1- جای تان خالی ؛ چند روزی رفته بوديم سفر .
کفش و کلاه کرديم و دست عهد و عيال را گرفتيم و رفتيم لاس وگاس .
ما سه چهار سال پيش هم به لاس وگاس رفته بوديم ؛ اما در اين سه چهار سال ؛ لاس و گاس آنچنان زير و رو شده که انگار آن لاس وگاس قديمی دود شده است و رفته است هوا !
دو سه روزی در لاس و گاس مانديم و خورديم و خوابيديم و خنديديم و صد البته چند صد دلاری هم باختيم .
راستش ؛ گيله مردی که ما باشيم ؛ اهل هيچگونه قمار بازی و اينجور کارهای بی ناموسی نيستيم ؛ اما آدميزاد وقتی به لاس و گاس ميرود اگر علی بن ابيطالب و ابوذر غفاری هم باشد ؛ در برابر اين ماشين های قمار وسوسه ميشود و تا بيايد بفهمد دنيا دست کيست همينطور قضا قورتکی ؛ چند صد دلاری ؛ يا چند هزار دلاری از کف داده است
******
2-در اين بيست و چند سالی که ما در ينگه دنيا هستيم ؛ هميشه آرزو داشته ايم که به ديدن يکی از شگفت انگيز ترين پديده های طبيعت ؛ يعنی GRAND CANYON برويم ؛ اما هميشه خدا گرفتاری های زندگی مجال مان نميداد که به اين آرزوی مان جامه عمل بپوشانيم تا اينکه نوروز از راه رسيد و ما هم عيد را بهانه کرديم و و زديم به چاک جاده و رفتيم به ديدن GRAND CANYON
و در اين سفر بود که حيرت زده و مات و گنگ و لال ؛ در برابر يکی از با شکوه ترين و عظيم ترين پديده های طبيعت زانو زديم و تازه فهميديم که انسان در برابر بيکرانی و عظمت طبيعت چقدر خرد و حقير و نا چيز است .
*****
3- در لاس و گاس ؛ توی پمپ بنزين ؛ يک آقا و خانمی ايستاده بودند و يک تابلوی مقوايی دست شان گرفته بودند که رويش نوشته بود : ما دار و ندار مان را در قمار خانه های لاس وگاس باخته ايم و حالا پولی برای بنزين ماشين مان نداريم ؛ ميشود چند دلاری به ما کمک کنيد ؟؟
با ديدن اين تابلو خنده مان گرفت و خواستيم چند دلاری توی دست شان بگذاريم که رفيق مان در آمد که : تو چقدر ساده ای مرد حسابی ! اينها سال هاست که توی اين پمپ بنزين اين بساط را راه انداخته اند و دارند کاسبی ميکنند ؛ خر نشو !!
ما هم آمديم سوار ماشين مان شديم و رفتيم پی کار مان .
اما خودمانيم ها ! خلايق چه راههايی را برای نان خوردن و نان راحت خوردن ابداع ميکنند .
*****
4-چند وقت پيش ؛ در شهر ساکرامنتو ؛ يک آقايی کنار چهار راه ايستاده بود و يک تابلوی مقوايی توی دستش گرفته بود که رويش نوشته بود : آيا پول يک آبجوی خنک را بما ميدهيد ؟؟
از رو راست بودن اين گدای خوش ذوق خوش مان آمد و پول يک بطر آبجوی خنک را سلفيديم تا آقا برود آبجويش را بخورد و به ريش دنيا و ما فيها بخندد . شايد هم به ريش خود ما !!!
******
5- در ايران ؛ آقايی بنام شاهين ؛ عاشق دوشيزه ای بنام هنگامه ميشود .
اين آقا و خانم جوان ؛ چنان واله و شيدای همديگر ميشوند که کار شان به ازدواج ميکشد .
حالا بعد از ده سال ؛ اين خسرو و شيرين زمانه ما ميخواهند از هم جدا بشوند . اما فقط اشکال کوچکی توی کارشان پيدا شده است .
حالا هنگامه خانم مهريه اش را ميخواهد .مهريه اش هم 124 هزار شاخه گل سرخ است .
در اين روز ها ؛ بهای هر شاخه گل سرخ در تهران حدود دو هزار تومان است که با يک حساب سر انگشتی مهريه هنگامه خانوم رقمی حول و حوش 248 ميليون تومان ميشود که اگر بخواهيم آنرا به دلار حساب کنيم ميشود 240 هزار دلار .
آقای شاهين ميگويد : فعلا در اين اوضاع و احوال قمر در عقرب ؛ امکان مالی برای خريدن 124هزار شاخه گل را ندارد و اگر هنگامه خانوم موافقت بفرمايد حاضر است به اقساط ؛ از قرار روزی پنج شاخه گل بدهی اش را تام و تمام پرداخت کند اما اشکال کار اينجاست که تا آقا شاهين بخواهد اين بدهی را بپردازد 68 سال طول ميکشد و تا آنموقع هنگامه خانوم شده است يک پير زن هاف هافو .......
نوشته شده توسط گیله مرد در 8:37 PM | نظرات (8)
© مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی یا تمام این صفحه تنها با اجازه نویسنده ممکن است.

