تحقيقات نشان داده كه فقط 20% مردها عقل دارند
.......
80% بقيه زن دارند !!!!!!! ؟؟؟؟؟؟؟
مردها بر اثر كمبود عاطفه ازدواج مي كنند
بر اثر كمبود حوصله طلاق مي دن
ولي نكته جالب اينه كه بر اثر كمبود حافظه دوباره ازدواج مي كنند !!!! ؟؟؟؟؟؟؟
مردها سه تا آرزو دارن :
- اونقدر كه مامانشون مي گن خوش تيپ باشن !
- اونقدر كه بچه شون مي گن پولدار باشن !
و مهمتر از همه اينكه :
- اونقدر كه زنشون شك داره دوست دختر داشته باشن !!!!!! ؟؟؟؟؟؟؟
- بيشتر مردان موفقيت شون رو مديون زن اولشون هستند و
زن دومشون رو مديون موفقيت شون !!!!!!!!! ؟؟؟؟؟؟؟؟
مرد اولي : امان از دست اين زنها !؟ زنم تمام دارائيمو برداشت و رفت !
دومي : خوش به حالت ! زن من تمام دارائي مو برداشت و نرفت !!!! ؟؟؟؟؟
- زن به شوهر : من احمق بودم كه باهات ازدواج كردم !
مرد : عزيزم چرا عصباني مي شي ! خب من هم عاشقت بودم اينو نفهميدم !!!! ؟؟؟؟؟
فرق پير دختر با پير پسر:
- اولي موفق نشده ازدواج كنه
ولي دومي موفق شده ازدواج نكنه !!! ؟؟؟
- يه ضرب المثل آموزنده هست كه مي گه :
مردن براي زني كه عاشقشي از زندگي باهاش آسون تره !!!!! ؟؟؟؟؟؟
مرد به زن : عزيزم ممنونم ازت ! تو اعتقاد به دين رو به زندگيم آوردي!
چون من قبل از ازدواج معتقد بودم جهنم اصلا' وجود نداره !!!!! ؟؟؟؟؟؟
نوشته شده توسط گیله مرد در 11:05 AM | نظرات (2)
*** يه آقايی در يخچال خونه ش رو واز ميکنه چشمش به ژله می افته که داشته ميلرزيده
ميگه : نترس بابا جان ! اومدم آب وردارم !
------------- ------------ =======
**** از يه آقايی ميپرسن : چطور شد زن گرفتی ؟
ميگه : والله ديديم توی زندگی چيزی نشديم گفتيم داماد بشويم
------------ ========== -------------
يه آقايی داشت تو خيابون راه ميرفت كه ناگهان صدايي از پشت سرش گفت:
- اگه يه قدم ديگه جلو بري كشته مي شي .
مرد ايستاد و در همان لجظه آجري از بالا افتاد جلوي پایش.
مرد نفس راحتي كشيد و با تعجب دوروبرش را نگاه كرد اما كسي را نديد .
بهر حال نجات پيدا كرده بود .
به راهش ادامه داد .به محض اينكه مي خواست از خيابان رد بشود باز همان صدا گفت :
- بايست
مرد ايستاد و در همان لحظه ماشيني با سرعتی عجيب از کنارش رد شد .بازهم نجات پيدا كرده بود .
مرد پرسيد تو كي هستي ؟ و صدا جواب داد : من فرشته نگهبان تو هستم .
مرد فكري كرد و گفت : فرشته نگهبان ؟؟ پس اون روزی که من داشتم زن ميگرفتم کدوم گوری بودی ؟؟
نوشته شده توسط گیله مرد در 6:33 AM | نظرات (1)
1- جای تان خالی ؛ چند روزی رفته بوديم سفر .
کفش و کلاه کرديم و دست عهد و عيال را گرفتيم و رفتيم لاس وگاس .
ما سه چهار سال پيش هم به لاس وگاس رفته بوديم ؛ اما در اين سه چهار سال ؛ لاس و گاس آنچنان زير و رو شده که انگار آن لاس وگاس قديمی دود شده است و رفته است هوا !
دو سه روزی در لاس و گاس مانديم و خورديم و خوابيديم و خنديديم و صد البته چند صد دلاری هم باختيم .
راستش ؛ گيله مردی که ما باشيم ؛ اهل هيچگونه قمار بازی و اينجور کارهای بی ناموسی نيستيم ؛ اما آدميزاد وقتی به لاس و گاس ميرود اگر علی بن ابيطالب و ابوذر غفاری هم باشد ؛ در برابر اين ماشين های قمار وسوسه ميشود و تا بيايد بفهمد دنيا دست کيست همينطور قضا قورتکی ؛ چند صد دلاری ؛ يا چند هزار دلاری از کف داده است
******
2-در اين بيست و چند سالی که ما در ينگه دنيا هستيم ؛ هميشه آرزو داشته ايم که به ديدن يکی از شگفت انگيز ترين پديده های طبيعت ؛ يعنی GRAND CANYON برويم ؛ اما هميشه خدا گرفتاری های زندگی مجال مان نميداد که به اين آرزوی مان جامه عمل بپوشانيم تا اينکه نوروز از راه رسيد و ما هم عيد را بهانه کرديم و و زديم به چاک جاده و رفتيم به ديدن GRAND CANYON
و در اين سفر بود که حيرت زده و مات و گنگ و لال ؛ در برابر يکی از با شکوه ترين و عظيم ترين پديده های طبيعت زانو زديم و تازه فهميديم که انسان در برابر بيکرانی و عظمت طبيعت چقدر خرد و حقير و نا چيز است .
*****
3- در لاس و گاس ؛ توی پمپ بنزين ؛ يک آقا و خانمی ايستاده بودند و يک تابلوی مقوايی دست شان گرفته بودند که رويش نوشته بود : ما دار و ندار مان را در قمار خانه های لاس وگاس باخته ايم و حالا پولی برای بنزين ماشين مان نداريم ؛ ميشود چند دلاری به ما کمک کنيد ؟؟
با ديدن اين تابلو خنده مان گرفت و خواستيم چند دلاری توی دست شان بگذاريم که رفيق مان در آمد که : تو چقدر ساده ای مرد حسابی ! اينها سال هاست که توی اين پمپ بنزين اين بساط را راه انداخته اند و دارند کاسبی ميکنند ؛ خر نشو !!
ما هم آمديم سوار ماشين مان شديم و رفتيم پی کار مان .
اما خودمانيم ها ! خلايق چه راههايی را برای نان خوردن و نان راحت خوردن ابداع ميکنند .
*****
4-چند وقت پيش ؛ در شهر ساکرامنتو ؛ يک آقايی کنار چهار راه ايستاده بود و يک تابلوی مقوايی توی دستش گرفته بود که رويش نوشته بود : آيا پول يک آبجوی خنک را بما ميدهيد ؟؟
از رو راست بودن اين گدای خوش ذوق خوش مان آمد و پول يک بطر آبجوی خنک را سلفيديم تا آقا برود آبجويش را بخورد و به ريش دنيا و ما فيها بخندد . شايد هم به ريش خود ما !!!
******
5- در ايران ؛ آقايی بنام شاهين ؛ عاشق دوشيزه ای بنام هنگامه ميشود .
اين آقا و خانم جوان ؛ چنان واله و شيدای همديگر ميشوند که کار شان به ازدواج ميکشد .
حالا بعد از ده سال ؛ اين خسرو و شيرين زمانه ما ميخواهند از هم جدا بشوند . اما فقط اشکال کوچکی توی کارشان پيدا شده است .
حالا هنگامه خانم مهريه اش را ميخواهد .مهريه اش هم 124 هزار شاخه گل سرخ است .
در اين روز ها ؛ بهای هر شاخه گل سرخ در تهران حدود دو هزار تومان است که با يک حساب سر انگشتی مهريه هنگامه خانوم رقمی حول و حوش 248 ميليون تومان ميشود که اگر بخواهيم آنرا به دلار حساب کنيم ميشود 240 هزار دلار .
آقای شاهين ميگويد : فعلا در اين اوضاع و احوال قمر در عقرب ؛ امکان مالی برای خريدن 124هزار شاخه گل را ندارد و اگر هنگامه خانوم موافقت بفرمايد حاضر است به اقساط ؛ از قرار روزی پنج شاخه گل بدهی اش را تام و تمام پرداخت کند اما اشکال کار اينجاست که تا آقا شاهين بخواهد اين بدهی را بپردازد 68 سال طول ميکشد و تا آنموقع هنگامه خانوم شده است يک پير زن هاف هافو .......
نوشته شده توسط گیله مرد در 8:37 PM | نظرات (8)
فرا رسيدن نوروز و بهار ؛ فرصت مغتنمی است تا کولبار اندوهان زمستان تلخ و سياهی را که پشت سر نهاده ايم از دوش جان خود فرو افکنيم و همراه با شکوفايی شکوفه ها و لبخند شور انگيز غنچه ها ؛ دل را از غبار کينه ها بزداييم تا محبت و عشق و همدلی و مهر ؛ در آيينه جان مان بنشيند .
نوروز و بهار ؛ نه تنها پيام آور زايش و رويش و شکوفايی است ؛ بلکه جرس بيدار باش قافله آدميان است تا رخوت ظلمانی زمستان های سرد و اندوهناک را به شکفتن و شاد زيستن بدل کنند و همراه با آوای چلچله ها ؛ سرود عشق و مهر سر دهند و مهربانانه در پهنه جهان آواز دهند که :
ای سبد هاتان پر خواب
سيب آوردم ؛ سيب
سيب سرخ خورشيد .
برای همه شما عزيزان ؛ در هر جای جهان که هستيد ؛ شادی و سبزی و بهروزی آرزو دارم و نوروز و بهار را به يکايک شما تهنيت ميگويم .
همواره دلت شاد و لبت خندان باد .
نوشته شده توسط گیله مرد در 7:28 PM | نظرات (19)
Joe Smith started the day early having set his alarm clock (MADE IN JAPAN) for 6 A.M. While his coffeepot (MADE IN CHINA) was perking, he shaved with his electric razor (MADE IN HONG KONG). He put on a dress shirt (MADE IN SRI LANKA), designer jeans (MAKE IN SINGAPORE) and tennis shoes (MADE IN KOREA). After cooking his breakfast in his new electric skillet (MADE IN INDIA), he sat down with his calculator (MADE IN MEXICO) to see how much he could spend today. After setting his watch (MADE IN TAIWAN) to the radio (MADE IN INDIA) he got in his car (MADE IN GERMANY) filled it with gas from (SAUDI ARABIA) and continued his search for a good paying American Job. At the end of yet another discouraging and fruitless day checking his computer (MADE IN MALAYSIA), Joe decided to relax for a while. He put on his sandals (MADE IN BRAZIL), poured himself a glass of wine (MADE IN FRANCE), and turned on his TV (MADE IN INDONISIA), and then wondered why he can't find a good paying job in AMERICA.
نوشته شده توسط گیله مرد در 7:16 PM | نظرات (3)
عيال مان ؛ اسم مان را گذاشته است حاج آقا بوش ! ! آن قديم نديم ها ؛ هر وقت از دست مان عصبانی ميشد صدا مان ميکرد حاج آقا ! اما تازگی ها اسم مان شده است حاج آقا بوش !
هر چه هوار ميکشيم که آخر خانم جان ؛ چی چی مان شبيه آقای بوش است که اسم مان را حاج آقا بوش گذاشته ای به گوش مبارک شان نميرود که نميرود .
آن قديم نديم ها ؛ که هنوز آقای بوش و شرکا ؛ امريکا را اينجوری به گند نکشيده بودند ؛ ما بينی و بين الله ؛ روز گار خوشی داشتيم . يعنی اگر چه شبانه روز مثل خر عصاری دور خودمان می چرخيديم ؛ اما وضع مالی مان روبراه بود . کلی کيا و بيا داشتيم و برای خودمان کدخدای دهی بوديم
آنوقت ها ؛ عيال مان ؛ لابد به خيال اينکه ما نوه اتول خان رشتی هستيم ؛ ميرفت توی فروشگاهها و هر چه دلش ميخواست آت و آشغال ميخريد و ميآورد خانه انبار ميکرد .از کفش و کلاه و لباس بگير تا النگو و گوشواره و نميدانيم هزار تا زلم زيمبوی ديگر . هر وقت هم که می خواستيم به مهمانی ای جايی برويم ما به شوخی به عيال مان ميگفتيم طلا فروشی سيار !! تا اينکه خوشی زير دل خلايق ينگه دنيايی را زد و رفتند به آقای بوش و شرکا رای دادند و ظرف کمتر از پنج سال نه تنها خودشان بلکه ما را هم به چنان پيسی عجيبی گرفتار کردند که حالا حالا ها بايد هی دست به عصا راه برويم مبادا گربه شاخ مان بزند .
عيال مان بما ميگويد حاج آقا !! منظور شان هم اين است که لابد ما هم به سبک و سياق حاج آقا های ايرانی ؛ ناخن خشکی ميفرماييم و نميگذاريم ايشان بروند مثل گذشته هی بخرند و بياورند و انبار بکنند .
ما ميگوييم : عيال جان ! حاج آقا گفتن تان روی چشم ما ن ؛ اما يکوقت نکند ما را با آن حاج آقا هايی که هم آش معاويه را می خورند و هم نماز علی را ميخوانند و حالا وزير و وکيل و امام و استاندار و دالاندار شده اند قاطی بفرماييد ! آنها ماشاءالله هزار ماشاءالله خون خلق ميل ميفرمايند ما خون تاک ! تفاوت مان با آنها مثقالی هفتاد صنار است ها !!
عيال مان اخم و تخمی ميفرمايند و ميگويند : حاج آقا بوش چطور است ؟؟
ميگوييم : حاج آقا چی چی ؟؟
ميفرمايند : حاج آقا بوش !!آخر جنابعالی هم مثل آقای بوش نه کور ميکنيد و نه شفا ميدهيد و کارتان هم فقط خرابکاری است و بس !!
ميگوييم : عيال جان ! حالا ميشود بيش از اينها نمک روی جراحت مان نريزيد و استخوان لای زخم هايمان نگذاريد ؟؟ مگر ما چه هيزم تری بشما فروخته ايم که داريد اينطوری ما را انگشت نمای خلق ميفرماييد ؟؟ بقول معروف : يوسف که به درم فروشی چه خری ؟؟
عيال مان پشت چشمی نازک ميفرمايند و لبخندی ميزنند و دوباره تکرار ميفرمايند حاج آقا بوش !!
حالا چرا ما حاج آقا بوش شده ايم اجازه بفرماييد داستانی را برای تان تعريف کنيم :
آقا ! ما از حساب و هندسه و فيزيک و شيمی و اينجور زهر مار ها اصلا سر در نمی آوريم . يک عمر رفته ايم شعر و ادبيات و فلسفه خوانده ايم و شده ايم خسر الدنيا و الآخره !. از کارهای فنی هم از بيخ عرب ايم .
گاهی اوقات ؛ توی خانه مان ؛ لوله آبی ؛ يخچالی ؛ ماشين آبميوه گيری ای ؛ چيزی ؛ خراب ميشود . ما که نميدانيم چه مرگ شان است .ميرويم يک عالمه آچار - از آچار پيچ گوشتی بگير تا آچار سه تفنگه و آچار فرانسه و آچار چپقی و آچار کلاغی و آچار هفت سر و آچار جغجغه ای - ميآوريم و پيچ و مهره های شان را با دقت و وسواس باز ميکنيم . کلی هم ملاحظه کاری ميفرماييم نکند بعدا نتوانيم وصله پينه شان بکنيم . خلاصه ؛ با دقت ؛ همه پيچ و مهره ها را باز می کنيم و آنها را روی يک پارچه سفيد می چينيم و بعد از اينکه نگاهی به دل و روده يخچال يا ماشين آبميوه گيری انداختيم ؛ يکی دو تا قل هو الله احد و الله الصمد می خوانيم و توی آنها فوت می کنيم و بعدش مثل بچه آدم ميآييم که پيچ و مهره ها را ببنديم ؛ يکی شان را می بنديم می بينيم که نميدانيم دومی اش را از کجا کنده ايم ! خلاصه اينکه سه چهار ساعت يکی توی سر خودمان ميزنيم و يکی هم توی سر پيچ و مهره های فلکزده ؛ و دست آخر می بينيم که هفت هشت تا پيچ و مهره اضافی روی دست مان مانده که نميدانيم بايد چه خاکی به سرمان بريزيم .
اين است که عيال مان اسم مان را گذاشته آقای خرابکار ! و چون ما خودمان به آقای بوش ميگوييم بولدوزر ؛ - يعنی ابزار خراب کردن - عيال مان هم اسم مان را گذاشته حاج آقا بوش ! يعنی آدميزادی که هم ناخن خشک است هم خرابکار !
حالا ما منتظريم ببينيم اين آقای اوباما چه دسته گلی به آب ميدهد تا اسم مان بشود حاج آقا اوباما !!
نوشته شده توسط گیله مرد در 7:42 PM | نظرات (6)
مدتی است شخصی مرا دعوت به خانقاهی ميکند که ساختمانش تازگی ها در شهر " رسيدا " اطراف لس آنجلس به پايان رسيده است .
اين ساختمان بسيار شيک است و تاکنون سه ميليون دلار هزينه ساختن آن شده است .
از آقای دعوت کننده می پرسم : اين خانقاه به کدام دسته از دراويش تعلق دارد ؟
ميگويد : حضرت شاه مقصود !! که خودشان در لندن تشريف دارند ولی در اين ساختمان جديد دو عدد متکای حضرت !!! را آورده اند در صدر مجلس گذاشته اند که ما برای زيارت اين دو متکا به آنجا ميرويم ...
از نامه يک ايرانی به نشريه بيداری
*** به قول مولانا :
تا که احمق باقی است اندر جهان
مرد مفلس کی شود محتاج نان ؟
نوشته شده توسط گیله مرد در 7:51 PM | نظرات (6)
دردا و حسرتا که جهان شد بکام خر ..... زد چرخ سفله سکه دولت بنام خر
خر سرور ار نباشد پس هر خر از چه روی ..... گردد همی ز روی ارادت غلام خر
افکنده است سایه ، هما بر سر خران ..... افتاده است طایر دولت بدام خر
خر بنده خران شده آزادگان دهر ..... پهلو زن است دهر به این احتشام خر
خرها همه محترمند اندرین دیار ..... باید نمود از دل و جان احترام خر
خرها وکیل ملت و ارکان دولتند ..... بنگر که بر چه پایه رسیده مقام خر
شد دائمی ریاست خرها به ملک ما ..... ثبت است بر جریده عالم دوام خر
هنگامه ای بپاست به هر کنج مملکت ..... از فتنه خواص پلید و عوام خر
آگاه از سیاست کابینه کس نشد ..... نبود عجب که نیست معیّن مرام خر
روزی که جلسه وزرا منعقد شود ..... دربار چون طویله شود ز ازدحام خر
در غیبت وزیر معاون شود کفیل ..... گوساله ایست نایب و قائم مقام خر
یارب وحید ملک (۱) چرا میخورد پلو ..... گر کاه و یونجه است بدنیا طعام خر
گفتم به یک وزیر که من بنده توام ..... یعنی منم ز روی ارادت غلام خر
این شعر را بنام سپهدار (۲) گفته ام ..... تا در جهان بماند پاینده نام خر
خرهای تیز هوش وزیران دولتند ..... یا حبذا ز رتبه و شان و مقام خر
از آن الاغتر وکلایند از این گروه ..... تثبیت شد بخلق جهان احتشام خر
شخص رئیس دولت ما مظهر خر است ..... نبود بجز خر آری قائم مقام خر
چون نسبت وزیر به خر ، ظلم بر خر است ..... انصاف نیست کاستن ز احترام خر
گفتا سروش غیب بگوش امیر ملک ..... زین بیشتر زمانه نگردد بکام خر
سردار معتمد (۴) خرکی هست جرتغوز ..... کز وی همی به ننگ شد آلوده نام خر
امروز روز خرخری و خر سواری است ..... فردا زمان خر کشی و انتقام خر
شعر از : مير زاده عشقی
وحید الملک شیبانی
فتح الله اکبر ( سردار منصور رشتی )
اکبر رشتی نماینده سابق مجلس که فرزندش به وکالت و سناتوری رسید
+
نوشته شده توسط گیله مرد در 8:49 PM | نظرات (0)
روستا زاده ای را به مدرسه گذاشته بودند . چند سالی گذشت . وقتی به روستايش باز گشت ؛ خلايق ديدند همان عامی بيسوادی است که بود .
پدرش پرسيد : در اين مدت دراز ؛ عمرت را صرف چه کاری کردی ؟
گفت : والله به مدرسه ميرفتم .
پدر گفت : چه مدرسه ای رفته ای که هنوز هم خواندن و نوشتن را نميدانی ؟؟
گفت : والله ! از شانس خوش مان ؛ يک روز من بيمار ميشدم ِيک روز استادم .يک روز من به گرمابه ميزفتم يک روز استادم . يک روز من جامه می شستم يک روز استادم . روز هفتم هم که آدينه بود !!
حالا حکايت ماست :
ما توی اين خراب آباد ؛ نان مان به کون آسمان بند است .يعنی فی الواقع اگر آسمان سر ناسازگاری ساز بکند ؛ نه تنها نان مان آجر ميشود بلکه ممکن است دور از جان شما زير بار اينهمه صورتحساب های رنگ وارنگ و جور واجور خفه هم بشويم .
حقيقت اين است که همزمان با قاراشميش شدن اوضاع اقتصادی ينگه دنيا ؛ هوای امريکا هم جنون گرفته !! نه بهارش معلوم است نه پاييزش ؛ نه زمستانش معلوم است نه تابستانش . گاهی می بينی که هفته ای هفت روزش باران ميبارد . گاهی می بينی وسط تابستان تگرگ از آسمان ميبارد . گاهی توی چله زمستان هوا چنان گرم ميشود که می توانی به کنار دريا بروی و با خيال راحت شنا کنی . خلاصه اينکه اوضاع از هر نظر قمر در عقرب شده !
در اين گير و دار ؛ سيل صورتحساب ها همچنان بسوی مان سرازير است و اين لاکردار ها نه زمستان و تابستان سرشان ميشود و نه از باد و باران کک شان ميگزد .
هنوز پول بيمه ماشين هايمان را نداده ايم که قبض بيمه درمانی مان از راه ميرسد ؛ با هزار زور و زحمت پول بيمه را می سلفيم می بينيم که قبض بيمه خانه مان از راه رسيده . هنوز آنرا نداده ايم که سر و کله قبض بيمه مغازه مان پيدا ميشود .تا ميآييم به خودمان بجنبيم و نفسی تازه کنيم می بينيم که بايد پول بيمه کارمندان و کارگران مان را بدهيم . حالا قسط خانه و مغازه و ماليات و شهريه دانشگاه بچه ها و قسط ماشين و هزار تا زهر مار ديگر بکنار .
در اين سگستان و سنگستان ؛ ما شده ايم عينهو خر عصاری ! هی دور خودمان می چرخيم و هی بالا و پايين ميرويم و دست آخر می بينيم که نان ميدود و آب ميدود و ما هم لنگ لنگان به دنبال شان . يعنی فی الواقع همان خر سياه است و همان راه آسياب !!
از خدا که پنهان نيست از شما چه پنهان ؛ ما از پستچی محله مان بدمان ميآيد ! تا چشم مان به هيکلش می افتد که با يک عالمه فبض و صورتحساب دارد بطرف صندوق پستی خانه مان ميآيد تن مان شروع ميکند به لرزيدن ! آخر اين لاکردار ها نامه فدايت شوم که برای مان نمی آورند . هر روز ده تا قبض و صورتحساب را توی صندوق مان می چپانند و راه شان را ميکشند و ميروند . آنوقت ما بايد با هزار جان کندن اين صورتحساب های بی پير را پرداخت بکنيم و جيک مان هم در نيايد .
حالا لابد خواهيد پرسيد نا سازگاری آسمان چه ربطی به نان خوردن مان دارد ؟ قربان قد و بالای نازنين تان برويم . ما از خاک خدا نان می خوريم . کاسب حبيب خدا هم هستيم . يعنی کنار بزرگراه شماره هشتاد فروشگاهی داريم که از شير مرغ تا جان آدميزاد در آن پيدا می شود . ميوه و بادام و خربوزه و پسته و نميدانيم هزار تا هله هوله ديگر می فروشيم . وقتی هوا آفتابی باشد خلايقی که از اين بزرگراه ميگذرند ؛ ميآيند جلوی فروشگاه ما ن توقفی ميکنند و نفسی تازه ميکنند و چند دلاری - يا چند ده دلاری - ميوه ای ؛ تره باری ؛ نوشابه ای ؛ آبجوی خنکی ؛ دوغی و دوشابی ميخرند و چرخ زندگی مان را می چرخانند .اما وقتيکه هوا بارانی است و باد هم دارد همه جا را کن فيکون ميکند ؛ کدام آدم عاقلی ميآيد جلوی فروشگاه مان - آنهم در اين بر و بيابان - توقف ميکند و چهار دلار می سلفد ؟؟ اگر خودتان بوديد اين کار را ميکرديد ؟؟ اين است که ميگوييم نان مان به کون آسمان بند است و حالا چند گاهی است که اين آسمان هم با ما لج افتاده و دارد نان مان را آجر ميکند .
حکايت مان ؛ حکايت همان خرکی است که مرحوم مغفور رشيد وطواط ؛ هفتصد هشتصد سال پيش ؛ داستانش را در سه بيت شرح داده است :
من همان گويم کان لاشه خرک
گفت و می کند به سختی جانی
چه کنم ؟ بار کشم ؛ راه برم
که مرا نيست جز اين درمانی
يا بميرم من ؛ يا خر بنده
يا بود راه مرا پايا نی .......
بعضی اوقات ما به اين آقای سعدی عليه الرحمه حسودی مان ميشود . به خودمان ميگوييم کاشکی ما هم مثل اين جناب سعدی توی هفت تا آسمان يک ستاره نداشتيم در عوض می توانستيم شب ها با خيال راحت کپه مرگ مان را بگذاريم و روز ها نه بيل بزنيم نه پايه انگور بخوريم تو سايه !!
حالا چرا به آقای سعدی حسودی مان ميشود دليلش اين شعر ايشان است :
نه بر اشتری سوارم ؛ نه چو خر به زير بارم
نه خداوند رعيت ؛ نه غلام شهريارم
غم موجود و پريشانی معدوم ندارم
نفسی ميکشم آهسته و عمری به سر آرم .
شايد توی دوره زمانه ای که مرحوم سعدی ميزيسته اند ؛ ميشد " غم موجود و پريشانی معدوم " نداشت ؛ اما توی دوره زمانه ما ؛ آنهم در اين ينگه دنيای لعنتی ؛ که بقول معروف ز منجنيق فلک سنگ فتنه ميبارد ؛ مگر ميتوان آهسته نفسی کشيد و عمری به سر آورد ؟؟؟ آنهم در زمان و زمانه ای که بقول شاعر :
يک تن آسوده در جهان ديدم
آنهم آسوده اش تخلص بود !!
در هر حال ؛ اين روز ها ؛ ابر و باد و مه و خورشيد و فلک در کارند تا گيله مردی که ما باشيم نانی به کف نياوريم و به غفلت نخوريم ! اما خب چه ميشود کرد ؟
شب های هجر را گذرانديم و زنده ايم
ما را به سخت جانی خود اين گمان نبود .
و حرف آخر اينکه :
ای زر ؛ تويی آنکه جامع لذاتی
محبوب جهانيان به هر اوقاتی
بی شک تو خدا نه ای ! وليکن به خدا
ستار عيوب و قاضی الحاجاتی ....
نوشته شده توسط گیله مرد در 7:18 PM | نظرات (5)
اسماعیل خوئی *****
الا، ای ساده مردم ساده، مردم!
همه چیز خود از کف داده مردم!
ز چاله ی شاه پا ننهاده بیرون،
به چاه شاهشیخ افتاده مردم!
اگرتان ناسزا خیزاند، اینک
سزاتان ناسزا، ای گاده مردم!
نه می یابم شما را مرد، نه زن:
زچه جنس اید، ای نر ماده مردم؟!
به دل هاتان تپاند آنچه دلش خواست،
چو ملا دیدتان وا داده ،مردم!
به خودتان می کند شلیک و خودتان
کشید این توپ را عراده، مردم!
شود از گوشت کوهی شیخنا، چون
نشیند بر سر سجاده، مردم!
چو بر خیزد،مترسک می شود، یا
کدویی بر سر لباده، مردم!
چرا ترسید باید زین مترسک،
که می ماند به یک جن زاده، مردم!
کشدتان سوی خود زآنسان که، انگار،
شما کاه اید و او بیجاده، مردم!
شمایان پهلوان روز کارید:
چرا او می کشد کباده، مردم؟!
خطا ناکردنی دیدن روا نیست
هرآن را کاو ز مادر زاده، مردم!
هم از خلق اند شیخ و شیخ زاده،
چنان که شاه یا شهزاده، مردم!
کجا آزادی و شادی کسی را
به سر از آسمان افتاده، مردم!
چرا نوشید باید درد آن جام
که مستی نیستش در باده، مردم؟!
چرا تاریخ ما یخ بسته نهری است؟!
زمان مرده ست یا استاده، مردم؟!
اگر درسی دهد تاریخ، این است
که مردم می ستاند داد مردم.
الا، ای سیل برده خان و مان تان،
ایا آتش به جان افتاده مردم!
الا خونین تان هر شهر خرم،
شده ویرانه هر آباده مردم!
به خود آسان نگردد هیچ دشوار:
الا، ای ساده مردم، ساده مردم!
نخواهد شد دلیلی بر نرفتن:
چو ناهموار افتد جاده، مردم!
کلیدی دارد و آن را توان یافت،
اگر قفلی بود نگشاده، مردم!
به هیچ آیین و دین، خود کامگی را
پذیرا نیستند آزاده مردم.
چنا چون سگ، چرا باید شما را
به گردن داشتن قلاده، مردم؟!
به سان قطره ها، گر باهم آیید،
یکی دریا شوید، آحاد مردم!
به پیروزی رسیدن رزم خواهد:
به خود، انگور کی شد باده، مردم؟!
برای رزم در راه رهایی،
به جان باید شدن آماده ،مردم!
فقیها! می رسد روزی، به زودی،
که برخیزیم ما افتاده مردم:
درون خون ما خواهی شدن غرق:
تو را می گویم، ای جلاد مردم!
دهم آوریل ۲۰۰۷- بیدر کجای لندن
نوشته شده توسط گیله مرد در 9:22 PM | نظرات (3)


