADE IN FRANCE), and turned on his TV (MADE IN INDONISIA), and then wondered why he can't find a good paying job in AMERICA.


نوشته شده توسط گیله مرد در  7:16 PMنظرات (3)
March 9, 2008
حاج آقا بوش ....!!


عيال مان ؛ اسم مان را گذاشته است حاج آقا بوش ! ! آن قديم نديم ها ؛ هر وقت از دست مان عصبانی ميشد صدا مان ميکرد حاج آقا ! اما تازگی ها اسم مان شده است حاج آقا بوش !
هر چه هوار ميکشيم که آخر خانم جان ؛ چی چی مان شبيه آقای بوش است که اسم مان را حاج آقا بوش گذاشته ای به گوش مبارک شان نميرود که نميرود .

آن قديم نديم ها ؛ که هنوز آقای بوش و شرکا ؛ امريکا را اينجوری به گند نکشيده بودند ؛ ما بينی و بين الله ؛ روز گار خوشی داشتيم . يعنی اگر چه شبانه روز مثل خر عصاری دور خودمان می چرخيديم ؛ اما وضع مالی مان روبراه بود . کلی کيا و بيا داشتيم و برای خودمان کدخدای دهی بوديم

آنوقت ها ؛ عيال مان ؛ لابد به خيال اينکه ما نوه اتول خان رشتی هستيم ؛ ميرفت توی فروشگاهها و هر چه دلش ميخواست آت و آشغال ميخريد و ميآورد خانه انبار ميکرد .از کفش و کلاه و لباس بگير تا النگو و گوشواره و نميدانيم هزار تا زلم زيمبوی ديگر . هر وقت هم که می خواستيم به مهمانی ای جايی برويم ما به شوخی به عيال مان ميگفتيم طلا فروشی سيار !! تا اينکه خوشی زير دل خلايق ينگه دنيايی را زد و رفتند به آقای بوش و شرکا رای دادند و ظرف کمتر از پنج سال نه تنها خودشان بلکه ما را هم به چنان پيسی عجيبی گرفتار کردند که حالا حالا ها بايد هی دست به عصا راه برويم مبادا گربه شاخ مان بزند .

عيال مان بما ميگويد حاج آقا !! منظور شان هم اين است که لابد ما هم به سبک و سياق حاج آقا های ايرانی ؛ ناخن خشکی ميفرماييم و نميگذاريم ايشان بروند مثل گذشته هی بخرند و بياورند و انبار بکنند .

ما ميگوييم : عيال جان ! حاج آقا گفتن تان روی چشم ما ن ؛ اما يکوقت نکند ما را با آن حاج آقا هايی که هم آش معاويه را می خورند و هم نماز علی را ميخوانند و حالا وزير و وکيل و امام و استاندار و دالاندار شده اند قاطی بفرماييد ! آنها ماشاءالله هزار ماشاءالله خون خلق ميل ميفرمايند ما خون تاک ! تفاوت مان با آنها مثقالی هفتاد صنار است ها !!

عيال مان اخم و تخمی ميفرمايند و ميگويند : حاج آقا بوش چطور است ؟؟
ميگوييم : حاج آقا چی چی ؟؟
ميفرمايند : حاج آقا بوش !!آخر جنابعالی هم مثل آقای بوش نه کور ميکنيد و نه شفا ميدهيد و کارتان هم فقط خرابکاری است و بس !!

ميگوييم : عيال جان ! حالا ميشود بيش از اينها نمک روی جراحت مان نريزيد و استخوان لای زخم هايمان نگذاريد ؟؟ مگر ما چه هيزم تری بشما فروخته ايم که داريد اينطوری ما را انگشت نمای خلق ميفرماييد ؟؟ بقول معروف : يوسف که به درم فروشی چه خری ؟؟
عيال مان پشت چشمی نازک ميفرمايند و لبخندی ميزنند و دوباره تکرار ميفرمايند حاج آقا بوش !!

حالا چرا ما حاج آقا بوش شده ايم اجازه بفرماييد داستانی را برای تان تعريف کنيم :
آقا ! ما از حساب و هندسه و فيزيک و شيمی و اينجور زهر مار ها اصلا سر در نمی آوريم . يک عمر رفته ايم شعر و ادبيات و فلسفه خوانده ايم و شده ايم خسر الدنيا و الآخره !. از کارهای فنی هم از بيخ عرب ايم .
گاهی اوقات ؛ توی خانه مان ؛ لوله آبی ؛ يخچالی ؛ ماشين آبميوه گيری ای ؛ چيزی ؛ خراب ميشود . ما که نميدانيم چه مرگ شان است .ميرويم يک عالمه آچار - از آچار پيچ گوشتی بگير تا آچار سه تفنگه و آچار فرانسه و آچار چپقی و آچار کلاغی و آچار هفت سر و آچار جغجغه ای - ميآوريم و پيچ و مهره های شان را با دقت و وسواس باز ميکنيم . کلی هم ملاحظه کاری ميفرماييم نکند بعدا نتوانيم وصله پينه شان بکنيم . خلاصه ؛ با دقت ؛ همه پيچ و مهره ها را باز می کنيم و آنها را روی يک پارچه سفيد می چينيم و بعد از اينکه نگاهی به دل و روده يخچال يا ماشين آبميوه گيری انداختيم ؛ يکی دو تا قل هو الله احد و الله الصمد می خوانيم و توی آنها فوت می کنيم و بعدش مثل بچه آدم ميآييم که پيچ و مهره ها را ببنديم ؛ يکی شان را می بنديم می بينيم که نميدانيم دومی اش را از کجا کنده ايم ! خلاصه اينکه سه چهار ساعت يکی توی سر خودمان ميزنيم و يکی هم توی سر پيچ و مهره های فلکزده ؛ و دست آخر می بينيم که هفت هشت تا پيچ و مهره اضافی روی دست مان مانده که نميدانيم بايد چه خاکی به سرمان بريزيم .
اين است که عيال مان اسم مان را گذاشته آقای خرابکار ! و چون ما خودمان به آقای بوش ميگوييم بولدوزر ؛ - يعنی ابزار خراب کردن - عيال مان هم اسم مان را گذاشته حاج آقا بوش ! يعنی آدميزادی که هم ناخن خشک است هم خرابکار !

حالا ما منتظريم ببينيم اين آقای اوباما چه دسته گلی به آب ميدهد تا اسم مان بشود حاج آقا اوباما !!


نوشته شده توسط گیله مرد در  7:42 PMنظرات (6)
March 8, 2008
متکای حضرت ....!!!


مدتی است شخصی مرا دعوت به خانقاهی ميکند که ساختمانش تازگی ها در شهر " رسيدا " اطراف لس آنجلس به پايان رسيده است .
اين ساختمان بسيار شيک است و تاکنون سه ميليون دلار هزينه ساختن آن شده است .
از آقای دعوت کننده می پرسم : اين خانقاه به کدام دسته از دراويش تعلق دارد ؟
ميگويد : حضرت شاه مقصود !! که خودشان در لندن تشريف دارند ولی در اين ساختمان جديد دو عدد متکای حضرت !!! را آورده اند در صدر مجلس گذاشته اند که ما برای زيارت اين دو متکا به آنجا ميرويم ...

از نامه يک ايرانی به نشريه بيداری

*** به قول مولانا :
تا که احمق باقی است اندر جهان
مرد مفلس کی شود محتاج نان ؟


نوشته شده توسط گیله مرد در  7:51 PMنظرات (6)
March 7, 2008
حکومت خران .....


دردا و حسرتا که جهان شد بکام خر ..... زد چرخ سفله سکه دولت بنام خر

خر سرور ار نباشد پس هر خر از چه روی ..... گردد همی ز روی ارادت غلام خر

افکنده است سایه ، هما بر سر خران ..... افتاده است طایر دولت بدام خر

خر بنده خران شده آزادگان دهر ..... پهلو زن است دهر به این احتشام خر

خرها همه محترمند اندرین دیار ..... باید نمود از دل و جان احترام خر

خرها وکیل ملت و ارکان دولتند ..... بنگر که بر چه پایه رسیده مقام خر

شد دائمی ریاست خرها به ملک ما ..... ثبت است بر جریده عالم دوام خر

هنگامه ای بپاست به هر کنج مملکت ..... از فتنه خواص پلید و عوام خر

آگاه از سیاست کابینه کس نشد ..... نبود عجب که نیست معیّن مرام خر

روزی که جلسه وزرا منعقد شود ..... دربار چون طویله شود ز ازدحام خر

در غیبت وزیر معاون شود کفیل ..... گوساله ایست نایب و قائم مقام خر

یارب وحید ملک (۱) چرا میخورد پلو ..... گر کاه و یونجه است بدنیا طعام خر

گفتم به یک وزیر که من بنده توام ..... یعنی منم ز روی ارادت غلام خر

این شعر را بنام سپهدار (۲) گفته ام ..... تا در جهان بماند پاینده نام خر

خرهای تیز هوش وزیران دولتند ..... یا حبذا ز رتبه و شان و مقام خر

از آن الاغتر وکلایند از این گروه ..... تثبیت شد بخلق جهان احتشام خر

شخص رئیس دولت ما مظهر خر است ..... نبود بجز خر آری قائم مقام خر

چون نسبت وزیر به خر ، ظلم بر خر است ..... انصاف نیست کاستن ز احترام خر

گفتا سروش غیب بگوش امیر ملک ..... زین بیشتر زمانه نگردد بکام خر

سردار معتمد (۴) خرکی هست جرتغوز ..... کز وی همی به ننگ شد آلوده نام خر

امروز روز خرخری و خر سواری است ..... فردا زمان خر کشی و انتقام خر


شعر از : مير زاده عشقی

وحید الملک شیبانی
فتح الله اکبر ( سردار منصور رشتی )
اکبر رشتی نماینده سابق مجلس که فرزندش به وکالت و سناتوری رسید
+


نوشته شده توسط گیله مرد در  8:49 PMنظرات (0)
March 3, 2008
ابر و باد و مه و خورشيد و فلک در کارند .....!!


روستا زاده ای را به مدرسه گذاشته بودند . چند سالی گذشت . وقتی به روستايش باز گشت ؛ خلايق ديدند همان عامی بيسوادی است که بود .
پدرش پرسيد : در اين مدت دراز ؛ عمرت را صرف چه کاری کردی ؟
گفت : والله به مدرسه ميرفتم .
پدر گفت : چه مدرسه ای رفته ای که هنوز هم خواندن و نوشتن را نميدانی ؟؟
گفت : والله ! از شانس خوش مان ؛ يک روز من بيمار ميشدم ِيک روز استادم .يک روز من به گرمابه ميزفتم يک روز استادم . يک روز من جامه می شستم يک روز استادم . روز هفتم هم که آدينه بود !!
حالا حکايت ماست :

ما توی اين خراب آباد ؛ نان مان به کون آسمان بند است .يعنی فی الواقع اگر آسمان سر ناسازگاری ساز بکند ؛ نه تنها نان مان آجر ميشود بلکه ممکن است دور از جان شما زير بار اينهمه صورتحساب های رنگ وارنگ و جور واجور خفه هم بشويم .

حقيقت اين است که همزمان با قاراشميش شدن اوضاع اقتصادی ينگه دنيا ؛ هوای امريکا هم جنون گرفته !! نه بهارش معلوم است نه پاييزش ؛ نه زمستانش معلوم است نه تابستانش . گاهی می بينی که هفته ای هفت روزش باران ميبارد . گاهی می بينی وسط تابستان تگرگ از آسمان ميبارد . گاهی توی چله زمستان هوا چنان گرم ميشود که می توانی به کنار دريا بروی و با خيال راحت شنا کنی . خلاصه اينکه اوضاع از هر نظر قمر در عقرب شده !

در اين گير و دار ؛ سيل صورتحساب ها همچنان بسوی مان سرازير است و اين لاکردار ها نه زمستان و تابستان سرشان ميشود و نه از باد و باران کک شان ميگزد .
هنوز پول بيمه ماشين هايمان را نداده ايم که قبض بيمه درمانی مان از راه ميرسد ؛ با هزار زور و زحمت پول بيمه را می سلفيم می بينيم که قبض بيمه خانه مان از راه رسيده . هنوز آنرا نداده ايم که سر و کله قبض بيمه مغازه مان پيدا ميشود .تا ميآييم به خودمان بجنبيم و نفسی تازه کنيم می بينيم که بايد پول بيمه کارمندان و کارگران مان را بدهيم . حالا قسط خانه و مغازه و ماليات و شهريه دانشگاه بچه ها و قسط ماشين و هزار تا زهر مار ديگر بکنار .

در اين سگستان و سنگستان ؛ ما شده ايم عينهو خر عصاری ! هی دور خودمان می چرخيم و هی بالا و پايين ميرويم و دست آخر می بينيم که نان ميدود و آب ميدود و ما هم لنگ لنگان به دنبال شان . يعنی فی الواقع همان خر سياه است و همان راه آسياب !!

از خدا که پنهان نيست از شما چه پنهان ؛ ما از پستچی محله مان بدمان ميآيد ! تا چشم مان به هيکلش می افتد که با يک عالمه فبض و صورتحساب دارد بطرف صندوق پستی خانه مان ميآيد تن مان شروع ميکند به لرزيدن ! آخر اين لاکردار ها نامه فدايت شوم که برای مان نمی آورند . هر روز ده تا قبض و صورتحساب را توی صندوق مان می چپانند و راه شان را ميکشند و ميروند . آنوقت ما بايد با هزار جان کندن اين صورتحساب های بی پير را پرداخت بکنيم و جيک مان هم در نيايد .

حالا لابد خواهيد پرسيد نا سازگاری آسمان چه ربطی به نان خوردن مان دارد ؟ قربان قد و بالای نازنين تان برويم . ما از خاک خدا نان می خوريم . کاسب حبيب خدا هم هستيم . يعنی کنار بزرگراه شماره هشتاد فروشگاهی داريم که از شير مرغ تا جان آدميزاد در آن پيدا می شود . ميوه و بادام و خربوزه و پسته و نميدانيم هزار تا هله هوله ديگر می فروشيم . وقتی هوا آفتابی باشد خلايقی که از اين بزرگراه ميگذرند ؛ ميآيند جلوی فروشگاه ما ن توقفی ميکنند و نفسی تازه ميکنند و چند دلاری - يا چند ده دلاری - ميوه ای ؛ تره باری ؛ نوشابه ای ؛ آبجوی خنکی ؛ دوغی و دوشابی ميخرند و چرخ زندگی مان را می چرخانند .اما وقتيکه هوا بارانی است و باد هم دارد همه جا را کن فيکون ميکند ؛ کدام آدم عاقلی ميآيد جلوی فروشگاه مان - آنهم در اين بر و بيابان - توقف ميکند و چهار دلار می سلفد ؟؟ اگر خودتان بوديد اين کار را ميکرديد ؟؟ اين است که ميگوييم نان مان به کون آسمان بند است و حالا چند گاهی است که اين آسمان هم با ما لج افتاده و دارد نان مان را آجر ميکند .

حکايت مان ؛ حکايت همان خرکی است که مرحوم مغفور رشيد وطواط ؛ هفتصد هشتصد سال پيش ؛ داستانش را در سه بيت شرح داده است :
من همان گويم کان لاشه خرک
گفت و می کند به سختی جانی
چه کنم ؟ بار کشم ؛ راه برم
که مرا نيست جز اين درمانی
يا بميرم من ؛ يا خر بنده
يا بود راه مرا پايا نی .......

بعضی اوقات ما به اين آقای سعدی عليه الرحمه حسودی مان ميشود . به خودمان ميگوييم کاشکی ما هم مثل اين جناب سعدی توی هفت تا آسمان يک ستاره نداشتيم در عوض می توانستيم شب ها با خيال راحت کپه مرگ مان را بگذاريم و روز ها نه بيل بزنيم نه پايه انگور بخوريم تو سايه !!

حالا چرا به آقای سعدی حسودی مان ميشود دليلش اين شعر ايشان است :

نه بر اشتری سوارم ؛ نه چو خر به زير بارم
نه خداوند رعيت ؛ نه غلام شهريارم
غم موجود و پريشانی معدوم ندارم
نفسی ميکشم آهسته و عمری به سر آرم .

شايد توی دوره زمانه ای که مرحوم سعدی ميزيسته اند ؛ ميشد " غم موجود و پريشانی معدوم " نداشت ؛ اما توی دوره زمانه ما ؛ آنهم در اين ينگه دنيای لعنتی ؛ که بقول معروف ز منجنيق فلک سنگ فتنه ميبارد ؛ مگر ميتوان آهسته نفسی کشيد و عمری به سر آورد ؟؟؟ آنهم در زمان و زمانه ای که بقول شاعر :
يک تن آسوده در جهان ديدم
آنهم آسوده اش تخلص بود !!

در هر حال ؛ اين روز ها ؛ ابر و باد و مه و خورشيد و فلک در کارند تا گيله مردی که ما باشيم نانی به کف نياوريم و به غفلت نخوريم ! اما خب چه ميشود کرد ؟
شب های هجر را گذرانديم و زنده ايم
ما را به سخت جانی خود اين گمان نبود .

و حرف آخر اينکه :
ای زر ؛ تويی آنکه جامع لذاتی
محبوب جهانيان به هر اوقاتی
بی شک تو خدا نه ای ! وليکن به خدا
ستار عيوب و قاضی الحاجاتی ....


نوشته شده توسط گیله مرد در  7:18 PMنظرات (5)

آرشيو
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
 


 

Powered by Movable Type 2.63